X
تبلیغات
شهید محمد رفعت آزاد

شهید محمد رفعت آزاد

mohammad rafatazad

گذری به زندگی شهید محمد رفعت ازاد

       

   نام : محمد

 

   نام خانوادگي : رفعت ازاد

 

   نام پدر : نامدار

 

تاريخ تولد : 1348.2.31

 

تاريخ صدور شناسنامه : 1348.4.31

 

محل تولد : بوشهر

 

ميزان تحصيلات : دانش اموز كلاس دوم راهنما ئي

 

تاريخ عضويت بسيج : 1358

 

تاريخ  اولين اعزام به جبهه : 1361.4.27

 

نام تيپ  :  المهدي (عج)

 

نام گردان : 953

 

تاريخ دومين اعزام به جبهه : 1361.9.3

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : 998

 

اخرين اعزام به ميدان نبرد : تير ماه 1362

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : قدس

 

شماره پلاك :  677-739

 

نام عمليات : والفجر 2

 

محل عمليات : غرب كشور

 

تاريخ شهادت : 1362.4.31

 

علت شهادت : اصابت تركش به پهلو

 

محل شهادت : حاج عمران عراق

 

انتقال دهنده پيكر شهيد : قرارگاه حمزه سيد الشهدا

 

تاريخ تشيع جنازه :62.5.12

 

محل دفن : گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط r  | 

زندگی نامه شهید محمد رفعت ازاد

 

بعداز ظهرروزچهارم ربيع الاول‌،ربيعي كه با روز سي ويكم ارديبهشت تقارن داشت از سال هجرت قمري1389سال و از هجرت شمسي1348سال مي گذشت .بهاردر بهار،در آن بهار(ربيع الاول) نوگل باغ پيامبران محمد مصطفي (ص) شگفت و در اين بهارغنچه اي پيراهن چكاند.وگل شد درخانه اي گلي و اتاقي كوچك اما وسيع به وسعت دل صاحبانش به واسطه نورخدا كه درآن تابيده بود. پهناي عشق اهل بيت عليهم السلام.در همين سال فرزندي چشم به جهان گشود اولين كودك خانواده نوپابود.مادر لبخندي برلب داشت وپدرشاكر درگاه خداوند بود. به شكرانه اين هديه الهي  اذان درگوششي خواندند وبرنام محمد تاملي نمودند. پس كودك محمد نام گرفت.

اولين قدمها را در كوچه هاي خاكي جفره عليباش نهاد ولي خاك مهم نبود . مهم محمد بود كه با هوش خود همه را به تحسين وادار مي نمود . ما دراز او مي گويد كه زودتر از همسن و سالهاي خود راه رفت وحرف زد . محمد نان حلالي مي خورد كه پدربا زحمت كارگري برسرسفره مي نهاد كه خود اين روزي حلال،هديه حضرت حق بود.

 محمد هنوز درابتداي راه بود بيشتراز چهار سال نداشت كه دفتر زندگيش ورق تازه ايي خورد از اين رو پاهايش با سنگ وخارهاي جفره عليباش خداحافظي كرد وقدم دريك جاي تازه نهاد . زيرا درآن زمان به خاطر احداث پايگاه هوايي بايستي دل از خانه وكاشانه قديمي وباصفا بكندوعازم ديار نو شود به همين خاطر با پدرومادر برادران وخواهر  به يكي ازمحله هاي بوشهر هجرت كردند ودرجنوب محله بنمانع كنار مغدر سكني گزيدند در اينجاهم  خبري از خانه مجلل نبود دو اتاق ساده  گلي در حياطي كوچك.  محمد بود وآن دو اتاق ساده ولي دريك جاي نو وآغاز سر فصل جديد زندگي . سال 1354محمد شش ساله راهي دبستان شد. مي رفت كه بادستان كوچكش قلم به دست بگيرد وكسب معرفت كند. مي رفت كه بادر دست گرفتن قلم، همان قلمي كه خداوند به آن سوگند ياد كرده با خداوند بيعت نمايد . جايگاه بيعت او باخدا مدرسه بود . مدرسه كهريزي واقع در محله بنمانع كه بعد از پيروزي انقلاب  به نام شهيد بزرگوارابوتراب عاشوري تغير نام داده شد كه. ابوتراب عاشوري  يكي ازروحانيون مبارز بود  كه دراغاز مبارزه مردم   عليه رژيم ستمشاهي قيام كردودرمحرم سال1357 درحين وضو گرفتن توسط عوامل سازمان ساواك در منزل مسكونيش واقع در خيابان امام خميني (ره) به شهادت رسيدند .

چهارمين سال از تحصيل محمد درحال شروع شدن بود كه قيام مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) عليه رژيم پهلوي به اوج خود رسيد .

 محمد با وجود سن كمي كه داشت در تظاهرات ومبارزه همپاي مردم شركت مي كردتااينكه انقلاب در 22 بهمن ماه 1357  به پيروزي رسيد .

محمد درس خود را تامقطع پنجم دبستان درهمان مدرسه ادامه داد وباخاطراتي خوش از مدرسه شهيدعاشوري خداحافظي كرد.

سال 1358 بود كه به حزب جمهوري پيوست كه دران زمان توسط  شهيد مظلوم آيت ا... بهشتي و يارانش  تأسيس شده بود و خود آيت ا... بهشتي رهبري آن را به عهده داشت .

 در همان سال بود كه خداوند توفيق خادمي مسجد صاحب الزمان (عج) كوي بنمانع  به او عطا كرد. عشق به  اهلبيت در وجود محمد هويدا بود .از اينرو هميشه  ادارات خاصي به اهلبيت داشت و در مراسمات مذهبي حضوري  فعال داشت و از افتخارات خود را خادمي  به اهلبيت مي‌دانست .

در اوايل سال 1359(ه ش) به عضويت ارتش بيست ميليوني در آمد و به نداي ولي امر خود حضرت امام جهت تشكيل ارتش بيست ميليوني. بسيج مستضعفان  لبيك گفت و در پايگاه امام جعفر صادق (ع)بوشهر  فعاليت خود را شروع كرد و به حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب اسلامي مشغول گشت و خود را وقف انقلاب و نظام اسلامي نمود .

در31شهريورماه سال1359 با شليك اولين گلوله توپ  توسط رئيس حكومت بعثي عراق صدام حسين تجاوز عراق به ميهن اسلامي شروع شد و دولت عراق جنگ را با پيشروي  به سرزمين  ايران را آغاز نمود.

با اعزام نيروهاي مردمي به جبهه هاي نبرد . محمد با وجود علاقه زيادي كه براي رفتن  به جبهه داشت  اما به دليل كمي سن  از او ثبت نام نمي كردند تااينكه بالاخره درسال 1361 بادستكاري كردن شناسنامه  تاريخ تولد خود از سال  1348 به 1345 تغير داد و توانست بعد از كسب اجازه از پدر و مادر لباس مقدس رزم را بپوشد و راهي سرزمين نبردحق عليه باطل  شود .

 سفر اول او مصادف شد با ماه مبارك رمضان وي در يادداشتهاي خود مي‌نويسد پس از چند روز اقامت در اميديه كه يكي از شهرهاي استان خوزستان مي‌باشد به خط مقدم اعزام شديم كه در نزديكي‌هاي پايگاه زيد عراق مستقر شديم  و در آنجا من به عنوان تك تيرانداز در گردان 953 تيپ المهدي مشغول به خدمت شدم .

دوستان و همسنگران ايشان در مورد خاطرات آن روزها مي‌گويند كه در يك شب قرار بود تعدادي از نيروها به گشت شناسايي بروند و نام محمد نيز جزء آنان بود ولي به عللي اين مأموريت لغو شد در چهره محمد آثار غم و اندوه پيدا بود.  ناراحتي محمد از آن بود كه نتوانسته آن شب ماموريتي كه به انان محول شده بود انجام دهند .

مهر ماه سال 1361 محمد جهت ادامه تحصيل در دوره راهنمائي در مدرسه شهيد زاهدي ثبت نام كرد.  شهيدعبدالرسول زاهدي  يكي از مبارزين  قبل از انقلاب  بود كه جان خود را نثار پيروزي انقلاب  نمود . كه به پاسداشت  ياداو  مدرسه راهنمائي بنمانع را به نام او نمگذاري كردند .

محمد در حين درس خواندن از جبهه غافل نماند و در پاييز همان سال در سوم آذر ماه سال 1361 به همراه تعدادي از دوستان راهي ميدان نبرد حق و باطل شد و در گردان 998 تيپ المهدي (عج) به عنوان نيروي رزمي مشغول دفاع از ايران اسلامي شد .

 محمد در مورد اين مقطع زماني نيز مي‌گويد قريب به 25 روز در پادگان دوكوهه در شهر انديمشك بوديم و پس از آن به خط موسيان اعزام شديم و 12 روز در خط مقدم مانديم و سپس جهت مهيا شدن براي عمليات به دهلران عزيمت نموديم .

 وي پس از اتمام مأموريت به بوشهر بازگشت و كلاس اول را به پايان رسانيد .

 درتيرماه سال 1362 پس از اينكه گردان كربلا به جبهه اعزام شد و نتوانست با آن گردان به ميدان جنگ برود   به شدت ناراحت بود و پس از چند روز با گردان قدس كه از شهر بوشهر اعزام شدند روانه جبهه غرب كشور  شدو پس از چند روز  در عمليات والفجر 2 كه دراواخر تير ماه همان سال كه با رمز در منطقه حاج عمران عراق  شروع شد به عنوان نيروي رزمي در عمليات شركت كرد و در آخرين روز از اولين ماه دومين فصل سال يعني 31 نير در سن 14 سالگي با اصابت گلوله به پهلوي راستش جان شيرين خود را در طبق اخلاص نهاد و به پيشگاه حضرت دوست عرضه نمود و با پهلوي خونين خود شروع به نجواي عاشقانه با حضرت اباعبدا... نمود و همچون خادمي به ارباب خويش عرضه داشت كه اي كاش دهها پهلو داشتم كه نثار مادر پهلو شكسته‌ات مي‌نمودم و آنگاه با دلي ارام به لقاء ا... پيوست و او هم  نمونه بارز يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية المرضيه شد .

 جسم پاكش چندين ساعت در ارتفاعات كردستان به روي زمين مانده بود. زيرا در آن زمان  به علت حجم شديد آتش  توپخانه دشمن  امكان انتقال جسدش به پشت خط امكان پذير نبود و بعد از مدت زماني با تلاش همرزمان به پشت خط انتقال داده شد .

 و يك روز قبل از تشيع پيكر پاكش خانواده و دوستان وي براي آخرين بار با جسدمحمد كه به دليل ماندن در سرما و نور آفتاب كبود شده در سردخانه بيمارستان نيروگاه اتمي با او ديدار ووداع  نمودند .

 و مراسم تشيع جنازه اودر بعد از ظهر روز 12 مرداد ماه سال 1362 در گرماي طاقت فرساي تابستان به همراه شهيد ايرج كشفي كه از شهداي شهر بوشهر بود از مقابل بسيج مركزي بوشهر درخيابان امام خميني (ره) تا گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر  اين دو كبوتر سبكبال را بدرقه كردند و آنان نيز سبكبال و آرام در ميعادگاه عاشقان اباعبدالله ودر كنار دوستان و همرزمانش به خاك سپرده شد .

 مراسم ختم محمد در همان مسجدي كه سالها به عنوان خادم و خدمتگزار آنجا بود برگزار شد .  و اين بود گوشه‌ايي از زندگي يكي از بندگان شايسته و از ياران خميني (ره)و به گفته خودش سرباز كوچك امام زمان (عج) و چه زيبا در وصيت نامه‌اش نوشته بود. كه شما مردم همانند مردم كوفه كه در حق حضرت اباعبدا... الحسين (ع) ظلم نمودند و او را با اهل بيت و اندك ياران تنها گذاشتند نباشيد مبادا امام را تنها بگذاريد .

از ويژگي خاص اين شهيد تقوي اطاعت از ولي امر خود و مسئوليت پذيري و نظم در امور بود .

 

 روحش شاد و يادش گرامي باد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:32  توسط r  | 

مادر شهید صبوری: فرزندم در بوشهر غریب نیست

مادر شهید بهروز صبوری که پس از 31 سال چشم انتظاری امروز ( چهارشنبه) برای دیدار با فرزندش به بوشهر آمده است گفت: نگران فرزندم بودم اما با استقبال پرشورمردم بوشهر در فرودگاه این شهر، متوجه شدم بهروز در بوشهر غریب نیست.

به گزارش «خلیج فارس»؛ مادر شهید صبوری در بدو ورود به فرودگاه بوشهر در جملات کوتاهی به خبرنگاران بیان کرد: مردم بوشهر از فرندم بخوبی مهمان نوازی کرده اند.

وی اضافه کرد: آنان میزبان خوبی برای فرزندشهیدم هستند و از همه آنها تشکر می کنم.

مردم شهید پرور و ولایت مدار بوشهر امروز در آیین استقبال از مادر و اعضای خانواده شهید بهروز صبوری در فرودگاه این شهر سنگ تمام گذاشتند و با نثار دسته ها و حلقه های گل و عزاداری ارادت، علاقه و وفاداری خود را به شهدا، خانواده های معظم شهدا و آرامان های آنان نشان دادند.

پیکرپاک شهید بهروز صبوری که به عنوان شهید گمنام در دانشگاه خلیج فارس بوشهر خاکسپاری شده تا سال 88 مفقود بود و دراین سال توسط کمیته مفقودین تفحص شده و درسال89 همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) در دانشگاه خلیج فارس بوشهربه خاک سپرده شد.

در آزمایش DNA ازمادر و بستگان شهید هویت این شهید شناسایی شد

شهید بهروز صبوری درسال 61 در منطقه سومار در عملیات مسلم بن عقیل به شهادت رسید.
منبع:ایرنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 11:58  توسط r  | 

شهدای تازه تفحص شده در حال شناسایی هستند

مسئول ستاد معراج شهدای مرکز گفت: پیکرهای مطهر ۳۸ شهید دوران دفاع مقدس که هفته گذشته از مرز شلمچه وارد کشور شد، در حال شناسایی است.

یکشنبه هفته گذشته (17 آذر ماه) پیکرهای مطهر 38 شهید که اخیراً طی عملیات تفحص برون مرزی در مناطق عملیاتی فاو، مجنون و نهر کتیبان عراق کشف شده‌ بودند، از مرز شلمچه وارد کشور شدند.

پیکرهای مطهر این شهدای تازه از سفر برگشته اواخر هفته گذشته وارد تهران شده است؛ سرهنگ ابراهیم رنگین مسئول ستاد معراج شهدای مرکز در حصوص ادامه مراحل شناسایی شهدا، اظهار داشت: پیکرهای مطهر این 38 شهید دوران دفاع مقدس برای شناسایی به محل مورد نظر انتقال یافته است.

وی ادامه داد: در صورت شناسایی هویت این شهدا، پیکرهای مطهر به خانواده آنها تحویل داده می‌شود و در غیر این صورت به عنوان شهید گمنام در نقاط مختلف کشور تشییع و به خاک سپرده می‌شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 12:2  توسط r  | 

فرود فانتوم بدون چرخ و ترمز روي باند بوشهر

سرتيپ دوم خلبان سياوش مشيري در سال 1353 به استخدام نيروي هوايي درآمد و پس از گذراندن دوره خلباني، در سال 1356 و براي خلباني اف- 4 انتخاب و در همان سال به پايگاه همدان اعزام شد.

به گزارش «خلیج فارس»؛ او در بسياري از عمليات‌هاي سخت نيروي هوايي ارتش نظير حمله به ستون‌هاي زرهي و مكانيزه دشمن در هفته‌هاي اول جنگ، بمباران اهدافي در عمق خاك عراق و پروازهاي گشت مسلحانه در پايگاه بوشهر حضور داشته است. شايد بتوان عجيب‌ترين اتفاق زندگي او را نشاندن هواپيماي بدون چرخ روي باند بوشهر در سال 65 دانست. كاري كه به جز مهارت خلبان، به لطف خدا هم نياز دارد. مشروح گفت‌وگو با اين خلبان باتجربه را كه اكنون در حال همكاري با دفتر پژوهش‌هاي نظري و مطالعات راهبردي نهاجا است، در ادامه مي‌خوانيد:


عراقي‌ها به دليل برخورداري از تجهيزات ضعيف‌تر و هم به دليل ضعف آموزش و اعتماد به نفس نمي‌توانستند در اكثر موارد بمباران دقيق داشته باشند، البته با ادامه جنگ آنها به مرور با تجربه‌تر و با رسيدن ميراژها در شليك‌ها با مهارت تر شدند

خرداد سال 63 نيز من در حمله يك ميراژ دشمن غافلگير شدم. در آن روز من كابين جلو و در حال پرواز در اطراف جزيره خارك بودم و رادار هم هيچ هشداري به من نداد. كابين عقب در آخرين لحظات به من گفت يك ميراژ پشت سر ما است، هنوز گفته‌هاي من با رادار و كابين عقب تمام نشده بود كه هواپيما علامت قفل راداري را داد و لحظاتي بعد سامانه‌هاي داخل كابين اعلام كردند موشك دشمن فعال شده است. من كه ديگر مرگ را به چشم خود مي‌ديدم شروع كردم هواپيما را با چرخش‌هاي متناوب و تكان دادن بال‌ها به پايين و بالا از دست قفل راداري خلاص كنم. موشك دشمن شليك شد و در همان لحظه كه من در حال حركات متناوب بودم كه موشك در اتفاقي بسيار نادر در اثر برخورد بال با بدنه موشك، غيرفعال شد و به آب افتاد.


جناب مشيري! به عنوان سؤال اول مي‌خواهم به سال‌هاي ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي برگردم. شما از همان ابتدا در همدان خدمت مي‌كرديد. با توجه به ضربه‌اي كه كودتاي نافرجام نقاب به اين پايگاه زد، آيا توان رزمي اين پايگاه كاهش يافت؟
كودتاي موسوم به نقاب سبب کنار رفتن برخي فرماندهان رده بالاي نيروي هوايي ارتش شد، اما خوشبختانه به توان رزمي پايگاه سوم شكاري همدان (شهيد نوژه) صدمه قابل‌توجهي نزد، چرا كه خلبان ايراني از همان زمان كه يك ستوان دو است، مي‌آموزد كه يك فرمانده هواپيماي گرانقيمت است و بايد روي پاي خود بايستد. از 23 بهمن 57 يعني فرداي پيروزي انقلاب، اين پايگاه روزي 20-10 و گاهي 30 سورتي پرواز عليه ضدانقلاب و دشمن و تجزيه‌طلب‌ها انجام داد و اين پروازها حتي پس از كودتا قطع نشد. 60 هواپيماي جنگي و 120 خلبان پايگاه آماده انجام هر مأموريتي بودند. البته به هر حال كودتاي ذكر شده سبب شد كه تا يك هفته پروازها بشدت كاهش يابد اما خيلي سريع شرايط تغيير كرد.

هنگام شروع جنگ چه تعداد خلبان پايگاه به دليل عدم پرواز به مدت طولاني expire (به پايان رسيدن آمادگي) شدند؟
هيچ خلباني در چنين وضعيتي قرار نداشت. خلبانان بايد هر 15 روز يك پرواز (نشست و بلند شدن) داشته باشند و براي توان پرواز در شب، هر 45 روز يك پرواز در شب و اگر اين زمان بگذرد، يك خلبان بايد با معلم پرواز كند. مضافاً اين كه بدن خلبان هر 6 ماه يكبار چك مي‌شود تا توانايي‌اش كاهش نيافته باشد.

آيا بقيه پايگاه‌ها هم آمادگي داشتند؟
فكر نكنم به اين اندازه آماده بودند. مثلاً در مورد پايگاه بوشهر، چند نفر از خلبانان به پايگاه ششم (بوشهر) اعزام شدند تا به خاطر خلبانان Expire شده به پايگاه كمك شود و خلبانان پايگاه را مجدداً فعال كنند.

آيا شما به عنوان يك خلبان پايگاه‌هاي غرب كشور مي‌توانستيد شروع جنگ را پيش‌بيني كنيد؟
بله، من بارها در پروازهاي مختلف ستون‌هاي زرهي و مكانيزه عراق را كه به سمت مرزها مي‌آمدند، مي‌ديدم و اينها را گزارش هم كردم. گزارش‌ها به فرماندهي نيروي هوايي و از آنجا به رياست جمهوري ارسال مي‌شد.

حمله عراق در روز 31 شهريور 59 به پايگاه همدان صدمه زد؟
در حمله اول بمب‌هاي آنها اطراف مخازن افتاد و آسيبي به پايگاه نزد اما در حمله دوم يك بمب به نزديكي آشيانه جنگنده‌ها اصابت كرد و شدت انفجار، سنگ‌هاي پناهگاه را مبدل به اجسام ريزي كرد كه به دو جنگنده صدمه زد.

آيا در پايگاه همدان هواپيماي رها شده در باند داشتيم؟
خير. اين دو هواپيما هم داخل آشيانه بودند اما بمب چون به نزديكي آنها خورد، به جنگنده‌ها خسارت زد. تعداد آشيانه‌هاي ما در پايگاه زياد بود. بلافاصله چهار فروند فانتوم براي مقابله به مثل، پايگاه كوت در العماره عراق را منهدم مي‌كنند، هدف اين حمله كه عنوان «عمليات انتقام» را داشت، بيشتر اين بود كه به عراق و صدام آمادگي خود را نشان دهيم تا شايد ديكتاتور بغداد از ادامه كارش صرفنظر كند، اما شب كه ديديم صدام در سخنراني خود صحبت از گرفتن خوزستان و تهران مي‌‌كند، فهميديم كه جنگي تمام عيار در پيش است.

شب قبل از حمله بزرگ نيروي هوايي (اول مهر 1359) چگونه گذشت؟
ما به خاطر خطري كه پايگاه را تهديد مي‌كرد، ابتدا خانواده‌ها را به شهرهاي ديگر منتقل كرديم و سپس براي صحبت با فرماندهي و يكديگر راهي پست فرماندهي شديم. نفرات فني نيز تماماً به آشيانه‌ها و قسمت‌هاي نگهداري و انبارها رفتند تا هواپيماها را براي فردا صبح زود آماده كنند. آن شب آنها حدود 60 فروند هواپيما را آماده كردند كه در تاريخ پايگاه همدان بي‌سابقه بود.

تعداد پروازهاي روز اول مهر را چه مقدار تخمين مي‌زنيد؟
فكر مي‌كنم 365 سورتي پرواز انجام شد. ما در مركز مطالعات و تحقيقات راهبردي نهاجا به دنبال سندهاي محكمي هستيم كه هر عددي را دقيق اعلام كنيم.

به روزهاي اول جنگ برگرديم. با توجه به اين كه شما هم از جمله خلباناني بوديد كه روي ستون‌هاي زرهي و مكانيزه عراق در روزهاي اول جنگ بمب ريختيد، تا چه سطحي مي‌توانستيد به دشمن نزديك شده و ارتفاع خود را كم كنيد؟
بمب‌هاي سقوط آزاد داراي فيوز هستند و از لحظه آزاد شدن تا اصابت به هدف به چند لحظه زمان نياز دارند. اگر از ارتفاعي بسيار پايين رها شوند، منفجر نمي‌شوند مضافاً اين كه قدرت انفجار اين بمب‌ها بسيار بالاست و اگر در لحظه انفجار فاصله آنها از هواپيما كم باشد، به هواپيماي خودي صدمه مي‌زند، بنابراين طبق اطلاعات فني كتاب‌هاي عملياتي، بمب نبايد زير 200 پا پرتاب شود، اما روش حمله ما در برخي موارد اين‌طور بود كه در ارتفاع 20 تا 30 پا به سمت دشمن حركت مي‌كرديم و در آخرين لحظات خود را به ارتفاع 200 پا رسانده و بمب را رها مي‌كرديم.

در چه ارتفاعي در مناطق جنگي خطر بيشتر يك بمب‌افكن نظير اف- 4 را تهديد مي‌كند؟
در ارتفاع پايين توپ پدافند ما را تهديد مي‌كند، اما در ارتفاع بالا رادار موشكي دشمن ما را مي‌گرفت اما سرعت بالا مي‌توانست اين خطر ارتفاع پايين را كاهش دهد. ما در حملات در ارتفاع زير 100 پا و سرعت 600 ناتيكال مايل (هر ناتيكال مايل معادل هزار و 850 متر) حركت مي‌كرديم. در حمله به داخل خاك عراق هم معمولاً از دره‌هاي زاگرس مي‌گذشتيم و از ارتفاع پايين دشمن را غافلگير مي‌كرديم. به همين دليل پس از مدتي صدام دستور داد تا دره‌ها را پر از بالن‌هاي آماده آتش گرفتن (آتش‌زا) كنند كه اگر هواپيمايي در ارتفاع پايين حركت كرد، به آنها بخورد و اگر هواپيما براي اجتناب از برخورد با آنها ارتفاع خود را زياد كرد، رادار آن را بگيرد.

آيا ستون‌هاي زرهي و مكانيزه عراق با آن سرعت و ارتفاع كه شما داشتيد، وقت استفاده از جنگ‌افزارهاي خود را مي‌يافتند؟
هر ستون در حال تك دشمن از خود يك سيستم پدافند داشت. پدافند 4 لوله شليكا با نواخت تير بالا و هدايت راداري قدرت زيادي داشت. اين سيستم شرقي بود و در بين بچه‌هاي خلبان به افعي معروف بود كه اگر روي يك هواپيما زوم (قفل) مي‌كرد، خلبان و هواپيما از آن، جان سالم به در نمي‌بردند، اما پس از مدتي پي برديم كه اين سلاح قدرتمند نمي‌تواند سرعت‌هاي بالاي 500 تا 550 ناتيكال مايل و ارتفاع پايين را رهگيري كند. بنابراين خلبان از چنگ قفل راداري آن مي‌گريخت، اما بايد بگويم سرعت بسيار بالا و ارتفاع پايين خود مي‌توانست قاتل جان خلبانان باشد. يك كابل فشار قوي يا تپه يا هر مانع ديگري در فضاي پر از خاك جنوب مي‌توانست در يك لحظه جلوي خلبان سبز شود و هواپيما را منهدم كند، مضافاً اين كه دقت خلبان در بمباران كم مي‌شد. اصولاً حمله هواپيما به تانك يا واحدهاي كوچك به صرفه نيست، چرا كه بمب‌هاي بزرگ خود قيمتي كمتر از تانك ندارند.

بمب در چه فاصله‌اي مي‌توانست يك تانك را تخريب كند؟
بمب اگر در نزديكي تانك بر زمين بخورد، حتي مي‌تواند تانك را واژگون كند. اگر با فاصله چندده متري به زمين بخورد، شني تانك را پاره مي‌كند. يك بمب هزار پوندي (450 كيلويي) تا شعاع 800 متري مي‌تواند مخرب باشد و صدا و تركش و موج آن نفرات پياده را تحت تأثير قرار دهد. اگر فاصله اصابت بمب تا تانك زياد باشد، ديگر خودروها و تجهيزات را از بين مي‌برد، اما تانك به دليل زره قدرتمندش از بين نمي‌رود، اما اگر بمب در نزديكي تانك به زمين بخورد حتي تركش‌هاي آن مي‌تواند تانك را سوراخ كند.

پس زدن حتي يك دسته 3 يا 4 تايي تانك با بمب منطقي نيست، چون بايد براي زدن آنها هواپيمای خود را به خطر انداخت؟
بله، از نظر اقتصادي اصلاً درست نيست. اين تانك‌ها هر كدام يك مسلسل دارند كه كافي است گلوله‌هاي كوچكش به درون موتور هواپيما رود، هواپيما موتور خود را از دست مي‌دهد. يك هواپيما و خلبانش بيش از 100 تانك قيمت دارند، آيا حمله به واحدهاي كوچك ارزش به خطر انداختن يك هواپيماي چند 10 ميليون دلاري را دارد؟

به ارزش يك خلبان اشاره كرديد. چه هزينه‌اي بابت تربيت يك خلبان در آن سال‌ها شده بود؟
در سال‌هاي قبل از انقلاب هزينه تربيت يك خلبان 10 ميليون تومان معادل 4/1 ميليون دلار (فقط پولي كه بابت اين مطلب به امريكا پرداخت مي‌شد) ذكر مي‌شد. با اين رقم يك خلبان فقط موفق به گرفتن علامت خلباني مي‌شد و هزينه‌هاي جنبي با كشور ايران بود، اما خلبان اجازه جنگيدن نداشت. براي رسيدن اين خلبان به درجه‌اي كه بتوان او را خلبان جنگي ذكر كرد، 10 برابر اين رقم بايد هزينه شود، او بايد با جنگنده‌هاي مختلف ماه‌ها پرواز كند.

تعداد نفرات پايگاه همدان در آستانه حمله دشمن چه ميزان بود؟
حدود 4 هزار نفر اعم از پدافند، آفند، پرسنل فني، خلبان و اداري.

خلبانان در روز اول مهر 59 چگونه آماده عمليات شدند؟
ساعت 4 صبح صداي آژير احضار پرسنل به ما فهماند كه بايد خود را به مركز فرماندهي برسانيم. در آنجا جناب براتپور كه معاون عمليات پايگاه بود، به اتفاق سرهنگ پورگلچين فرمانده پايگاه ليدرها و گروه‌هاي پروازي را مشخص مي‌كردند و بچه‌ها در دسته‌هاي چند نفري در گوشه و كنار پست فرماندهي بريفينگ مي‌شدند. قرار بود طرح البرز مبناي كار قرار بگيرد و در اين طرح اهداف مورد نظر پايگاه همدان از قبل مشخص بود. اين طرح با جزئيات همه چيز را مشخص كرده بود، اين كه از چه مسيري، با چه مهماتي، چه خلباناني، چه پايگاه‌هايي را بايد بزنند، عمليات پايگاه مشخص مي‌كرد قبل از شروع عمليات بيشتر خلبانان استرس داشتند، اما شوخي‌هاي برخي از خلبانان از جمله جناب سرهنگ گلچين و اين كه هر خلباني چه غذايي براي صبحانه دوست دارد، سبب شد تا خلبانان تا پاي هواپيما با خنده رفتند.

پروازهاي پايگاه از ساعت 30/5 شروع شد تا 30/6، هواپيماهايي كه اهداف دورتري را داشتند ابتدا بلند شدند، البته بگويم كه بعد از انجام پروازها، عراق يك‌بار ديگر پايگاه را مورد حمله قرار داد.

سري دوم پروازها چه زمان آغاز شد؟
پايگاه ساعت 10 صبح حملات سري دوم خود را آغاز كرد و در ادامه 36 سورتي پرواز صبح زود، (البته اين رقم به جز 6 يا 7 پرواز گشت هوايي بود) تا شب پايگاه جمعاً ترتيب 90 پرواز را داد. برخي خلبانان 2 تا 3 سورتي پرواز كردند. اهداف ما آن روز پايگاه‌ها و پادگان‌هاي عراق بود. شب شهيد فكوري به پايگاه آمد و گفت استراتژي بعدي ما زدن تأسيسات نفتي ارتش عراق براي توقف ماشين جنگي دشمن است. روز سوم جنگ يكي از اهداف ما زدن تلمبه‌خانه‌هاي K-1 و K-2 بود كه مغز كامپيوتري صنعت نفت عراق بود. اين تلمبه‌خانه‌ها نفت عراق را به بندر عقبه اردن، درياي مديترانه، تركيه و ساير نقاط ارسال مي‌كرد، البته ما در همين حال باندهاي پايگاه‌ها را نيز مرتب مي‌زديم، چون عراق با كمك ديگر كشورها نظير روس‌ها مرتب فرودگاه را بازسازي مي‌كرد، پس ما مجبور بوديم دائم ساختمان‌ها و پناهگاه‌ها و مخازن سوخت فرودگاه‌هاي جنگي را بزنيم.

آيا عراق نيز هواپيماهاي خود را در پناهگاه‌ها مخفي كرده بود؟
بله، اما ما با بمباران‌هاي دقيق حتي هواپيماي داخل شيلتر را مي‌زديم، تيم‌هاي پروازي ما قبل از جنگ (قبل از انقلاب) تمرينات زيادي براي بمباران دقيق داشتند، آنها در تمرينات با عنوان «گانري» تيراندازي و بمباران دقيق را بارها تمرين كرده بودند. بالعكس، عراقي‌ها هم به دليل برخورداري از تجهيزات ضعيف‌تر و هم به دليل ضعف آموزش و اعتماد به نفس نمي‌توانستند در اكثر موارد بمباران دقيق داشته باشند، البته با ادامه جنگ آنها به مرور با تجربه‌تر و با رسيدن ميراژها در شليك‌ها با مهارت تر شدند. در ماه‌هاي اول جنگ خلبانان ما از هر 100 پرتاب بمب 70 تا را به هدف مي‌زدند، اما عراقي‌ها در بهترين حالت از 100 پرتاب 40 تا را به هدف مي‌زدند.

اگر خاطراتي از بمباران‌هاي هوايي دشمن داريد، بفرماييد.
يكي از خاطرات درگيري هوايي من كه البته كابين عقب خلبان زند كريمي بودم، روبه‌رو شدن با يك ميراژ بود. هواپيماي دشمن در ارتفاع بالا و سرعت 2/1 ماخ ما را شناسايي كرد. قضيه از اين قرار بود كه در عمليات فتح‌المبين در 29 اسفند 1360 ما در ارتفاع بسيار بالا 42 هزار پا در حال بمباران دشمن بوديم. بمباران ارتفاع بالا سبب مي‌شد روحيه دشمن تخريب شده و خسارات فيزيكي دشمن بشدت بالا رود و اوايل نيز خطري ما را در آن ارتفاع تهديد نمي‌كرد، اما با افزايش حضور ميراژها اين روش خطرناك شد. ميراژ عراقي در آن ارتفاع موشك قدرتمند خود را از سمت راست به سمت ما فرستاد. موشك دشمن از نوع فيوز مجاورتي بود و در فاصله بسيار نزديك ما منفجر شد. شدت انفجار آن كاناپي بالاي سر من را پودر و صدها سوراخ در هواپيما ايجاد كرد. كاناپي هواپيماي جنگي ضدگلوله است (شكل‌ گنبدي دارد و گلوله كمانه مي‌كند) اما نمي‌تواند در برابر صدها تركش قدرتمند موشك دوام بياورد. شرايط هواپيما بسيار سخت بود، اما به هر قيمت خلبان هواپيما را در پايگاه فرود آورد.

حجم تلفات هوايي دشمن را چه ميزان ارزيابي مي‌كنيد؟
رقم قطعي نمي‌توان گفت، چون در بسياري از موارد خلبانان يا مسئولان پدافند خبر از سقوط يك هواپيماي دشمن مي‌دادند، اما ما لاشه هواپيما را پيدا نمي‌كرديم. رقم قطعي بر اثر پيدا شدن لاشه هواپيما يا خلبان اسير دشمن بيش از 200 فروند را نشان مي‌دهد، اما ممكن است اين رقم 300 فروند هم باشد، من تجربه خودم را بگويم مواردي بوده كه در درگيري هوايي موشك را به سوي هواپيماي دشمن شليك كرده‌ام و احتمال اصابت هم بسيار بالا بوده، اما چون اصابت را به چشم نديدم و لاشه هواپيما هم پيدا نشد، نمي‌توانستم به يقين بگويم هواپيماي دشمن مورد اصابت قرار گرفته است. مثلاً خلبان عراقي در ايران مورد اصابت قرار گرفته اما خود را به باند خودي رسانده و ما بعدها از يك خلبان اسير شنيديم كه روي باند كنترل را از دست داده و اجكت كرده است.

خرداد سال 63 نيز من در حمله يك ميراژ دشمن غافلگير شدم. در آن روز من كابين جلو و در حال پرواز در اطراف جزيره خارك بودم و رادار هم هيچ هشداري به من نداد. كابين عقب در آخرين لحظات به من گفت يك ميراژ پشت سر ما است، هنوز گفته‌هاي من با رادار و كابين عقب تمام نشده بود كه هواپيما علامت قفل راداري را داد و لحظاتي بعد سامانه‌هاي داخل كابين اعلام كردند موشك دشمن فعال شده است. من كه ديگر مرگ را به چشم خود مي‌ديدم شروع كردم هواپيما را با چرخش‌هاي متناوب و تكان دادن بال‌ها به پايين و بالا از دست قفل راداري خلاص كنم. موشك دشمن شليك شد و در همان لحظه كه من در حال حركات متناوب بودم كه موشك در اتفاقي بسيار نادر در اثر برخورد بال با بدنه موشك، غيرفعال شد و به آب افتاد. وقتي مدتي بعد در باند پايگاه نشستم فرمانده تعمير و نگهداري پايگاه آنچه مي‌ديد باور نمي‌كرد، اثر برخورد موشك به زير بال به جا ماند، اما موشك منفجر نشده بود. عراق همان روز اعلام كرد يك هواپيماي ايراني را در نزديكي خارك منهدم كرده است.

برخورد عراقي‌ها با خلبانان اسير ايراني بسيار بد و غيرحرفه‌اي بود. برخورد ما با خلبانان اسير دشمن چگونه بود؟
ما اصلاً با آنها برخورد غيرحرفه‌اي نمي‌كرديم، ابتدا آنها را در پايگاه‌ها و نيروي هوايي تخليه اطلاعاتي مي‌كرديم و سپس آنها را به ساير بخش‌هاي ارتش مي‌سپرديم. در اينجا خاطره‌اي هم نقل كنم. سال 65 مأمور بمباران پايگاه صفوان در جنوبي‌ترين نقطه عراق شدم (كنار مرز كويت) قرار شد پس از بمباران من از جنوب بندر امام و ماهشهر و گناوه وارد خاك ايران شوم، اما شرايط به گونه‌اي پيش رفت كه دشمن نگذاشت از آن مسير برگردم. من از جنوب اهواز و اميديه برگشتم. مشكلات من از همين جا شروع شد. يك اف- 5 كه از اميديه پرواز كرده بود خواست من را بزند كه بعد از شناسايي من اين كار را نكرد، يك اف- 14 نيز قفل راداري روي من انجام مي‌دهد كه خوشبختانه ظاهراً موشكش عمل نمي‌كند.

چرا شما از مسير تعيين شده بازنگشتيد؟
من يك موتورم را از دست داده بودم و بايد مسير نزديك‌تر را انتخاب مي‌كردم، مضافاً اين كه ارتباطات راديويي‌ام از كار افتاده بود و نمي‌توانستم به رادار و سيستم برج مراقبت پرواز تغيير مسير را اطلاع دهم و حتي چرخ‌هاي من موقع فرود باز نشد و تنها خلباني شدم كه يك فانتوم را بدون چرخ بر روي زمين نشاند.

يعني هيچ‌كدام از چرخ‌ها باز نشد؟
هيچ‌كدام، من با كف هواپيما فرود آمدم با 350 كيلومتر سرعت نه چتر داشتم و نه ترمز چرخ و واقعاً خدا اين هواپيما را نگاه داشت. اين هواپيما درست در انتهاي باند ايستاد. انتهاي باند دريا بود و اگر هواپيما نمي‌ايستاد من و كمك خلبان رضا معزي در دريا با كابين بسته خفه مي‌شديم. جالب اين كه اين هواپيما كه طبق هر دستورالعملي ما بايد آن را در آسمان ترك مي‌كرديم به زمين نشست و 2 ماه بعد عملياتي شد.
گفت‌وگو از علي غفوري- ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 14:43  توسط r  | 

یک مقام ارشد نظامی: اهواز ماندگاری اش را مدیون بوشهر است

یک مقام ارشد نیروی هوایی ارتش با اشاره به وجود 10 پایگاه هوایی در کشور در زمان جنگ گفت: هرچند پایگاه بوشهر از لحاظ جمعیتی یک دهم جمیعت سایر پایگاه ها بوده اما 64 خلبان شهید را تقدیم انقلاب کرده است.

به گزارش «خلیج فارس»؛ رییس مرکز مطالعات استراتژیک نیروی هوایی ارتش که به منظرو هماهنگی برگزاری یادوارده شهدای نیروی هوایی بوشهری در جلسه علنی شورای شهر حضور یافته بود، افزود: شهید جهانگیر ابن یمین بعدازظهر 31 شهریور اولین بمب را از پایگاه هوایی بوشهر در در پایگاه شعیبیه بر سر دشمن رها کرد.

امیر نیک منش حبیبی با بیان اینکه اولین هواپیمایی که در زمان جنگ تحمیلی برای مقابله با دشمن به پرواز درآمد از بوشهر بود، افزود: اگرچه عموما جنگ ایران و عراق را به خوزستان محدود می کنند، اما نباید از یاد برد که عراق برنامه در اشغال 3 روزه اهواز را داشت که پرواز جنگنده های بوشهر در همان ساعت های اولیه جنگ، تمام معادلات دشمن را بر هم زد.


وی با بیان اینکه پایگاه هوایی بوشهر 64 خلبان معادل دو سوم قدرت رزمی یک پایگاه هوایی را در رمان جنگ تحمیلی تقدیم کرده، افزود: از این تعداد 20 شهید بر فراز خلیج فارس تقدیم انقلاب شد که برخی از آنها هنوز در اعماق خلیج فارس می باشند.

اهواز ماندگاری اش را مدیون بوشهر است
این مقام ارشد نظامی در بخش دیگری از اظهاراتش گفت: اگرچه بسیاری، مقابله با دو لشکر بعثی را به ساخت سنگر و نظایر آن مرتبط می دانند، اما آگاهان نظامی می دانند که چیزی جلودار قدرت رزمی زرهی نیست، جز موشک و بمب های قوی که از بوشهر به پرواز درآمد.

امیر حبیبی ادامه داد: با دستور شهید فکوری 22 فروند هواپیما و هر کدام با 24 بمب 250 پوندی از بوشهر پرواز کرده بیان کرد: خالی کردن این مهمات بر سر دو لشکر بعثی، مانع پیشروی دشمن به اهواز شده و حقیقا این شهر ماندگاری اش را مدیون بوشهر و پرنده های حماسه آفرین پایگاه هوایی است.

شهیدی از پایگاه بوشهر که دو قبر دارد
وی با بیان اینکه یکی از شاغلان پایگاه هوایی بوشهر تنها شهیدی است که دو قبر در رامسر و کردستان دارد، گفت: زمانی که دشمن هواپیمای وی را زدند سر بریده اش با کلاه در دامنه کوه کردستان افتاد و دو ماه پس از خاکسپاری تکه های پیکرش در کردستان کشف شد.
حبیبی گفت: زمانی که درخصوص چگونگی خاکسپاری سرِ این شهید بزرگوار از بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی سوال شد، ایشان فرموند که نیازی به نبش قبر نیست و سر این شهید در همان محل کشف شده به خاک سپرده شود.

به گفته وی، کسی اطلاع ندارد که هواپیمای این شهید بزرگوار از پایگاه بوشهر به پرواز درآمده که باید در این خصوص اطلاع رسانی شود.

حبیبی خواستار همکاری مسئولان استان برای راه اندازی موزه ملی جنگ در بوشهر شد و اظهار داشت: پتانسیل بوشهر برای راه اندازی موزه ملی جنگ از بسیاری از استان های کشور بالاتر است و این پایگاه زمین مناسبی را هم در اختیار مسئولان شهری قرار می دهد.

برگزاری یادواره شهدای نیروی هوایی در بهمن ماه
وی با اشاره به برگزاری یادواره شهدای نیروی هوایی بوشهر در روزهای 16 و 17 بهمن در این شهر، گفت: در نشست با شهردار بوشهر با نامگذاری بلواری به نام شهید باسینی، نصب تندیس این شهید و اختصاص میدانی به نام شهدای نیروی دریایی موافقت کرده است.

وی افزود: باتوجه به اینکه برگزاری یادواره شهدای نیروی هوایی بوشهر برای شناخت بیشتر با رشادت های پرندگان شجاع میهن می باشد، خواستار همکاری شورا و شهرداری بوشهر در زمینه تبلیغات شهری و ایاب و ذهاب شد.

برزگرزاده رییس شورای شهر بوشهر نیز با بیان اینکه نیروهای نظامی خصوصا نیروی هوایی نقش بازدارنده در مقابل دسیسه دشمنان خارجی دارند و موجب امنیت بوشهر شده اند، تاکید کرد: شورا و شهرداری بوشهر تاجایی که در توان دارد، برای برگزاری مناسب تر این یادو.اره نهایت همکاری را انجام می دهد.

وی همچنین خواستار برگزاری یادواره مذکور در مناطق مرکزی شهر به منظور بهره مندی بیشتر شهروندان شد.

در این نشست بهروز یاسینی فرزند شهید یاسینی فرمانده پایگاه هوایی بوشهر نیز حضور داشت که ذکر خاطراتی از پدرش موجب معنوی شدن این جلسه شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 8:53  توسط r  | 

شهدای تازه تفحص شده به تهران رسیدند

پیکرهای مطهر 92 شهید تازه تفحص شده که هفته گذشته از مرز شلمچه وارد کشور شدند، به تهران منتقل شدند و همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) کاروان شهدا در تهران تشییع می‌شود.

پنج‌شنبه هفته گذشته (24 مرداد ماه) پیکرهای مطهر 92 شهید تازه تفحص شده از مرز شلمچه وارد کشور شدند که طی دو روز گذشته پیکر این شهدا با بدرقه فرماندهان و کارکنان قرارگاه مقدم جنوب ـ کربلا به راهی تهران شدند.

پیکر این شهدای تازه از سفر برگشته به معراج شهدای تهران منتقل شده است؛ مراسم شب وداع و تشییع کاروان شهدا همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) در تهران برگزار می‌شود.

به گفته اباذر اسدی مسئول روابط عمومی کمیته جستجوی مفقودین، پیکر مطهر شهدا یازده شهریور ماه و همزمان با شهادت امام جعفر صادق(ع) از پادگان حر در مسیر خیابان امام خمینی(ره)، خیابان بهشت به مقصد معراج شهدا تشییع می‌شود.

وی ادامه داد: بعد از برگزاری مراسم تشییع در یازدهم شهریور، پیکر شهدای مطهر بعد از شناسایی و تجهیز به نقاط مختلف کشور و اوطان این عزیزان منتقل خواهد شد و در صورت عدم تشخیص هویت، به عنوان شهید گمنام در نقاط مختلف کشور آرام خواهند گرفت.

این شهدای والامقام در عملیات‌های بدر، خیبر، والفجر 8، کربلای 5 و تک دشمن در سال1367 در منطقه زبیدات عراق به شهادت رسیده‌اند و بیشتر این شهدای عزیز به همت کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح ، در مناطق عملیاتی فاو و جزیره مجنون در عراق تفحص شده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 13:56  توسط r  | 

دفاع مقدس در برابر تعدي دشمن

مفهوم "دفاع مقدس" و ارزش‌هايي كه در طول دوران هشت ساله آن به وجود آمد، از آنها برمي‌خيزد كه جنگ ما با رژيم بعث عراق يك جنگ تدافعي بود، نه تهاجمي. آغازگر اين جنگ بعثيان بودند كه از همه سو به سرزمين ما تعدي كردند و شهرهاي مختلف را به اشغال خود درآوردند و قتل و غارت و جنايت را به اوج خود رساندند.
در چنين موقعيتي كه دشمن تهاجم مي‌كند و سرزمين و كشوري را به اشغال درمي‌آورد، دفاع در برابر آن امري است كه هم به تأييد شرع مي‌رسد، هم با حكم عقل حمايت مي‌شود، ‌هم قانون هر كشور اين ضرورت را تثبيت مي‌كند، و هم عرف هر جامعه لزوم آن را مي‌پذيرد.
ضرورت دفاع در برابر تجاوز و اشغال، از موضوعات مهم در تعاليم اسلام است،‌ لكن آنچه به صورت يك نياز براي جامعه بايد به آن نگريست، تبيين صحيح با نگرش‌ها و روش‌هاي خاص م?‌باشد كه مردم مسلمان به ويژه جوانان را آگاهي و بينش بخشد.
در انديشه‌هاي دفاع? حضرت امام خميني اين شرح و توضيح به گونه‌اي بسيار روشن و در همان حال بسيار عميق و ژرف انجام شده است.
امام خميني در رهنمودهاي دفاعي‌اش از يكسو دفاع در برابر تهاجم را تعريف مي‌كند و ملت را به آن ترغيب مي‌سازد. و از سوي ديگر آموزش‌ها و آمادگي‌هاي رزمي در ملت با تشكيل نيروي وسيع نظامي را كه از همه قشرها و صنوف و تخصص‌ها و مشاغل و حرفه‌ها و فنون و از زن و مرد در آن حضور داشته باشند، واجب و لازم مي‌داند تا از اين دفاع مقدس و گسترده دين و ملت و سرزمين محافظت شود و استقلال آن تثبيت گردد. 

در سخنان ژرف امام خميني دراين باره دقيق مي‌شويم كه هم فرق بين "جهاد"و "دفاع"را توضيح مي‌دهند، و هم به ضرورت دفاع در برابر تجاوز و اشغال با به دست آوردن آمادگي‌هاي نظامي و توانمندي‌هاي رزمي اشاره مي‌كنند.
***
ما الآن كه با قدرتهاي بزرگ دنيا مواجه هستيم، حال دفاعي داريم. يعني ما مدافع از آن چيزهايي كه نهضت ما، قيام ما براي ما هديه آورده است، و از اهداف اسلامي و از كشور اسلامي خودمان و از تمام چيزهايي كه مربوط به اسلام و مربوط به كشور است در حال دفاع هستيم، و در حال دفاع، بسيج بايد عمومي باشد. يعني قضي? جهاد يك قضيه است، قضي? دفاع قضي? ديگر. قضي? جهاد يك شرايطي دارد. براي اشخاص خاصي هست. براي گروه معيني هست با شرايطي. لكن قضي? دفاع، عمومي است. مرد، زن، بزرگ، كوچك، پير، جوان همان طوري كه عقل انسان هم آن حكم مي‏كند كه اگر كسي هجوم آورد براي منزل يك كسي، اهالي آن منزل، هريك كه هست دفاع مي‏كنند از خودشان. چنانچه هجوم آورد كسي به شهر يك كسي، اهالي شهر براي حفظ جهات خودشان دفاع مي‏كنند. ديگر اينجا هيچ شرطي نيست. همه دفاع بايد بكنند. و اگر به كشور ما، كشور اسلامي ما هجوم بكنند و بخواهند تعدي بكنند، تجاوز بكنند، بر هم? افراد مملكت، بر هم? افراد كشور، چه زن، چه مرد، كوچك، بزرگ اينجا ديگر شرطي نيست، بر همه واجب است كه دفاع كنند. و لهذا حال دفاع فرق دارد با حال جهاد. حال جهاد شرايط دارد، حال دفاع شرطي ندارد. بايد دفاع بكنند. حتي يك پيرمردي هم كه خيلي كار از او نمي‏آيد بايد شركت كند در دفاع. آنقدر كه مي‏تواند دفاع كند. و ما امروز كه مواجه هستيم با قدرتهاي بزرگ و شيطنتهاي بزرگ بايد مهيا بشويم براي دفاع. البته اين احتمال بسيار كم است كه ما يكوقت محتاج به دفاع نظامي بشويم. كم است احتمال. براي اينكه قدرتهاي بزرگ هم مي‏دانند كه نبايد حالا هجوم كنند. لكن هر چه هم احتمال كم است لكن از باب اينكه دفاع از يك مملكتي است، دفاع از اسلام است، اين محتمل بزرگ است. از اين جهت، ما بايد مهيا بشويم. مهيا شدن يكي اين است كه با قوه، چه قو? افرادي و چه قواي ديگر، بايد مهيا بشود. چنانچه قرآن كريم دستور داده. و مهيا شدنمان هم به طوري باشد كه با اين مهيا شدن بترسند آنهايي كه بناي، خيال هجمه دارند. دشمنانتان بترسند از قو? شما. اگر بنا شد كه در يك كشور سي و چند ميليوني، بيست ميليون قيام كردند براي اينكه مهيا كنند خودشان را از براي دفاع، ولو آن تتمه هم در وقتي كه مقتضي شد و محتاج به دفاع شد آنها هم بايد بكنند. لكن حالا كه مي‏خواهيم ما مهيا بشويم، بايد اين بيست ميليون، يعني هم? جوانها هم? اشخاصي كه ازشان كاري برمي‏آيد، بايد خودشان را مهيا كنند. آن روزي را ملاحظه كنند كه يكوقت دشمن رو آورد به طرفشان. هم بايد تجهيزات مهيا بشود به قدري كه بترساند دشمنها را، و هم بايد قواي افراد، قواي نظامي، قواي چريكي، قواي پارتيزاني بايد مهيا بشود، و هم قو? ايمان بايد زياد بشود.
يك فردي كه با قو? ايمان پيش مي‏رود، با افراد زيادي كه همان قوه دارند لكن ايمان ندارند، اين مقابله مي‏كند. در اسلام اگر ملاحظه كرده باشيد، در بعضي از جنگها كه پيش آمد براي مسلمين و مسلمين يك عد? كمي بودند، تمام قوايشان ـ به حسب آنطوري كه در تاريخ هست ـ ظاهراً سي‏هزار بود و پيشقراول لشكر روم ظاهراً بود، پيشقراولشان شصت هزار بود، و دنبالش هشتصد يا هفتصد هزار جمعيت با ساز و برگهايي كه آن وقت روم و ايران داشتند. اين كتيب? آنها يعني پيشقراولهاي آنها وقتي كه رو آوردند كه شصت هزار ظاهراً بود، يكي از سردارهاي(اسلام) گفت كه من با سي نفر مي‏روم با اينها مقابله مي‏كنم، با سي عدد. و ما اگر اينها را ترسانديم و سي نفرمان رفت و شصت هزار نفر را عقب نشاند، اين چشم زخم اسباب اين مي‏شود كه اينها آن لشكر بزرگشان هم شكست بخورد. خوب، اشخاصي كه آنجا بودند گفتند سي تا آخر نمي‏شود. شصت هزار نفر با سي‏نفر؟ بالاخره قرار شد كه شصت نفر آدم برود. و اينها مهيا شدند و شصت نفر از جوانها مهيا شدند و شب شبيخون زدند به اين اردوي شصت هزار نفري. هر نفر مقابل هزار نفر و شكست دادند آنها را، و اين اسباب اين شد كه لشكر روم كه تهيه ديده بود، و هشتصدهزار هم دنبالش بود، آنها هم شكست بخورند و بروند سراغ كارشان. اين قو? ايمان است. يعني يك مؤمني كه اگر بكُشد، بهشت مي‏رود و از اينجا بهتر است، و اگر كشته بشود، بهشت مي‏رود و از اينجا بهتر است، با يك همچو حربه‏اي كه حرب? ايمان است، اين ديگر ترس از اين ندارد كه كشته بشود. اين شهادت را براي خودش يك سعادت مي‏داند. آنهايي كه مقابل شما هست، براي دنيا مي‏زنند. آنهايي كه اعتقاد به ماوراي طبيعت ندارند، اعتقاد به قيامت ندارند، اعتقاد به بهشت و جهنم ندارند، آنها براي همين دنياست. مي‏خواهند دنيايشان درست بشود. خوب، كسي كه مي‏خواهد دنيايش درست بشود، اگر بميرد، هيچ اين نمي‏تواند بزند تا آنجايي كه بميرد. اين مي‏خواهد هي خودش را حفظ كند كه غلبه كند و دنيايش چه باشد.
اما اين آدمي كه براي خدا، اين آدمي كه براي مقصد الهي قدم برمي‏دارد و وارد ميدان مي‏شود، اين آدم براي دنيا نيست تا اينكه لرزه‏اي در قلبش بيايد. اين براي خداست. شما الآن كه مهيا هستيد و رفقاي شما، دوستان شما و آنهايي كه تربيت مي‏خواهند بشوند به اين تربيت اسلامي، به اين تربيت نظامي، اينها اين حرب? اسلام كه، سلاح اسلام كه عبارت از ايمان است،بايد به اين هم مجهز بشوند. و اگر به اين مجهز شدند، اين، طرفشان را مي‏ترساند. همين قو? ايمان، شما ملاحظه كرديد كه ايران ولو سي و چند ميليون جمعيت دارد، لكن در دو سال پيش از اين، اين سي‏وپنج ـ شش ميليون جمعيت به فكر اين معنا كه بزنند ـ و عرض بكنم كه ـ جنگ بكنند و اينها نبودند. اسلحه هم كه نداشتند. اما خدا خواست كه سي‏وپنج ميليون جمعيت بسيج ايماني بشوند براي خدا. يك تحولي پيش آورد خدا كه نفوس اين سي‏وپنج ميليون جمعيت را متحول كرد به يك نفوس داراي ايمان. قدرت ايماني پيدا كردند. يعني جوانها نمي‏ترسيدند از اينكه حالا اگر رفتند مقابل تانك كشته بشوند. شهادت را مي‏خواستند. مي‏دانيد كه جوانهاي ما شهادت را مي‏خواهند و از ما گاهي وقتها كه من ملاقات مي‏كنم، گاهي بعضي‏شان قسم مي‏دهند، بعضي از خانمها قسم مي‏دهند كه شما دعا كنيد كه ما شهيد بشويم، و من دعا مي‏كنم كه آنها ثواب شهيد را ببرند و پيروز بشوند. وقتي شما مجهز باشيد به جهاز ايمان، و آن ايمان وادار كند شما را كه مجهز بشويد به سلاحهاي مشابه سلاح طرفتان، يا مثل چيزهايي كه در اينجاها امكان دارد، آن پشتوان? ايمان است كه شما را پيروز مي‏كند. توجه به خداي تبارك و تعالي و مبدأ قدرت است كه شما را پيروز مي‏كند. شما و هم? دوستاني كه مي‏خواهند مهيا بشوند از براي اين ارتش بيست ميليوني، كه ان‏شاءاللّه‏ موفق بشوند، به هم? آنها سفارش اين معنا را كه يك قدرت ايمان در خودتان ايجاد كنيد. اطمينان قلبي پيدا بكنيد. قوه، قو? الهي در خودتان ايجاد كنيد. اين قو? الهي و قدرت الهي موجب اين معنا مي‏شود كه خداي تبارك و تعالي طرف شما را بترساند، و هر چند زياد باشند شما غلبه به آنها بكنيد.
و من اميدوارم كه شما هم آن چيزهايي كه در نظام هست و يا در چريكي هست و يا در پارتيزاني هست و در اين چيزها كه هست، به شايستگي، به خوبي ياد بگيريد. و هم تجهيزات به مقداري كه امكان دارد براي يك مملكت، آن تجهيزات را هم دولت فراهم خواهد كرد براي موقعي كه لازم است. هم تجهيزات داشته باشيد كه بحمداللّه‏ ايران دارد. تجهيزات مدرن دارد ايران. و از هم? اينها بالاتر قدرت ايمان است كه خودتان را تربيت كنيد، تزكيه كنيد. توجه به اين نباشد كه من با قدرت خودم مي‏خواهم كي را بزنم زمين، و فرض كنيد غلبه كنم. توجه اين باشد كه با قو? الهي پيش برويد. يعني دستتان را، چشمتان را، نفستان را، هم? چيزهايي كه در اختيار شماست، اينها را تبديل كنيد از قواي شيطاني به قواي الهي. انسان اگر غفلت كند قوايش قواي شيطاني است. چشمش هم شيطاني است. دستش هم شيطاني است. ديگر آنطوري كه هست. لكن اگر تربيت كند خودش را همه الهي مي‏شود. هم? قواي شما قو? الهي مي‏شود و قو? الهي غلبه خواهد كرد. خداوند ان‏شاءاللّه‏ شما را بر هم? دشمنان اسلام غلبه بدهد. و شما ابداً، ايران ابداً نبايد خوف اين معنا را داشته باشد كه اينها مي‏خواهند محاصر? اقتصادي بكنند. اينها مي‏خواهند محاصر? نظامي بكنند. نه ما از محاصر? اقتصادي‏اش مي‏ترسيم! كسي كه اسلام را، نهضت اسلامي را منشأ هم? چيزها مي‏داند، و مي‏خواهد مجاهده كند با يك طايفه‏اي كه مي‏خواهند هجوم كنند بر اسلام و بر كيش انسان و بر مملكت انسان و بر نواميس اين مملكت و اينها، اين خوف از اين ندارد كه كسي حمله بكند همان طوري كه آنجا يك نفرشان مقابل هزار نفر ايستادند، شما هم يك نفرتان مقابل هزار نفر ان‏شاءاللّه‏ مي‏ايستيد و دفاع از مملكتتان مي‏كنيد و هيچ ترس از اين معنا كه آنها داراي چه و چه هستند[نداشته باشيد] اينها طبلهاي تو خالي‏شان زيادتر از واقعيت است. البته خوب، واقعيت هم دارد، مجهز هم هستند لكن يك خوفي در دل آنها هست.
(صحيفه امام، ج 12، ص 243 -239)
* اگر دشمن تعدي و تجاوز به كشور كند، دفاع براي همه لازم و واجب است. جهاد، شرايطي دارد، لكن "دفاع"شرطي ندارد، همه اقشار ملت موظف به دفاع هستند
* پشتوانه ايمان است كه شما را پيروز مي‌كند،‌ توجه به خداي تبارك و تعالي و مبداء قدرت است كه شما را پيروز مي‌كند
* قرآن دستور مي‌دهد به گونه‌اي مهيا باش?د كه دشمنان از اين آمادگي رزمي و تجهيزات نظامي شما بهراسند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:49  توسط r  | 

آخرين وداع مادران بزرگوار شهدا با فرزندانشان

* حسن شكيب زاده
دست و پاهايش را حنا گذاشتم
حدود سه ماهي مانده بود كه سربازي‌اش تمام شود. در اصفهان مشغول خدمت بود كه چند روزي به مرخصي آمد.
ايام مرخصي‌اش مصادف بود با عيد "قربان". گفت: "مادر اين 3 ماه باقي مانده را مي‌خواهم به جبهه‌ها بروم و خدمت كنم."
گفتم: "اين چند ماه باقي مانده را هم، همان اصفهان خدمت كن و بعد از تمام شدن خدمت سربازي ات اگر خواستي به جبهه برو."
گفت: "نه مادرم، مي‌خواهم به كردستان بروم، فقط شما دعا كنيد كه اسير و يا مجروح نشوم؛ اگر شهيد هم شدم كه شهادت افتخار است."
مرخصي‌اش تمام شده بود و داشت براي رفتن آماده مي‌شد. گفت: "مادر زير پايم درد مي‌كند."
گفتم: "به خاطر پوتين‌هايي است كه مي‌پوشي، از اين به بعد دمپايي بپوش."
گفت: "نه مادر پاهاي من حنا مي‌خواهد." من هم سر و دست‌ها و پاهايش را حنا گذاشتم و ساكش را بستم.
داخل حمام بود كه صدايم كرد، گفتم: چه كار داري؟
گفت: "مادر خيلي وقته كه دست‌هاي شما، سر مرا نشسته." آب گرم را آوردم و روي سرش مي‌ريختم و دست مي‌كشيدم كه خوب شسته شود.
دست كشيدن به موهايش حال عجيبي به من مي‌داد، حالي كه قبلا نداشتم. او هم احساس مي‌كردم بهانه گرفته كه من دست بيشتري به سرش بكشم.
لباس‌هايش را كه پوشيد، برايش قرباني كرده و از زير قرآن ردش كردم. آب را كه پشت سرش ريختم، دوباره برگشت و گفت: "مادر مواظب خودت باش!"
او آن روز رفت اما هنوز صداي آبي كه پشت سرش ريختم، توي گوشم است. ?ك? از شب‌ها را سپر? كردم. صبح آن روز خبر شهادتش را آوردند.60
* پاورق?:
60 - صنوبر كريمي مادر شهيد علي اصغر دودانگه
سرباز شهيد علي اصغر دودانگه در تاريخ 25/12/1340در قزوين متولد و به تاريخ 18/07/1362در منطقه سردشت مهاباد به شهادت رسيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:48  توسط r  | 

خلبانی که در عملیات فتح‌المبین ۵۴۰ عراقی را به اسارت گرفت

سرهنگ خلبان جانباز «ایرج میرزایی» از خلبانان آزمایشی شکاری کبرا در پایگاه هوانیروز کرمانشاه است که از سال 1352 به استخدام هوانیروز در آمد و از سال 1354 وارد پایگاه هوانیروز کرمانشاه شد؛ وی بعد از پیروزی انقلاب یک بار مورد سوءقصد ضدانقلاب قرار گرفت و دو بار هم در دوران دفاع مقدس و در جبهه غرب کشور مجروح شد.

 این خلبان در میان بسیاری از خاطرات دفاع مقدس، نحوه به اسارت گرفتن 540 عراقی را در عملیات «فتح‌المبین» روایت کرد.                                                     

در جریان عملیات فتح‌المبین با شهید کشوری در ایلام پرواز می‌کردم؛ از آنجا مأموریت دادند تا برای کمک به پایگاه هوایی دزفول به منطقه اعزام شویم؛ به همراه محمد گودرزی به دزفول رفتیم؛ شب آنجا خوابیدیم؛ قرار بود صبح به عملیات فتح‌المبین برویم به همراه 3ـ2 بالگرد کبرا رفتیم.

من به دلیل عدم آشنایی به منطقه و مهم بودن عملیات پس از توجیه مختصر به همراه گروه پروازی وارد منطقه عملیاتی شدم؛ با توجه به اینکه هوا کاملاً پوشیده از گرد و خاک بود، همچنین به علت گسترش عملیات مزبور هر خلبان شکاری دنبال طعمه‌های خاص خودش بود، نیروهای عراقی به قدری وسیع حرکت کرده بودند، که توان رزمی ما را نیز طبیعتاً بیشتر به خود جلب کرده بود؛ پس از ساعت‌ها پرواز عملیاتی که درگیری هوایی نیز بین ارتش جمهوری اسلامی ایران و رژیم بعث عراق صورت گرفت، نیروهای زمینی عراق کاملاً زمین‌گیر و در حال فرار بودند، جالب اینکه نیروهای مردمی ایران نیز هر کس به نوعی در منطقه ارتش بعث را دنبال کرده بود.

به همراه خلبان «محمد گودرزی» در یک کابین بودم، پس از انجام بخشی از عملیات خود متوجه شدم که کاملاً در بالای سر نیروهای عراقی و عمق خاک عراق قرار گرفتم؛ شناسایی راه برگشت برایم دشوار بود به طوری که توسط رادیو با همکاران تماس گرفتم که من برای برگشت به ایران نیاز به کمک دارم، همکاران مشغول عملیات بودند تنها سرهنگ «عباس خادم» خلبان نفربر 214 که هر دو به زبان شیرین مادری آذری تسلط کامل داشتیم، می‌توانست کمکم کند.

هوا تاریک می‌شد؛ سوخت بالگردم هم رو به اتمام بود؛ فقط 2 ـ 3 تا راکت‌ داشتم؛ زیر پایمان تانک‌های عراقی بود؛ جلوتر رفتم و دیدم قرارگاه عراقی‌ها است، درست به قرارگاه عراقی‌ها رفتم؛ ظرف غذا دست‌شان بود و داشتند شام می‌گرفتند؛ وسط اینها نشستم، به محض فرود آمدن در ابتدا بعثی‌ها فکر کردند من از خودشان هستم اما وقتی فهمیدند ایرانی هستم، دست‌هایشان را بالا گرفتند؛ در این لحظه من از کابین پیاده شدم.

یکی از نیروهای بعثی آرپی‌چی را به سمت هلی‌کوپتر گرفت؛ چون هول شده بود، آن را هم برعکس گرفته بود؛ رسیدم و آرپی‌چی را از او گرفتم؛ درگیری تن به تن شدید با او داشتم، او قوی بود اما ضربه کاری به او زدم که به زمین افتاد؛ بلافاصه به کابین برگشتم و پشت بی‌سیم وضعیت را گفتم؛ خلبان «عباس خادم» پشت بی‌سیم بود، محدوده جغرافیایی را اعلام کردم.

نگران بودم؛ امام زمان(عج) را صدا می‌زدم؛ مرحوم «سیدگل‌آقا اعجازی» یکی از سادات منطقه آستارا که یک وقت‌هایی به او نذری می‌دادیم، را به یاد می‌آوردم و او را به جدش قسم می‌دادم تا دعای‌مان کند.

عباس خادم از پشت بی‌سیم گفت: «نگران نباش، الان می‌آیم، اما تو علامتی بده» گفتم: «من مسلسل دارم و زاغه مهمات دشمن روبه‌روی من است، به آنجا شلیک می‌کنم، وقتی آتش گرفت، خودت را به ما برسان».

بعد از دقایقی زاغه مهمات دشمن را هدف قرار دادم و آتش شعله‌ور شد؛ بچه‌ها به طرف ما آمدند؛540 نفر از عراقی‌ها را از قرارگاه خودشان بیرون کشیدیم و به اسارت گرفتیم؛ با هماهنگی خاص قرارگاه هوانیروز جنوب با هلیکوپتر شنوک و 214 اسرا را به سمت قرارگاه جنوب تخلیه کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 12:44  توسط r  | 

پایگاه‌های شکاری به نام اسطوره‌ها

پایگاه بوشهر به نام شکارچی ناوها

بوشهر محل استقرار ششمین پایگاه هوایی نیروی هوایی ارتش است. این پایگاه به دلیل مجاورت دریا اهمیت و موقعیت استراتژیک خاصی داشته و دارد و در طول جنگ بیشتر به عنوان پشتیبان هوایی تاسیسات شریانی و مهم نفتی و گازی ایران عمل می‌کرد که اکنون نیز حفاظت از تاسیسات بوشهر و تاسیسات گازی عسلویه و پارس جنوبی نیز می‌تواند در دستور کار این پایگاه باشد.

این پایگاه نیز از مدتها قبل به نام امیر خلبان شهید علیرضا یاسینی معاون اسبق هماهنگ کننده نیروی هوایی نامگذاری شده است.

یاسینی بیشترین نزدیکی و دوستی را با شهید عباس دوران داشت. از آن خلبان های اتو کشیده و اصطلاحا با پرستیژ نیروی هوایی بود.

یاسینی در خاطرات خود می گوید: «من ماموریتهای زیادی روی خلیج فارس داشتم. ما دو نفر بودیم که در اوایل جنگ می توانستیم موشکها را بزنیم. تنها دو نفر؛ من بودم و شهید عباس دوران. اکثر ماموریتهای خلیج فارس را ما انجام می دادیم و نیروی دریایی عراق را به جایی رساندیم که برای دستگیری و یا زدن ما جایزه تعیین کرده بودند.»

یاسینی بچه آبادان بود و از سال 48 وارد دانشکده خلبانی شد. به آمریکا رفت و دوره تکمیلی خلبانی را آنجا گذراند و برای پرواز، جنگنده فانتوم اف 4 را انتخاب کرد.

فرمانده پایگاه شکاری بوشهر، در طول مدت دفاع مقدس، بیش از 90 پرواز عمقی به خاک عراق داشت که این تعداد، تنها عملیاتهای برون مرزی او بود و ماموریت های بسیاری نیز در جبهه های جنوب بر روی نیروهای دشمن انجام داد به طوری که بعد از تیمسار محققی با 2759 ساعت پرواز با هواپیمای فانتوم، بیشترین پرواز را با این هواپیما داشت.

یک از شاهکارهای او و دوستانش عملیاتی بود که در آن کمر نیروی دریایی عراق شکست: عملیات مروارید.

در تاریخ هفتم آذر سال 1359 شهید یاسینی به همراه شهیدان بزرگوار عباس دوران، حسین خلتعبری و حسن طالب مهر، در عملیاتی مشترک با نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، توانستند نیروی دریایی عراق را نابود کنند. در این عملیات بزرگ، شهید یاسینی به تنهایی 8 سورتی پرواز داشت.

علیرضا یاسینی در سال 52 ازدواج کرد که ثمره آن سه فرزند پسر و یک دختر بود.

15 دی ماه 1373، روز پرواز یاسینی است. پروازی که این بار نه تنها که با جمعی از دوستان دیرینش انجام شد و روح بلند او را در آسمانها جاودانه کرد.

شهید خلبان یاسینی

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در مراسم این شهید بزرگوار در وصف او فرمودند: «فقدان بزرگی بود؛ نه فقط برای شما برای من هم این طور بود. ولی خب چاره ای نیست باید تحمل کرد. شهید یاسینی مردی مومن بود، پرتلاش بود، صادق بود، صمیمی بود و خود همین ها موجب شده بود که به ایشان امیدوار باشم. در این حوادث سخت است که جوهر ما آشکار می شود و نیروها و توانایی های درونی ما آشکار می شود...»

«من به شهید یاسینی خیلی امیدوار بودم. همین حالا به ایشان (سرتیپ بقایی فرمانده سابق نیروی هوایی ارتش) می گفتم خیلی به این جوان امید داشتم برای آینده، ولی حالا خداوند متعال این جوری مقدر کرده بود، چاره ای نیست باید تحمل کرد و این تقدیرات الهی است.»

در بخشی از وصیت نامه شهید یاسینی می خوانیم: «من یک خلبان هستم. سالها از بیت المال برایم هزینه کرده اند تا به اینجا رسیده ام. حال وظیفه دارم که دینم را ادا کنم. مگر نه اینکه همواره آرزو کرده ایم که ای کاش در واقعه عاشورا می بودیم و فرزند زهرا(س) را یاری می کردیم؟

اکنون زمان آن فرا رسیده و همگان مکلفیم که برای لحظه ای روح خدا را تنها نگذاریم. بنابراین از من انتظار نداشته باشید که بیش از این در کنارتان باشم.

به یقین اجر شما نیز که به تربیت فرزندان و امور خانه همت می گمارید و زمینه را برای حضور بیشتر ما در صحنه فراهم می کنید نزد خدا محفوظ خواهد بود.»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 14:19  توسط r  | 

گفتگوي با همسر شهید باکری

«من همیشه در همه عکس‌هایم می‌خندیدم، «حمید» به من می‌گفت یک عکسی ‌داری تو که توش نخندی؟ حالا خوبی‌اش به این است که دیگر نمی‌خندم» چرا؟ حرف‌های ما لبخند را از لب‌های شما برد؟ « نه من دیگر خیلی وقت است که لبخند نمی‌زنم....» ششم اسفند بیست‌ونهمین سالگرد شهادت «حمید باکری» است. با «فاطمه امیرانی» همسرش درباره خاطراتش از چهارسال زندگی با او و حواشی مربوط به استعفای حمید باکری از سپاه گفت‌وگو کردیم.

 خانم امیرانی ما دوست داریم به بهانه سالروز شهادت شهید باکری از خودتان و خاطرات مشترکی که باهم داشتید برایمان بگویید. اصلا شکل و شیوه آشنایی شما باهم چگونه بود؟
ما با حمید در یک محله زندگی می‌کردیم. خواهرهایش با خواهر من دوست بودند. دو تا برادرهایشان علی و رضا، در تهران دانشجو بودند. علی (از بنیانگذاران سازمان مجاهدین بود) در سال 50 دستگیر و 51 هم توسط ساواک شهید شد. یادم هست که روز چهارشنبه بود در روزنامه نوشته بودند که سحرگاه پنج خرابکار اعدام شدند. رفت‌وآمد ما با خانواده باکری ادامه داشت تا زمانی که من وارد دانشگاه شدم. با توجه به فعالیت گروه‌های سیاسی مختلف من انتخاب کردم که مذهبی بشوم.

 جذب انجمن اسلامی شدید؟
بله البته تعداد خیلی‌کم بود و بیشتر فضای سیاسی دانشگاه دست چپ‌ها بود.

 کدام دانشگاه؟
«ارومیه». سال‌های 55 و56 هم محجبه شدم. خبرهایی که از حمید و مهدی می‌رسید نشانگر این بود که آنها هم جزو بچه‌های مذهبی هستند و حمید برای ادامه تحصیل به آلمان رفت تا اینکه حمید در رفت‌وآمدهایی که داشت متوجه شده بود که من هم مذهبی هستم، برایم اعلامیه‌های امام را می‌آورد.

 از خارج برگشته بود؟
بعضی وقت‌ها که می‌رفت و باز می‌گشت برایم می‌آورد تا اینکه وقتی انقلاب شد حمید برگشت. برای خودم خیلی تعجب‌آور بود که حمید که این‌قدر مظلوم و آرام بود یک‌دفعه این‌طور انقلابی شده بود. بچه‌های دانشکده می‌گفتند حمید رفته سوریه، دوره چریکی دیده است. از آلمان رفته بود سوریه و اسلحه آورده بود. همان زمان شخصیتش برایم جالب‌تر شد. انقلاب که شد حمید در ژاندارمری بود.

 در سوریه با چه افراد دیگری دوره آموزش چریکی می‌دید؟
یک‌بار سوال کردم، گفت رفتم سوریه طبق آدرسی که داده بودند. رفتم منتظر شدم و آمدند دنبالم. از آقای «مهندس غرضی» یا برادر شهید «آلادپوش» نام می‌برد که آنجا بودند. یک‌بار یادم هست با آقای رحیم صفوی در بازگشت از سوریه یک ماشین پر از اسلحه آورده بودند.

 این اسلحه آوردن‌ها دقیقا چه سالی بود؟
همان سال 57 و حتی قبل از آن. اصلا جالب است بدانید که برادرش هم سر همین قضیه دستگیر می‌شود. علی باکری شاگرد اول رشته مهندسی شیمی دانشگاه تهران بود و دوره سربازی را به‌عنوان استادیار در دانشگاه «آریامهر» آن زمان و «شریف» الان گذراند و سپس بورس تحصیلی در فرانسه می‌گیرد و به فرانسه می‌رود اما دنبال مبارزه بوده. می‌گویند هنگام بازگشت با اسلحه وارد فرودگاه مهرآباد شده بود که دستگیر می‌شود، البته روایت دستگیری ایشان متفاوت است.

 وقتی انقلاب شد حمید ایران بود یا سوریه؟
حمید خودش تعریف می‌کند که در مرز ترکیه با مهدی قرار داشته است. می‌گوید هرچه ایستادم، مهدی نیامد. بعد نگران مهدی شدم. همین‌جوری وارد ایران می‌شود و متوجه می‌شود انقلاب شده است. دیگر خانه نمی‌رود. سوال می‌کند مهدی کجاست. می‌گویند ژاندارمری، که مستقیم می‌رود آنجا. پدرشان نگران آقا مهدی بوده، آمده بود جلو ژاندارمری و گفته بود، من پدر باکری هستم. بعد می‌روند حمید را صدا می‌کنند. می‌گفت پدرم همین‌جور مانده بود که من که آلمان بودم آنجا چه‌کار می‌کردم. در ارومیه کلاس آموزش اسلحه گذاشته بودند که یکی از آنهایی که آموزش می‌داد حمید بود. خیلی‌ها سوال می‌کنند که شما همدیگر را از قبل دوست داشتید؟ می‌گویم نه. اصلا آن زمان مدل دوست‌داشتن‌ها فرق داشت. من حمید را به دلیل اینکه برادر مریم بود و پسر خوبی بود، مثل برادر خودم می‌دانستم و دوست داشتم. اصلا فکرش را نکرده بودم که با او ازدواج می‌کنم.

 

 خب بعد چه شد که ازدواج کردید؟
من اصلا قرار بود با یک نفر دیگر ازدواج کنم که مساله‌ای پیش آمد و قضیه به هم خورد. یک روز آذر 58 دیدم که حمید که حالا دیگر در سپاه ارومیه بود، زنگ زد خانه ما. گفت با شما کار دارم. فکر کردم راجع به مسایل و جو سیاسی دانشگاه است. قرار شد به منزل خواهرشان بروم. از شرایط فهمیدم موضوع دیگری باید باشد و احتمال دادم به‌وسیله من می‌خواهد از یک دختر خانم آشنا خواستگاری کند. چایی آورد و بعد از اینکه با آرامش چایی را خورد، گفت که من از شما خواستگاری می‌کنم. من خنده‌ام گرفت و همین‌جور شروع کردم به خندیدن. بعد هم گفتم من کاری دارم باید بروم. بلند شدم رفتم خوابگاه دختران. گفتم اگر بدانید چه جُکی امروز اتفاق افتاد. گفتم اصلا باورتان نمی‌شود حمید باکری مظلوم با پررویی از من خواستگاری کرده است. گفتند حالا می‌خواهی چه جوابی بدهی. گفتم طبیعی است که می‌گویم نه. ما اصلا هیچ سنخیتی باهم نداریم و شبیه هم نیستیم، البته یک وقت هم دیدید نظرم را عوض کردم.
بعد که رفتم خانه و به مادرم گفتم. گفت وای «فاطمه» حمید خیلی پسر خوبی است. برای دادن جواب چند روز بعد در دانشگاه باهم قرار گذاشتیم و مختصر و مفید گفتم ما دو تا روحیه‌های مختلف داریم و برای سوال‌های کوتاه من با حوصله جواب‌های طولانی می‌داد تا من را مجاب کند. یادم هست، هوا خیلی سرد بود، من هم خیلی سردم شده بود. پیش خودم گفتم، می‌گویم باشه، اما فردا می‌گویم نه، پشیمان شدم. ما بله را گفتیم و همان شد. جالب است سال 58 پدرشان به رضا برادر بزرگتر حمید (که سال 50 با برادرش به دلیل مبارزات سیاسی دستگیر و به حبس ابد محکوم شده بود و در سال 57 به‌وسیله مردم از زندان آزاد شده بود) و مهدی می‌گوید که الان وقت ازدواج شماست اما به حمید تعارف هم نمی‌کنند (با خنده). 30 دی 58 عقد کردیم و بعد از یک هفته در یک اتاق کوچک در منزل عمه حمید طبق معمول رسوم آن وقت با سادگی زندگیمان را شروع کردیم.

 هیچ‌وقت از اینکه آن زمان در هوای سرد مجبور به گفتن بله شدید پشیمان نشدید؟
نه. بعد از ازدواج دیدم حمید خیلی بهتر از آنی بود که فکر می‌کردم و همین شد که علاقه و وابستگی‌ام به او بیشتر شد.

 حضور حمید باکری در سپاه مقارن بود با در‌گیری‌های آن زمان منطقه. چه‌خاطراتی از آن دوران دارید؟
حمید مسوول عملیات در سپاه ارومیه بود و اخبار مدام به ما می‌رسید که درگیری شده است. اسفند 57 بلافاصله بعد از انقلاب، مجاهدین و چپ‌ها پادگان مهاباد را تخلیه کرده بودند، یعنی اولین کسانی بودند که اسلحه دست گرفتند. در دانشگاه ما، همه بچه‌های چپ با «یوزی» می‌آمدند در کلاس. این را به هرکسی بگویی باورش نمی‌شود. یادم هست از بچه‌های چپ دانشگاه تعریف شخصیت حمید و مهدی را شنیده بودم. اول آنها اسلحه به دست گرفتند که درگیری‌ها در منطقه شروع شد و حمید همیشه حضور داشت. شهر ارومیه اصلا امنیت نداشت. به خوابگاه دختران هم اسلحه داده بودند. شب‌ها کشیک می‌دادیم. خیلی هم بد می‌کشتند. یادم هست ماه رمضان بود، حمله کرده بودند و مردم ارومیه که در تفرجگاه بند بودند به گروگان گرفته بودند. برای آزاد کردن مردم، 14نفر از بهترین بچه‌ها شهید شدند. بچه‌های خوب و آقا مهدی حتی زمانی که شهردار ارومیه بودند، وقتی درگیری می‌شد،خمپاره انداز بر می‌داشت و برای دفاع از شهر می‌رفت.

 یک سوال هم درباره «شریعتی» داشتم. آن زمان بیشتر انقلابی‌ها تحت ‌تاثیر او بودند. شما و حمید چقدر تحت‌تاثیر او بودید؟
تاثیرش خیلی زیاد بود. اصلا او به من و حمید یاد داد که چطور باید زندگی کنیم. وقتی با حمید ازدواج کردم، عکس «چه گوارا» و شریعتی را با هم زده بودم به دیوار. بعد حمید آمد گفت اینها را بردار. همان زمان بود که مدام به آدم‌ها انگ می‌زدند. به حمید گفتم امکان ندارد که عکس این دوتا را بردارم. بعد گفت اگر اینها را برنداری، من هم عکس بقیه را می‌آورم، آن‌وقت خانه‌مان می‌شود نمایشگاه.

 بقیه یعنی چه کسانی؟
یعنی «شهید بهشتی» و... . بعد آخر خودش عکس‌ها را از روی دیوار برداشت، اما من سه روز باهاش قهر کردم و حرف نزدم (با خنده). گفت تو چه فکر می‌کنی؟ فکر می‌کنی من می‌گویم عکس‌ها را بردار. یعنی از دکتر شریعتی خوشم نمی‌آید؟ اتفاقا ما هرچه داریم از او داریم. کتاب‌های مهندس «بازرگان» و شریعتی ما را از زیر دست این گروه‌های چپ جمع کرد. ولی خداییش من حتی آن دوران که خیلی انقلابی بودم، می‌گفتم نباید درباره مهندس بازرگان بد گفت. این چیزی است که دینمان هم به ما می‌گوید که هر کسی یک کلمه به من بیاموزد من بنده اویم. من حداقل این اخلاق را فراموش نکرده‌ام. شاید بعدها فکر کرده باشم که کتاب‌های شریعتی همه چیز را به من نداد. اینکه چه کار می‌خواهم بکنم را به من نگفت اما یک دید جامعه‌شناختی به من داد. کتاب‌های شریعتی به من یاد داد که واقعیت‌ها چیست اما درباره حقیقت چیزی به من نگفت.

 یک فیلمی به اسم «هیوا» آقای ملاقلی‌پور از زندگی حمید باکری ساخت. گویا اخیرا هم یک فیلم دیگر درباره زندگی مهدی باکری در حال ساخت است. فیلم هیوا را چقدر نزدیک می‌دانید به واقعیت خود حمید باکری و این فیلم دومی را اگر در جریان نوشتن فیلمنامه یا ساخت فیلم هستید، چطور ارزیابی می‌کنید؟
هیوا که یک برداشت بود از زندگی ما اما یک سریال است که آقای «مرادپور» قصد ساختش را دارند اما بعید می‌دانم که اجازه پیدا کنند همه واقعیات را در فیلم بیاورند. سریال بیشتر درباره آقا مهدی است اما چون زندگی ما انگار بیشتر به طنز شبیه است سراغ ما هم آمدند (با خنده). یک‌بار چند سال قبل من و خانم «همت» رفتیم پیش آقای «حاتمی‌کیا». او به ما گفت هیچ‌وقت اجازه ندهید که فیلمشان را بسازند. معتقد بودند، که این کار باید با وسواس و دقت زیادی انجام بگیرد ولی ما که خیلی کاره‌ای نیستیم.

 چرا گفت اجازه ندهید؟
گفت برای اینکه اگر یک‌بار فیلم بسازند دیگر نمی‌شود ساخت.

 شما با برنامه «روایت فتح» مصاحبه داشتید؟
اولین‌بار خانم همت گویا با آنها صحبت کرده بود که بعد هم به من گفت بچه‌های خوبی هستند، با آنها صحبت کن. دیدم آقای ملاقلی‌پور آمد، اما از آنجا که آدم تیزی بود با من و چند نفر دیگر مصاحبه کرد، حوالی سال78 بود، گوشی دستش آمد که اصلا این قضیه باکری‌ها چیست. رفت تا اصلش را پیدا کند، اما بعد گفتند که آقای ملاقلی‌پور بیراهه می‌رود و جلو ساخت فیلم را گرفتند و تدوین مصاحبه را دیگران انجام دادند اما آقای ملاقلی‌پور دو قسمت را که با نظر خودشان تدوین کرده بودند و اجازه پخش نداده بودند برای من آوردند.

 غیر از شما با چه کسانی صحبت کرده بود؟
آقای میرولد، آقای عبدالعلی‌زاده، آقای محسن رضایی و شهیداحمد کاظمی و بچه‌های لشکر عاشورا. جالب است که آن زمان ما هنوز معتقد بودیم که نباید خیلی چیزها گفته شود و فکر می‌کردیم انسان‌ها پی به اشتباه خود برده و دیگر خطا‌های گذشته را مرتکب نمی‌شوند و تاریخ نشان داد خیلی وقت‌ها آدم‌ها عوض نمی‌شوند بلکه زرنگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند. بالاخره در گذشته اشتباهات زیادی به دست یک عده انجام شده بود.

 منظورتان از اشتباه چیست؟ شما یک‌بار قضیه استعفای حمید باکری از سپاه ارومیه را تعریف کرده‌اید و از فردی نام برده‌اید.  بعد هم به نمایندگان نامه نوشتید.
قبل از انقلاب قشر مذهبی سنتی که بیشتر بازاری بودند و عده‌ای از جوان‌های آنها به صورت گروهی با هدف مبارزه با بهاییت دور هم جمع شده بودند.
در واقع همان «انجمن حجتیه» بودند. من اولین‌بار قبل از انقلاب به منزل یکی از دارودسته‌های اینها رفتم. سخنران جلسه، بعد‌ها فهمیدم یکی از  سرکرده‌های انجمن حجتیه است ولی من و دوستان دانشجو که با هم رفته بودیم از محتوای سخنرانی خوشمان نیامد. آنها کلا دنبال انقلاب نبودند. در چنین جوی بود که حمید باکری از خارج آمده بود و مهدی باکری هم دانشجوی دانشگاه تبریز بود و عده‌ای از جوان‌های خوش‌فکر شورای سپاه ارومیه را تشکیل دادند.
بعد از انقلاب، سال59 بحث‌هایی کم‌کم در شهر در گرفت که می‌گفتند امثال باکری‌ها «امتی» و ضدولایت فقیه هستند و باید حذف شوند و عده‌ای آمدند برای تصفیه آنها. همان زمان هم آن فرد سال 59 مسوول شد که از حمید و مهدی هم کوچک‌تر بود. می‌گفتند اینها که در سپاه هستند امتی‌ هستند من مطمئنم که حمید و مهدی طرفدار هیچ گروهی نبودند. آن زمان دو تا سخنران، یکی «شهید باهنر» و دیگری «طاهر احمدزاده» برای سخنرانی آمده بودند ارومیه. حمید مخالف مجاهدین بود. با برادرشان هم که مجاهد بود، مخالف بودند اما خوش‌فکر بود و معتقد بود که اشکالی ندارد بیایند و حرفشان را بزنند.
 بالاخره در ارومیه یک باند علیه اینها به‌وجود آمده بود. خلاصه فشار آوردند که شورای سپاه تبریز و ارومیه را تصفیه کنند و کل بچه‌های شورای فرماندهی سپاه ارومیه از جمله حمید در اسفند 59 استعفا دادند.

 به جز دعوت از آن سخنران‌ها چه موارد دیگری را برای زدن چنین اتهامی مطرح می‌کردند؟
یک مورد دیگر این بود که رضا برادر حمید که از زندان آزاد شده بود با انتخاب کارگران کارخانه ارومیه مسوول کارخانه شده بود اما مشکلی در کارخانه پیش آمده بود که نتوانسته بودند پول کارگران و چغندرکاران را بدهند و کار داشت بالا می‌گرفت که حمید واسطه می‌شود و 400هزارتومان پول از سپاه می‌گیرد و می‌آید یک مساله‌ای که داشته به معضل امنیتی بدل می‌شده را حل می‌کند که من مدارکش را هنوز دارم. بعد اینها می‌روند همه‌جا می‌گویند که حمید باکری رفته پول را داده به برادر... .

 پس فضایی که علیه باکری‌ها در سپاه ایجاد کرده بودند، یک بخش آن  به دلیل فعالیت‌های سیاسی برادرهای دیگر بوده، درست است؟
بله درصورتی که وقتی الان فکر می‌کنم، می‌بینم که حمید کار درستی کرد. چون در آن فضا او توانسته بود جلو درگیری را بگیرد.

 چرا استعفا دادند؟ نمی‌توانستند بایستند و ثابت کنند که حرف‌ها اشتباه بوده؟
به هر حال در شهر همه آنها را می‌شناختند. قطعا پایگاهی مردمی هم داشتند ولی در واقعیت قدرت سیاسی در دست کسانی بود که آن موقع نمی‌دانم به کجا وصل بودند و هر کاری می‌خواستند انجام دادند. حمید کلا از ارومیه دلگیر بود و از من هم خواست قول بدهم که هیچ وقت به ارومیه برنگردیم.

 چه سالی خارج شدید؟
 در طول سال 60، حمید بیشتر در ارومیه خانه‌نشین بود.

 پس خاطرات خوبی از آن دوران ندارید؟
بله. حمیدی که کارش را بلد بود و جوانی بود که آماده شده بود برای انقلاب کار کند، خیلی بد بود که خانه‌نشین شود. از هر کی که او را می‌شناخت، سوال کنید همین را می‌گوید. حمید همه‌اش می‌گفت واجب کفایی، واجب عینی. می‌گفت فاطمه من چون این کار را بلد هستم، باید بروم انجام بدهم. اصلا با اینها حساب کتاب نداشت. با خدا حساب کتاب داشت. آخرین مسوولیت حمید در بسیج آذربایجان‌غربی بود. وقتی استعفا داد یک نفر جای او آمد. از حمید سوال کردم این کسی که جای تو آمده کارش را بلد است؟ با اعتمادبه‌نفس برگشت و گفت آره که بلد است. بهتر از من بلد است.

 فکر می‌کنید این جو چرا علیه باکری‌ها شکل گرفت؟ یعنی صرفا به این دلیل که یک برادر مجاهد داشتند؟
 نه فقط اینها نیست. این کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی» خیلی به من در فهم موضوع کمک کرده. تا قبلش شاید همان چیزی که شما می‌گفتید را فکر می‌کردم اما الان دو تا تحلیل می‌شود داشت. یکی اینکه از اول یک گروهی بوده‌اند که می‌دانسته‌اند، می‌خواهند چه کار کنند و هدفی را دنبال کرده‌اند تا به نتیجه رسیده‌اند. یک تحلیل دیگر هم که رفتار‌های اجتماعی مثل حسادت. خب بقیه موقعیت باکری‌ها را در شهر نداشتند. اینها در انقلاب اسم و عکس برادرشان در دست مردم بود و اسم باکری‌ها به گوش همه خورده بود. موقعیت اجتماعی داشتند و خودشان هم آدم‌هایی اخلاقی بودند و رفتارشان و برخوردشان همه را جذب می‌کرد. این برای یک عده خطرناک بود.

 چه شد که دوباره بازگشتند به سپاه؟
حمید که یک مدتی در شهرداری کار می‌کرد. بعد رفت جهاد سازندگی. سال 61 مهدی رفت جنوب و معاون «شهیداحمد کاظمی» در تیپ «نجف اشرف» درعملیات «فتح‌المبین» شد. قبل از عملیات حمید گفت مهدی زنگ زده که بیا. من و احسان به اتفاق چند تا از دوستان با یک ماشین در فروردین 61 به اهواز رفتیم و بعد از تمام شدن عملیات ما برگشتیم ارومیه اما مهدی دوباره تماس گرفت و حمید باز به اهواز رفت و در این عملیات‌ها به عنوان یک بسیجی شرکت می‌کرد. حمید در تیپ «نجف اشرف» در عملیات بیت المقدس فرمانده گردان می‌شود. یعنی اولین گروهی که در عملیات «بیت‌المقدس» وارد خرمشهر می‌شود، بابت همین عملیات به او مدال فتح دادند. بار سوم که برگشت ارومیه. باز مهدی تماس گرفت که پاشو بیا برای عملیات «رمضان» که خود مهدی آنجا فرمانده تیپ «عاشورا» بود.

«آقای محسن رضایی» می‌گوید: بعد از فتح خرمشهر با وجود همه فشارهایی که روی من بود، اما مهدی باکری را به فرماندهی تیپ عاشورا انتخاب کردم. همان زمان آقای صادق محصولی فرمانده منطقه پنج بودند. چون عملیات رمضان با موفقیت انجام نشد و تعدادی اسیر یا مفقود شدند همین بهانه شد که آقای صادق محصولی به اسم یک نفر دیگر حکم فرماندهی بزند و حمید با اینکه در اهواز بود به او اجازه شرکت در عملیات را ندادند و ایراد گرفتند که حمید سپاهی نیست و معلوم نیست چرا این اشکال در تیپ نجف نبود؟ می‌گفتند مهدی ضدولایت فقیه و امتی است. شما اگر همه اینها را کنار هم بگذارید، می‌بینید که رخدادها مثل یک پازل در حال کامل‌شدن است. این شد که مهدی به حمید می‌گوید برو مشکلت را با سپاه حل کن و برگرد. آنهایی که حمید را می‌شناسند، می‌توانند شهادت بدهند که حمید کسی بود که می‌گفت من می‌خواهم بروم بجنگم. علاقه‌ای که حمید به امام داشت، اصلا قابل مخفی‌کردن نبود.

برای همین من هنوز نمی‌فهمم علت آن اتهامات چه بود. جالب است که حمید از سپاه بیرون می‌آید اما باز جبهه می‌رود. حمید که برگشت تبریز، تعریف می‌کنند هر روز در محوطه ساختمان سپاه می‌نشست. قدش هم بلند بود، زانوهایش را بغل می‌کرد اما آقایان به او می‌گفتند که وقت نداریم تا اینکه به او گفتند بیا مصاحبه کن و اعتراف کن. می‌گفت باشه، بگویید چه بگویم. بالاخره دوباره وارد سپاه شد. بعد در همه عملیات‌ها بود تا سال62 که شهید شد اما مساله آنجا هم ادامه داشت. وقتی حمید شهید می‌شود، آقا مهدی ساک او را می‌دهد دست کسی که بیشتر از بقیه علیه حمید حرف می‌زده که او بیاورد. شهید کریم طریقت بعد از آوردن ساک پیش من آمد و با عصبانیت به من گفت برو ببین کارت سپاه حمید داخل ساکش هست؟ البته کارت سپاه نبود و من هنوز هم نمی‌دانم به چه منظوری آن را برداشته بودند؟

 می‌دانید چرا یا کی؟
همان آدمی که آورده بود. حتی وصیتنامه را خوانده بودند. نحوه شهادت حمید هم خیلی جالب است. عملیات «خیبر» سوم اسفند شروع می‌شود. حمید دوم اسفند با گردانی حرکت می‌کند و پلی را می‌گیرند که عملا عراقی‌هایی که در جزیره بوده‌اند، اسیر می‌شوند. یکی از بچه‌ها می‌گفت که حمید گفته، آماده شوید که برویم شهید شویم. به همه هم می‌گویم که حمید باکری نمی‌گوید که خواب دیده‌ام، یا نورانی شده‌ام. می‌گوید چون عقبه نداریم. یعنی ما می‌رویم جلو و از پشت کمکی نمی‌رسد و همین اتفاق هم افتاد. یعنی فداکاری کرده است. در حالی که حمید می‌خواست برگردد.
خیلی وابسته بود به ما و نمی‌خواست شهید شود و جالب است که با وجود همه اینها می‌گوید ما عقبه نداریم. مهدی اصرار داشته که حمید تنها نرود و چند تا گردان با هم بروند. خیلی جالب است که تا جایی که من می‌دانم اکثرا پیکر‌های پاک شهدای مفقود به کمک بچه‌های تفحص برگشت ولی جنازه حمید و مهدی برنگشت.

 آن گردان ارومیه و تبریز بوده است؟
نه، اکثرا بچه‌های تبریز بودند. البته از ارومیه هم به صورت بسیجی در عملیات خیبر حضور داشتند، آن گروه دلیل پیدا کرده بودند، می‌گفتند چون ما اینجا مشکل کردستان را داریم، بچه‌های اینجا باید اینجا بمانند وکمک‌های مردمی را نمی‌گذاشتند به لشکر فرستاده شود. خیلی رک و راست هم می‌گفتند تا باکری‌ها آنجا هستند، کمک نمی‌دهیم. یادم هست که تلفنی به کسی گفته بودم که حمید یک دفتری داشت که اسم همه اینها و نظرهایشان را نوشته بود که مثلا فلان‌فرد چه گفته بود. ما در این دوران دیدیم که این آدم‌ها دقیقا همان کارهایی که آن زمان کردند را تکرار کردند. من اول فکر می‌کردم اینها عوض شده‌اند، اما نه نشدند.

 دفتر را دارید؟
نه از آنجایی که فکر می‌کردیم همه امامزاده هستند، یک کنگره‌ای بود، همه اینها را داده بودم یک نفر برده بود آنجا، دیگر بر نگرداندند.

  یک بحث‌هایی هم بعدا در گرفته بود. عده‌ای گفته بودند جنازه‌ها پیدا شده و شما تکذیب کرده بودید. جریان چه بود دقیقا؟
نه برنگشتند. جالب است که حمید و یکی از دوستانش قبل از عملیات، موهایشان را کوتاه می‌کنند و بادگیر صورتی‌رنگ می‌پوشد و همه وسایلش را جا می‌گذارد. چون می‌دانسته یا اسیر یا شهید می‌شود. هیچ وسیله شناسایی با خودش نمی‌برد. یادم هست بعد از شهادت حمید اکثر فرماندهان سپاه از آقای محسن رضایی و آقای رحیم صفوی و آقای شمخانی و شهیدصیاد شیرازی در ارومیه به دیدن خانواده آمدند اما از گروه که فرمانده منطقه پنج بودند، یک نفر هم ندیدم که به ما سر بزند.

مهدی گفته بود در ارومیه یک یادبود برای مفقودالاثرها بگیرند و قبری بهشان بدهید. به ما هم یک قبر دادند و گفتند اورکت حمید را بدهید بگذاریم که من ندادم. از طرف سپاه هیچ‌کسی پیش ما نیامد که برای تشییع یادبود چکار می‌خواهید بکنید. بعد گفتند ما برنامه‌ریزی کردیم برای مثلا یک روز دیگر. درحالی که من پافشاری کردم برای همان روز که رسیدیم ارومیه مراسم بگیریم و مردم عادی با صفای باطن یاد حمید را گرامی داشتند، چون من اسلام‌آباد بودم. بعد هم شروع کردند به اینکه حمید شهید نشده، اسیر است و از رادیو عراق صحبت کرده است این بیشتر من را اذیت می‌کرد. بعد سخنران برای مراسم نمی‌آمد. مجبور شدیم برای چهلم از تهران سخنران بیاوریم که مهندس غرضی و خانم «دباغ» آمدند تا اینکه آقا مهدی که اردیبهشت برگشت ارومیه بهش گفتم به این آقای... یک چیزی بگو. رفت و برگشت گفت، یک آدم
خدا نشناسی در دفترش هست که این حرف‌ها را او می‌زند. یادم هست همان وقت برای شهادت حمید تاییدیه دادند. بچه‌هایی که از جنوب برگشته بودند، به من گفتند که حمید کنارشان شهید شد. بعدا شهیداحمد کاظمی هم که با آقای ملاقلی‌پور مصاحبه کرد، شهادت حمید را تایید کرد.
آقا مهدی، آدم شوخی بود. صفیه‌خانم همسرش تعریف می‌کرد که یک‌بار بهش گفتم مهدی چقدر جنگ. کی می‌خواهید برگردید. مهدی جوابش می‌دهد، به من چه شما می‌روید تو خیابان داد می‌زنید، جنگ‌، جنگ، تا پیروزی. شما نگویید من هم برمی‌گردم خانه. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مهدی در آن یک‌سال آخر به نتیجه‌گیری‌هایی رسیده بود. در عملیات بدر لشکر عاشورا از دجله عبور می‌کند ولی بقیه خط‌ها نمی‌توانند عمل کنند در نتیجه اتصال بین نیرو‌ها انجام نمی‌شود و به مهدی که به عنوان فرمانده گردان عمل می‌کرد، می‌گویند برگردد و او با آگاهی برنمی‌گردد و به شهیداحمد کاظمی هم توصیه می‌کند پیش او برود.

 یک‌جایی آقای «نویسنده‌ای» گفته بود من باکری را بهتر از همسرش می‌شناسم. خیلی برای من جالب بود که خب چطور؟ کجا و کی اینها هم را دیده و آشنا شده بودند؟
من هم جوابش را دادم. نخواندید؟ اینها جوگیر می‌شوند. باورشان می‌شود که همه‌‌چیز را می‌دانند وانسان‌ها همیشه آنجا اشتباه می‌کنند که فکر می‌کنند همه‌چیز را می‌دانند. حمید می‌گفت «من» شیطان است. خودش هم هیچ‌وقت از خودش چیزی نمی‌گفت خیلی «من‌من» نمی‌کرد. آدم اخلاقی‌ای بود. اصلا علتی که من به حمید علاقه‌مند شدم، این بود که انسان اخلاقی بود. فکر می‌کنید حمید باکری چی به من داده که هنوز دوستش دارم؟ فکر می‌کنم که اگر چهارسال هم با او زندگی کردم، حداقل با یک انسان زندگی کردم. واقعیت این است که من زندگی دنیایی را در ازای همراه‌بودن با حمید معامله کردم مخصوصا بعد از شهادت، من و بچه‌هایم دوران سختی را گذراندیم و هنوز ادامه دارد. من بعد از شهادت او بیشتر تحقیر شدم.

 چرا؟
خب برخی به برخورد مردم برمی‌گردد و برخی به مسوولان. ولی واقعا تحقیر شدیم. من یادم هست در برخورد با گروه‌های چپ، بحث اصلی ما مساله «اخلاق» بود که بهشان می‌گفتیم خب شما چه راهکاری برای اخلاق دارید؟ اگر همه چیز را هم درست کردید، این را می‌خواهید چطور درست کنید؟ با دینی که می‌خواهد انسان‌سازی کند و اولین نمودش اخلاق است. دین مهدی باکری این بود که پا روی جنازه عراقی نگذاشت. تعریف می‌کنند وقتی نیروها از کانال‌های ایذایی عبور می‌کردند گاهی مجبور می‌شدند پا روی جنازه‌ها بگذارند. وقتی از آقا مهدی می‌خواهند پا روی جنازه عراقی بگذارد این کار را نمی‌کند و می‌گوید تا دیروز دشمن بود اما امروز یک جنازه مسلمان است و احترام دارد. در عمرشان این دو برادر دروغ نگفتند. من بعد از چندسال نگاه می‌کنم اگر بچه‌های من یتیم شدند اگر خودم خیلی بد زندگی کردم، آیا یک نمودی از حرکت آنها را می‌بینم؟ شما شاید اگر بشنوید که یک مسوولی دروغ گفت برایتان خیلی مهم نباشد، تازه بعضی‌ها آن را به حساب زرنگی و تیزهوشی می‌گذارند ولی واقعیت این است که برای امثال ما، کسانی که آشکارا بی‌اخلاقی می‌کنند رفتارشان قابل توجیه نیست و این چند ساله کلا هدف، وسیله را توجیه کرده اما این منش شهدا نبود.

 به نظر شما جای چنین آدم‌هایی خالی نیست؟

خیلی. به‌نظر من یکی از شعارهایی که واقعا شعار بود که بعد از شهادت شهید بهشتی می‌گفتیم دشمن در چه فکریه، ایران پر از بهشتیه. هر کس رفته جایش خالی هست. آنها انسان واقعی بودند.

منبع:شرق
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 12:40  توسط r  | 

بزرگترین عملیات خنثی‌سازی مین در جهان

بعد از توقف جنگ تحمیلی،تازه اول راه بودیم تا پسمانده‌های یک جنگ به تمام معنی را از پوست و دل سرزمین ایلام پاک کنیم. برای آنکه بشود این آلودگی‌ها را زودتر زدود،از عراق نقشه مناطق آلوده را خواستیم که نداد.

مین کاشتند، نقشه‌اش را ندادند

البته شاید هم قربانی بیشتری می‌خواست از ما بگیرد تا عقده‌اش را این بار جوری دیگر پس از شکستش در جنگ، خالی کند. کشورهای حامی‌اش در جنگ تحمیلی هم همین‌طور. حال چرا در این بلوای بشردوستانه خبری از حقوق بشر و انسان دوستی این دوست‌داران دیروز صدام نشد؟ جای سوال دارد.

از این رو باید خودمان دست به کار می‌شدیم تا از مجموع 20 میلیون «مین» کاشته شده در سطح مناطق نبردهشت ساله، پنج میلیون مین را که سهم مرزهای ایلام با عراق بود، از زمین بیرون می‌آوردیم.

«جعفر نظری» مدیرکل امنیتی انتظامی استانداری ایلام در رابطه با تاریخچه‌ عملیات پاکسازی مناطق عملیاتی به ایسنا گفت: با توجه به نبود نقشه میادین مین‌گذاری شده و مناطق آلوده و خودداری کشورهای صاحب‌نام در این تکنولوژی از فروش ابزار خنثی کردن «شیاطین»( مین‌) نهفته در دل خاک، دست به کار شدیم و ابتکارش را از انحصار آنها خارج کردیم.

وی اظهار کرد: برای شروع کار،ابزارهای خنثی‌سازی را مبتکرانه ساختیم. از جمله «مین‌یاب» و «مین کوب» که کار بزرگی بود چرا که تمام طول مرز ایلام با عراق را که 420 کیلومتر است باید پاکسازی می‌کردیم و جایی نبود که ارتش صدام به کمک غربی‌ها آلوده‌اش نکرده باشند.

نظری با اشاره به اینکه ارتش متجاوز صدام بنا به اذعانش 20 میلیون قطعه مین در مرزهای ایران و عراق کاشته بود،توضیح داد:«بیشه‌زارها»، حوالی و کرانه رودخانه‌ها، دشت‌ها، کوهپایه‌ها،مسیر رودخانه‌ها،بستر آبرفت‌های فصلی وغیر فصلی،بام و پای کوهستان‌ها،بیابان‌ها وهرچه که در تصور آدمی بوده و نبوده " را به انواع مین، تله انفجاری، موادمنفجره و محترقه ضدنفر و ضدتانک آلوده کرده بودند.

420 کیلومتر مرز آلوده

وی یادآور شد:ارتش صدام به کمک ژنرال‌های کارکشته غربی چند لایه استحکام نظامی در مقابل رزمندگان ما شامل دژ،تله، کانال و میادین مین ایجاد کرده بود و از 23 سال قبل تا به امروز کار پاکسازی یک میلیون و 700هزار هکتار زمین آلوده به مین و مواد منفجره در مرز420 کیلومتری استان ایلام با سه استان «دیالی»،«واسط» و «میسان» عراق شروع شده است.

به جای «مین» گوجه می‌کاریم

مدیرکل امنیتی انتظامی استانداری ایلام با توصیف مین‌های کاشته شده توسط ارتش صدام به «قارچ سمی»،اضافه کرد: اما اینک قدم به قدم در پایان راه پاکسازی میادین مین و تله‌های انفجاری در سطح نبردهای بین‌المللی قرار داریم چرا که به دشمنان می‌گوییم: اینک فقط 600 هکتار از زمین‌های آلوده باقی مانده است تا پایان راه. تا به امروز نزدیک به پنج میلیون قطعه قارچ سمی‌ را از دل خاک بیرون کشیده‌ایم تا بجایشان،فلفل،سیب‌زمینی ،خیار،گوجه ،انار، زیتون و هندوانه بکاریم.

وی این مرحله از مین‌زدایی‌ها را بسیار دشوار توصیف اما اظهار کرد که مناطق جا پایی برای کاوش ندارد.

نظری همچنین گفت:عملیات پاکسازی میادین مین و تله‌های انفجاری از بعد از برقراری آتش بس بین عراق و ایران آغاز شد ولی این کار از سال 85 شتاب بیشتری به خود گرفت زیرا بیشترین حجم خنثی‌سازی‌ها مربوط به همین فاصله می‌شود.

نقش فرانسه در مین‌گذاری‌ها

وی درباره آخرین شرایط خنثی‌سازی‌های کانال 95 کیلومتری آلوده به مین و مواد منفجره دهلران که گمانه‌زنی‌ها حاکی است که فرانسوی‌ها نقشه راهش را در اختیار ارتش صدام قرار داده بودند، نیز گفت: کارشناسان نظامی ما در حال مطالعه بر روی این کانال هستند. این بخش از خنثی‌سازی در واقع حساس‌ترین در نوع به حساب می‌آید چرا که تله‌ها،مین و مواد منفجره داخل آن خیلی پیچیده کار گذاشته شده است.

نظری عمق این کانال را شش متر و عرض آن را پنج متر اعلام کرد و گفت: این کانال طویل و عریض در فصل بارش از آب پر می‌شود و همین امر باعث پیچیدگی خنثی‌سازی‌ها می‌شود چرا که مواد کار گذاشته شده هم شناور می‌شوند و هم جابه جا.

7000 هکتار زمین پاکسازی شده را تحویل صاحبانش دادیم

نظری سپس به 7000 هکتار زمین پاکسازی شده در مرز دهلران اشاره کرد که اینک مراحل مین‌کوبی یا همان "کیوسی" را طی می‌کند و اظهار کرد: چند روز قبل این مقدار زمین پاکسازی شده را تحویل صاحبانش از اهالی مرزنشین حوالی رودخانه «دویرج» دادیم که آنها بلافاصله کار شخم زدن این اراضی را برای فصل زراعی پیش رو شروع کردند.

فقط 600 هکتار تا پایان کار

مدیرکل امنیتی انتظامی استانداری ایلام درباره آخرین قطعه زمینی که اینک باید از مواد منفجره پاکسازی شود، گفت: در حال حاضر فقط 600هکتار زمین آلوده به مین در مناطق مرزی دهلران باقی مانده است که انتظار داریم با برنامه‌ریزی‌های به عمل آمده تا پایان امسال یا ماه‌های اول 92 ، این کار هم خاتمه یابد که در واقع خاتمه بزرگترین عملیات خنثی‌سازی مین در سطح نبردهای بین‌المللی خواهد بود.

یادی از قربانیان بی‌گناه

وی یاد و خاطره شهدای خنثی‌سازی مین و کسانی که بی‌گناه قربانی اینگونه اقدام ضدبشری شدند را گرامی داشت و اظهار کرد:براساس آمارها، از زمان پایان جنگ تحمیلی تا به امروز 225 نفر بر اثر انفجار مین و یا مواد منفجره باقی‌مانده از جنگ شهید یا زخمی شده‌اند که بیشتر آنها دامداران،کشاورزان و بومیان مرزنشین بودند.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 23:53  توسط r  | 

پیکری که بعد از خواندن زیارت عاشورا پیدا شد

فروردین سال 72 بود و بچه‌ها هم گرفته و پکر، چند روزى بود که هیچ شهیدى خودش را نشان نداده بود، هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحیم» گویا مى‌رفتیم کار را شروع مى‌کردیم و تا غروب زمین را مى‌کندیم، ولى دریغ از یک بند استخوان.

آن روز مهمانى از تهران برایمان آمد، کاروانى که در آن چند جانباز بزرگوار و مداح اهل بیت(ع) «حاج محمود ژولیده» نیز حضور داشتند. حاج محمود اولین صبحى که در فکه بودند، زیارت عاشوراى با صفایى خواند، خیلى با سوز و آتشین، آه از نهاد همه برخاست، اشک‌ها جارى شد و دل‌ها خون شد به یاد کربلاى حسینى، به یاد اباعبدالله(ع) در صحراى برهوت و پر از موانع و سیم خاردار فکه، فکه والفجر یک.

به یاد چند شب و چند روز عملیات در 112 ، 143 و 146، به یاد شهدایى که اکنون زیر خاک پنهان بودند، زیارت عاشورا که به پایان رسید، شهید «على محمودوند» دو رکعت نماز زیارت خواند و قبراق و شاد، وسایل را گذاشت عقب وانت تویوتا.

تعجب کردم، پرسیدم: «با این عجله کجا؟» با خوشحالی گفت: «استارت کار خورد، دیگه تمام شد، رفتم که شهید پیدا کنم». 

علی رفت و دم ظهر بود که با صداى بوق وانتى که از دور مى‌آمد، برگشت؛ متعجب از سوله‌ها بیرون آمدیم. على محمودوند بود که شهیدى پیدا کرده بود، آورد تا به ما نشان دهد که زیارت عاشورا چه کارها مى‌کند.

راوی: سید احمد میرطاهری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 11:13  توسط r  | 

حاج حسن می‌گفت «به عشق امام زمان(عج) کار کنید»

بعضی از بچه‌های پادگان شهید مدرس تا چند ساعت قبل از حادثه 21 آبان 90 در پادگان بودند و به قول خودشان جامانده‌ها از حاج‌حسن و رفقایشان؛ به سن و سال، خیلی جوان بودند، شاید همه‌شان زیر 30 سال؛ سؤال شد برایم که «حاج‌حسن طهرانی‌مقدم» در این جوان‌ها چه دیده بود که پر و بال‌شان داد، برای بودن در کاری که به اطمینان می‌گفتند: «می‌دانستیم اگر اتفاقی بیفتد، همه‌مان پودر می‌شویم و از ما چیزی نمی‌ماند که برسد دست خانواده‌هایمان اما آمده بودند و مانده بودند کنار حاج حسن به عشق حاج حسن».

حاج حسن از 5 - 6 سال پیش فرمانده‌شان بود؛ آنها می‌خواستند از حاج حسن حرف بزنند اما مگر اشک مجالشان می‌داد؛ بغض بود، اشک بود و هق‌هق که هیبت مردانه‌شان را طور دیگری کرده بود. این جوان‌ها از نخستین باری که حاج‌حسن را دیدند، می‌گفتند: «همیشه در پادگان لباس معمولی تنش بود، بدون درجه و نشان با کفش کتانی؛ برای همین خیلی‌ها برای اولین بار که او را می‌دیدند، نمی‌فهمیدند حاج حسن که این همه درباره‌اش حرف می‌زنند، همین است که ساده‌ی ساده بی‌هیچ تشریفاتی داخل سوله آمد تا ببیند چه کار می‌کنند.

بازمانده‌های پادگان شهید مدرس آن روز خیلی حرف زدند که بخشی از آن را بدون بیان اسم‌شان می‌خوانیم:

* مخلص بی‌نشان

یک روز داخل سوله مشغول جوشکاری قطعه‌ای بودم؛ محلی که مشغول کار بودم از سطح زمین فاصله داشت و بالاتر بود؛ یک دفعه از آن بالا دیدم در سوله باز شد و چند نفر داخل شدند؛ برای بازدید آمده بودند؛ توجهی نکردم و دوباره مشغول کارم شدم؛ نزدیک من که رسیدند، توقف کردند و یک نفر از جمع آنها جدا شد؛ به طرفم آمد و گفت: خدا قوت، خسته نباشی. لباس‌های معمولی تنش بود، نه لباس نظامی  با درجه و نشان؛ من از همان بالا خیلی بی‌توجه جوابش را دادم و در دلم گفتم: این دیگه کیه که وسط کار آمده داخل سوله....

او از پایین دست دراز کرد، برای دست دادن؛ حسی به من گفت: بیایم پایین و احترام بگذارم؛ سریع پریدم پایین و مقابلش ایستادم؛ با هم دست دادیم و بعد هم او با دستش زد روی شانه‌ام و رفت؛ وقتی هم که داشت از سوله بیرون می‌رفت، دوباره سمت من برگشت و با لبخند نگاهم کرد. آخر من میان جمع بچه‌ها تازه وارد بودم؛ آنها که رفتند یکی از بچه‌ها آمد و گفت: شناختی کی بود؟ گفتم: نه؛ گفت: حاج حسن بود دیگه.

* مریدهای جوان حاج حسن

حاج‌حسن، اخلاق و تخصص فنی درباره کارش را با هم داشت؛ یک موقع‌هایی می‌شد تا ساعت 3 بعد از نیمه شب کار می‌کردیم؛ خسته و عصبانی؛ اما حاجی که می‌آمد همه چیز عوض می‌شد؛ با چند تا ماشاءالله ماشاءالله و به قول حاجی تشویق فوتبالی، شرایط را عوض می‌کرد و دوباره همه را جمع می‌کرد.

صورت عرق کرده بچه‌ها را می‌بوسید؛ یک خاطره او می‌گفت و یکی ما؛ شوخی می‌کرد و ما هم با او شوخی می‌کردیم؛ من در پادگان خیلی با بچه‌ها شوخی می‌کردم و سر به سرشان می‌گذاشتم؛ هیچ جای دیگر این طور نیستم اما نمی‌دانم چرا آنجا آن طور بودم. هر روز صبح که می‌خواستم به پادگان بیایم، با خودم عهد می‌کردم که دیگر امروز شوخی نکنم اما نمی‌شد، تا بچه‌ها را می‌دیدم، شروع می‌کردم به شوخی کردن؛ فضای آنجا و آن آدم‌ها طور دیگری بود که ما را هم تغییر داده بودند؛ کما اینکه با رفتنشان ما هم تغییر کردیم؛ دیگر نمی‌توانیم بخندیم.

حاج حسن با اینکه نظامی بود اما تفکرات و عقایدش به روز بود؛ برای همین توانسته بود یک تعداد جوان زیر 30 سال را در پادگان دور خودش جمع کند؛ کسانی که با علم به اینکه می‌دانستند چه کار می‌کنند، به عشق حاج‌حسن کنار او مانده بودند. حاج حسن می‌گفت: کاری که دارید می‌کنید برای امام زمان (عج)، شیعیان و جهان اسلام است و آخرش هم شهادت؛ راه طهرانی‌مقدم شهادت است؛ کاری را که شما دارید انجام می‌دهید برای کشورهای پیشرفته‌ای مثل آلمان است که با آن علم و تکنولوژی و با کلی نیروی متخصص و پروفسور و 3 هزار نفر نیرو طی 30 سال پیش بردند؛ اما شما 50 – 60 نفر آن را در عرض 5 سال پیش بردید؛ آن هم با حداقل امکانات.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 12:44  توسط r  | 

هدیه‌ای که صدام به اسرای ایرانی داد

یک روز مسئول اسارتگاه آمد و گفت: از طرف رئیس‌جمهور عراق صدام حسین، برایتان هدیه فرستاده شده است که فردا به شما می‌دهیم؛ بسیار کنجکاو بودیم که بدانیم هدیه صدام چیست.
 
به گزارش فارس، هفتاد روز می‌گذشت که ما در آسایشگاه‌های بعثی‌ها زندانی بودیم و تنها روزی یک بار برای دادن آب و غذا درها باز می‌شد.

یک روز مسئول اسارتگاه آمد و گفت: از طرف رئیس‌جمهور عراق صدام حسین برایتان هدیه فرستاده شده است که فردا به شما می‌دهیم.

بسیار کنجکاو بودیم که بدانیم هدیه صدام حسین چیست؛ یکی می‌گفت لباس می‌دهند، دیگری می‌گفت شاید کارت آزادی است و خلاصه هر کس نظری می‌داد تا اینکه چیزی را تحویل گرفتیم که هیچ‌کدام حدس نمی‌زدیم.

فردای آن روز مسئول اردوگاه با تشریفات رسمی به همراه چند نگهبان عراقی که یکی از آنها کارتنی کوچک در دست داشت، وارد آسایشگاه شد و پس از مدتی سخنرانی در خصوص شخصیت صدام حسین و اینکه تا چه حد به فکر اسرای ایرانی است، گفت: به گفته رئیس‌جمهور صدام حسین، شما مهمان ما هستید و خلاصه از این قبیل مهملات بسیار سر هم کرد و سرانجام یکی از برادران آزاده را صدا زد تا محتویات آن کارتن را که هدیه رئیس‌جمهور عراق بود بین برادران توزیع کند.

در زیر نگاه متعجب ما قاشق‌های رویی و سیاه و ناصافی را از کارتن خارج کردند و بین ما توزیع شد؛ یکی از عراقی‌ها گفت: آیا شماها در ایران چنین چیزهایی داشته‌اید؟ غذایی را که ما به شما می‌دهیم با این قاشق این‌طور بخورید؛ و بعد طرز به دست گرفتن قاشق را هم به ما گفت.

آنها آن قدر بدبخت و ناآگاه بودند که نمی‌دانستند ما در ایران از چه نعمت‌هایی برخوردار بودیم؛ البته ناگفته نماند که از شخص صدام حسین جز این همه انتظار نمی‌رفت که در کنار صدها نوع شکنجه و آزار مختلف، یک قاشق رویی سیاه را به عنوان هدیه به برادران آزاده تقدیم کند.

راوی: سیف‌الله صفایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 18:42  توسط r  | 

آیت‌الله سبحانی: از شهدا خجالت می‌کشم

حضرت آیت‌الله سبحانی گفتند: صدام می‌خواست یک روزه ایران را بگیرد و 8 کشور حاشیه خلیج فارس و غرب به او کمک می‌کردند اما به خاطر روحیه جهاد در جوانان نتوانست یک وجب از خاک ما را بگیرد.  

به گزارش خبرگزاری حوزه، معظم‌له در ادامه سلسله مباحث تفسیری خود در مدرسه حجتیه قم با اشاره به اهمیت و جایگاه جهاد در اسلام اظهار داشتند: علت شکست صدام در جنگ وجود روحیه جهاد در جوانان آن وقت بود و امروز هم انشا‌الله این روحیه در جوانان هست.

ایشان ادامه دادند: هر وقت تصویر شهدا را می‌بینم از درون خجالت می‌کشم که خون آنها به خاطر اسلام ریخته شد لذا باید همیشه از آنها با احترام یاد کرد.

استاد برجسته حوزه علمیه قم، به تفسیر آیاتی از سوره عادیات پرداختند و گفتند: اهمیت جهاد در اسلام به قدری است که خداوند در این سوره به اسب‌های مجاهدان قسم خورده تا مسلمانان همیشه جهادگر باشند.

حضرت آیت‌الله سبحانی با اشاره به شان نزول سوره عادیات گفتند: پیامبر‌(ص) علی‌(ع) را برای جهاد به منطقه‌ای فرستادند علی‌(ع) به همراه یارانش صبح گاهان به دشمن حمله کرده و آنها را غافلگیر کردند که این آیات نازل شد.

ایشان به معانی عادیات اشاره کرده و افزودند: عادیات به دو معناست یکی شترانی که به مشعر و منا می‌روند و دیگری اسب‌های جهادگران و معنای دوم بهتر است چون با سایر آیات تناسب بیشتری دارد.

معظم‌له در ادامه با بیان اینکه اگر قرآن‌شناس باشیم در قرآن تضادی نیست اظهار داشتند: قرآن گاهی انسان را با صفات بد مثل عجول، کفور و... یاد کرده و گاهی با صفات نیک مثل احسن تقویم، حامل امانت الهی و مسجود ملائکه یاد کرده که بیانگر صفات مختلف انسان است و در قرآن تضادی نیست.

ایشان افزودند: توده‌ای‌ها نسبت به قسم خوردن قرآن به اسب‌های جهادگران اشکار می‌کردند که به آنها می‌گوییم باید به آیات قرآن با دیده قرآنی نگاه کرد.

حضرت آیت‌الله سبحانی در پایان با اشاره به خطبه امام حسن‌(ع) پس از شهادت حضرت علی‌(ع) گفتند: حضرت علی‌(ع) هنگام شهادت از مال دنیا فقط هفتصد درهم داشت و چنین شخصی باید الگوی ما و الگوی سردمداران و روسای جمهور دنیا باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:26  توسط r  | 

سرداري که غریبانه در «هور» گم شد

هیچ کس به درستی نمی داند که در این روز دردناک ، چه بر سر سرداران قرارگاه نصرت آمد. شاهدان می گفتند که هلی کوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم 4 به زمین نشسته اند 

علی هاشمی به سال 1340 در اهواز دیده به جهان گشود .

علی دوران کودکی اش را در کوچه پس کوچه های منطقه «عامری» سپری کرد و در نوجوانی خانواده اش به منطقه «حصیرآباد» اهواز نقل مکان نمودند. 17 ساله بود که آتش انقلاب به دامان رژیم پهلوی افتاد و علی نیز یکی از جرقه های برخاسته از این لهیبِ طاغوت برانداز بود.

پس از پیروزی نهضت روح الله بر طاغوت داخلی ، علی هاشمی جوانان انقلابی حمیدیه را به یاری جوانان انقلابی «حصیر آباد» و «آخر آسفالت» اهواز سامان داد و سپاه حمیدیه توانست پیش از شروع جنگ در برقراری امنیت و مبارزه با اشرار و ضد انقلاب و قاچاقچیان اسلحه و مهمات نقش موثری ایفا نماید. با شهادت «نظر آقایی»فرمانده ی سپاه حمیدیه ، علی که در آن زمان مسئولیت تبلیغات را بر عهده داشت ، به فرماندهی منصوب شد. همزمان با تلاش در معرکه ی پاسداری از انقلاب اسلامی ، علی در رشته ی پزشکی دانشگاه مشهد پذیرفته شد اما با حمله ی سراسری ارتش بعث به خاک ایران ، ترجیح داد دانشگاه جنگ را برگزیند.

با شروع جنگ تحمیلی علی هاشمی در محور «کرخه کور» و «طراح» به مقابله با پیشروی سپاه دشمن پرداخت.

با شکل گیری یگان های رزم سپاه او مامور تشکیل تیپ 37 نور شد و با این یگان ، در عملیات «الی بیت المقدس» در آزادی خرمشهر سهیم گردید. درآستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ 37 نور منحل شده و علی هاشمی فرمانده سپاه سوسنگرد رسید و بعدها، از دل همین سپاه منطقه ای بود که ، «قرارگاه نصرت» پدید آمد.

و در سومین سال جنگ ، محسن رضایی علی هاشمی را به فرماندهی «قرارگاه سری نصرت» انتخاب کرد.

«عملیات خیبر» ثمره ی یک سال تلاش شبانه روزی نیروهای قرارگاه نصرت ، تحت فرماندهی علی هاشمی بود. اولین عملیات آبی- خاکی جنگ و اولین عملیاتی که ده ها یگان رزمی سپاه ، در سطحی بسیار وسیع توانستند باتلاق ها و نیزارهای منطقه ی هور را پشت سر بگذارند که این در نوع خود حرکتی بی نظیر و تاریخی بود. یک سال بعد را نیز ، قرارگاه نصرت در تدارک «عملیات بدر» بود . عملیاتی که بسیاری از ستارگان این قرارگاه را به حجله ی شهادت فرستاد.

حاج علی هاشمی به سال 1363 تاهل اختیار نمود که حاصل آن یک دختر و یک پسر بود .

علی هاشمی در تیر ماه سال 66 به فرماندهی «سپاه ششم امام صادق » منصوب شد که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان، لرستان و پدافند منطقه هور از «کوشک» تا «چزابه» را در اختیار داشت. روز چهارم تیر ماه سال 1367 ، متجاوزان بعثی ، حمله ای گسترده و همه جانبه را برای بازپس گیری منطقه هور آغاز کردند. حاج علی در آن زمان ، در قرارگاه خاتم4 ، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر شده بود. هیچ کس به درستی نمی داند که در این روز دردناک ، چه بر سر سرداران «قرارگاه نصرت» آمد. شاهدان می گفتند که هلی کوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم4 به زمین نشسته اند و حاج علی و همراهانش سراسیمه از قرارگاه خارج شده و در نیزارها پناه گرفتند و دیگر هیچ.

پس از آن ، جستجوی دامنه داری برای یافتن حاج علی هاشمی آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید. از طرف دیگر ، بیم آن می رفت که افشای ناپدید شدن یک سردار عالی رتبه ی سپاه ، جان او را که احتمالا به اسارت درآمده بود به خطر بیاندازد ، به همین سبب تا سال ها پس از پایان جنگ ، نام حاج علی هاشمی کمتر برده می شد و از سرنوشت احتمالی او با حزم و احتیاط فراوانی سخن به میان می آمد. نه مراسمی برایش گرفته شد ، نه یادواره ای برایش برگزار شد و نه یادمانی به نامش برپا گردید. اما پس از سقوط صدام هم خبری از سرنوشت فرمانده ی سپاه ششم به دست نیامد.

سرانجام در روز 19/2/89 ، اخبار سراسری سیما خبر کشف پیکر حاج علی هاشمی را اعلام کرد و مادر صبور او پس از 22 سال انتظار، بقایای پیکر فرزند خود را در آغوش کشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 8:34  توسط r  | 

استفاده از «راه» شهدا مهم است نه «نام» آنها

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، استفاده ابزاري از نام و خون شهدا را انحراف از اهداف امام(ره)، شهدا و ايثارگران دانست و تاكيد كرد كه انحراف پايدار نخواهد ماند.

به گزارش ايسنا، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در ديدار خانواده شهيد بهشتي و جمع زيادي از خانواده شهدا و جانبازان هفتم تير، اين شهداي گرانقدر را مصداق صدر آيه شريفه «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدالله عليه و منهم من قضي نحبه و منهم من ينتظروا ما بدلوا تبديلا» خواند و تصريح كرد: اميدواريم همه ما و به خصوص خانواده معظم شهداي هفتم تير نيز مصداق ذيل اين آيه شريفه و ادامه‌دهنده راه و آرمان‌هاي اصيل اين بزرگواران باشيم.

وي رسالت واقعي انسان‌ها را در دنياي مادي، حركت به سوي تحقق وعده‌هاي الهي و تعليمات قرآن و اسلام و نهايتا تقرب به خداوند خواند و گفت: شهداي بزرگوار هفتم تير به حق جزو كساني بودند كه حيات مادي را جز براي خدمت به خلق خدا و احياي كلمه‌الله نخواستند و با شهادت زودهنگام خود نزد اولياء و بزرگان دين جايگاه يافتند.

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، جانبازان و خانواده‌هاي هفتاد و دو تن را به حق يكي از شايسته‌ترين‌ها براي برگزاري ياد و خاطره اين بزرگواران خواند و افزود: كساني كه گذشته را طرد و نفي مي‌كنند و از تجربيات و امكانات انقلاب براي تحقق آرمان‌هاي بلند امام راحل و شهداي گرانقدر كشور استفاده نمي‌كنند به تاريخ، اسلام، انقلاب و نظام اسلامي ظلم مي‌كنند.

هاشمي رفسنجاني با تأكيد بر اينكه "استفاده از راه شهدا و ترويج اهداف آنان مهم است نه نام آنها"، استفاده ابزاري از نام و خون شهداي گرانقدر انقلاب اسلامي در جهت اهداف مادي و باندي را انحراف از اهداف امام راحل و شهدا و ايثارگران عزيز كشور خواند و با بيان اينكه "انحراف پايدار نمي‌ماند"، تصريح كرد: استفاده ابزاري و انحصاري از ياد و نام شهدا به بزرگداشت آنان نزد جامعه نمي‌انجامد، بلكه تنها با ادامه راه آنان و تحقق آرمان‌ها و اهداف اصيل انقلاب و شهدا، بزرگداشت واقعي آنان تحقق خواهد يافت.

وي، از دست دادن شهداي بزرگ هفتم تير و بويژه آيت‌الله شهيد بهشتي را در مقطع حساس انقلاب و نظام اسلامي بسيار سخت و جبران‌ناپذير عنوان كرد و افزود: اكنون وظيفه ياران آن عزيزان و خانواده‌ها و رهروان آن شهداي گرانقدر است كه كاري زينبي كنند و احياكننده اهداف بلند اين شهدا باشند. شهادت پيشتازان انقلاب اسلامي گرچه در ظاهر از دست دادن سرمايه هاي انقلاب است اما در عمل، خون اين زبدگان چنان جوشيد كه بنياد ضد انقلاب و نفاق را به باد داد و مردم را بيش از پيش به صحنه آورد.

رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام اضافه كرد: شهدا بر اساس آموزه‌هاي قرآني راه ميان‌بر براي وصول به سعادت ابدي را طي مي‌كنند و بازماندگان آنها در صورت صبر و ادامه راه شهدا، به مقام و اجر صابران مي‌رسند و برآيند اين الطاف الهي، تقويت نظام و اهداف شهداست.

بر اساس اين گزارش، در ابتداي اين ديدار اصغرنيا ـ دبير كل جمعيت «جهت» (جانبازان هفتم تير)، لواساني و فرزندان شهيدان فياض‌بخش و صادقي با گراميداشت ياد و خاطره شهداي هفتم تير، اظهار اميدواري كردند كه ادامه‌دهنده راه برادران و پدران بزرگوار خود باشند و تا تحقق اهداف و آرمان‌هاي بلند امام و شهداي گرانقدر انقلاب اسلامي از پاي ننشينند.

فياض‌بخش ـ فرزند شهيد فياض‌بخش ـ همچنين با ابراز گلايه از برخي موانع براي برگزاري مراسم سالگرد شهداي هفتم تير، خانواده اين شهداي گرانقدر را همانند ساير خانواده انقلاب و نظام دلسوز كشور خواند و گفت: عدالت اين است كه همان‌گونه كه خانواده‌هاي مسئولان نظام براي خدمتگزاري فعاليت مي‌كنند، فرزندان و خانواده‌هاي شهداي انقلاب اسلامي نيز اجازه فعاليت و خدمت داشته باشند.

وي ادامه داد: اختلاف‌نظر و ديدگاه و نيز آزادي ابراز عقيده در انقلاب اسلامي به رسميت شناخته شده و همان‌گونه كه شهداي بزرگوار هفتم تير، با وجود اختلاف‌نظرات و سلايق هم‌زيستي مثال‌زدني داشتند، خانواده انقلاب نيز مي‌توانند در كنار هم كمر همت به خدمت به كشور و نظام اسلامي ببندند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 8:59  توسط r  | 

خرمشهر را با قدرت فتح کردیم تا مانع عوام فریبی شویم

خیلی زود‌تر از آنچه فکرش را بکنیم، بحث به امروز می‌رسد؛ «اگر پرسشگری کشته شود، فهم می‌میرد». اینجاست که می‌شود پرسید چرا جنگیدیم، چرا جنگمان طولانی شد، آیا نمی‌توانستیم بعد از فتح خرمشهر به آن پایان دهیم و هزاران پرسش مشابه که البته به قول سردار رزمنده آن روز‌ها و امیر استراتژیست و مدرس این روز‌ها همه پاسخ دارند؛ پاسخ‌هایی مستدل و با تکیه بر ریاضیات و منطق. 

در آستانه فرا رسیدن سالروز فتحی هستیم که نه تنها در نمودار ۸ سال دفاع مقدسمان شاخص است، بلکه یکی از موارد بی‌نظیر در جهان محسوب می‌شود. فتحی بزرگ که منجر به آزادسازی چند صد کیلومتر از خاک کشورمان می‌شود و کفه ترازوی معادلات منطقه‌ای و حتی بین المللی را به نفع کشورمان سنگین می‌کند.

اینجاست که به دنبال یافتن پاسخ راهی دفتر یکی از رزمندگان داوطلب آن روز‌ها می‌رویم تا انبوه سوالاتمان را با وی در میان بگذاریم و ببینیم چگونه در کمتر از دو سال از تحمیل یک جنگ تمام عیار به کشورمان به جایی رسیدیم که نه تنها ژنرال‌های دشمن فکرش را نمی‌کردند، بلکه برای حامیانشان نیز باور ناپذیر می‌نمود.

امیر دریابان شمخانی آغاز جنگ را اجتناب ناپذیر می‌داند چرا که دشمن برای همین موضوع بود که دست کم نوزده ماه تدارک دیده بود و تجهیز شده بود؛ در حقیقت وی معتقد است که این جنگ مدت‌ها پیش آغاز شده بود چرا که مدت‌ها بود که کلیه مرز‌هایمان با همسایه غربی نا‌امن شده بود و هر از چند گاهی دست درازی‌های عراق به گوش می‌رسید که این موضوع ظاهرا در قبل از انقلاب به عنوان بخشی از جنگ سرد پذیرفتنی بود!

این در حالی است که با پیروزی انقلاب اسلامی در کشورمان، ماجرای گردن کشی این همسایه ناسازگار مبنایی می‌شود برای توافق دو بلوک شرق و غرب علیه کشورمان و اینجاست که جنگ عراق علیه‌مان کلید می‌خورد تا تدارکات به ‌‌نهایت درجه برسد و فرصت مناسبی برای اعلان رسمی آن بدست بیاید؛ اکنون کافی است تا در بیستم شهریور سال ۵۹ درگیری‌ها در برخی نقاط مرزی شدت گرفته و توسط دولت وقت مغفول واقع شود تا ارتش همسایه گستاخ اتوبانی به سمت کشورمان به راه بیافتد و «دشمن» رونمایی شود.

به عبارتی بهتر، حرکت به سمت خرمشهر تنها آغازی است برای رسیدن به اهداف سه گانه دشمن که مبنای برای تعریف جغرافیای جنگ به دستشان داده و به هیچ وجه خرمشهر هدف نبوده؛ فرمانده سپاه خوزستان در ایام دفاع مقدس می‌افزاید: دشمن می‌خواست با تصرف اهواز به هدف سقوط خوزستان دست پیدا کند تا اهداف دیگر را هم در این راستا محقق کند اما مقاومت مردمی موجب شد که در‌‌ همان ابتدای امر شکست بخورند.
شمخانی می‌افزاید: با توجه به اینکه هدف گذاری دشمن بر مبنای زمان چند روزه تصرف اهواز و سقوط خوزستان بود و مقاومت مردمی و شبیخون نیروهای مستقر در اهواز مانع کارشان شد، جا دارد که شروع جنگ را روز شکست دشمن بنامیم و اصلا همین روز را جشن بگیریم چون در زمانی مانع دست یازیدن عراق به اهدافش شدیم که تقریبا هیچ آمادگی نداشتیم و حتی تا مدت‌ها نمی‌دانستیم که بمب‌هایی که دسته دسته بر شهر‌هایمان می‌ریزند، حاصل شلیک همزمان چند توپخانه است نه توپ خمسه خمسه!
بدین ترتیب هسته‌های شکل گرفته برای پیروزی انقلاب مثل منصورون، مبنایی می‌شود برای مقابله با دشمنی که در آستانه فتح شهرهای کشورمان قرار داشت تا به گفته رئیس مرکز مطالعات راهبردی نیروهای مسلح، همین موضوع عاملی شود برای پیروزی‌هایی که انتظارمان را می‌کشید.

دریابان شمخانی در این رابطه می‌گوید: آن روز‌ها همه یکی بودیم و اینکه هیچ کس در فکر حذف دیگری نبود عاملی شد برای موفقیت ما؛ نه کسی مانع دیگری می‌شد و نه کسی بیرون می‌ماند. همه در حد پتانسیلشان به خدمت مشغول می‌شدند و جو ایثارگرانه بر همه چیز مقدم بود و حسادت جایی نداشت.

اینگونه بود که سازمان‌های مردم نهادی چون سپاه شکل می‌گیرد و پتانسیل نخبگی به کار گرفته می‌شود تا هم جنگ اداره شود و هم توسعه توان رزمی مورد توجه قرار بگیرد و به جایی برسیم که همکاری با سایر متخصصان، مانند دلاوران ارتشی، ما را به جایی برساند که دشمن دوره دیده را جا بگذاریم و اینجاست که به گفته شمخانی، علت توفیق سپاه و ارتش این بود که بر خلاف دشمن، آسیب‌دیدگی سازمان رزمشان در عملیات‌ها کمتر از میزان توسعه سازمان رزمشان می‌شود و بنا بر این قدرت توالی عملیات به دست می‌آید و قادر می‌شویم که قبل از به هوش آمدن دشمن، با عملیات بعدی ضربه دیگری را بر دشمن تحمیل کنیم.
وزیر اسبق دفاع در ادامه می‌گوید: این برتری ما از یک سو منجر به موفقیت در عملیات‌های پی در پی می‌شود و از یک سو دشمن را نسبت به آخرین هدف ما که آزادسازی محدوده بزرگ غرب خوزستان بود، آگاه می‌کند تا دیگر نتوانیم از اصل غافلگیری بهره بگیریم و در این شرایط بود که دشمن دست به تقویت استحکامات دفاعی‌اش در نقاط اشغال شده زد تا ریسک اقدام بعدی ما بسیار زیاد شود.

شمخانی می‌افزاید: در این شرایط طی جلسات مختلف در طراحی عملیات بیت المقدس، به این نتیجه رسیدیم که امنیت در منطقه زمانی محقق خواهد شد که بصره را هدف قرار دهیم تا هم عقبه دشمن را هدف قرار داده باشیم و هم اجازه ندهیم فرصت بازیابی و دست درازی دوباره به خاکمان را بیابند چون نیک می‌دانستیم که هیچ سازمان بین المللی به یاریمان نخواهد آمد و تجربه مقاومت طولانی مدت در خرمشهر هم موید این نکته بود.

فرمانده سابق نیرو دریایی سپاه و ارتش با تاکید بر استحکامات مستقر شده دشمن در منطقه هدف عملیات می‌افزاید: در جلسات طراحی عملیات راهکارهای مختلفی مورد بررسی قرار گرفت تا سرانجام طرح فرمانده وقت سپاه مورد تایید قرار گرفت تا آغاز عملیات بر فتح منطقه‌ای استوار شد که حکم قلب استراتژیک مناطق تحت اشغال را داشت. بدین ترتیب برادران ارتشی طراحی پل‌های ویژه عبور از کارون را آغاز کردند تا در شب عملیات به گونه‌ای به دشمن حمله ور شویم که علی‌رغم هشیاری، غافلگیر شوند و موفقیت مراحل بعدی عملیات تضمین شود. اینجا بود که می‌بایست هر چه زودتر خرمشهر آزاد می‌شد، زیرا ممکن بود که عراق با یک بازی عوام‌فریبانه خرمشهر را تخلیه کند و قطع نامه‌ای صادر شود تا با زمان خریدن، نسبت به تجدید قوایشان اقدام کنند؛ موضوعی که با توجه به شرایط آن موقع و حمایتی که از عراق می‌شد، اصلا دور از انتظار نبود.
شمخانی می‌افزاید: صدامیان خوب می‌دانستند که با از دست رفتن محور ارتباطی اهواز، شانس زیادی برای باقی ماندن در خاکمان را ندارند اما از سوی دیگر، عقب نشینی از خرمشهر برایشان حکم شکست را داشت و افزون بر این، می‌ترسیدند که با فرار از خرمشهر، مورد تعقیب قرار گیرند؛ اینجا بود که وقتی وقتی با عبور از کارون، اطمینانشان از محاصره شدن منطقه با آب شکست، ‌‌نهایت مقاومت را به خرج دادند تا انرژی ما را کم کنند و مانع سقوط بصره شوند.
بدین ترتیب زمان عملیات طولانی می‌شود و دشمنی که آمده بود تا بماند، ترجیح می‌دهد تلفات سنگین بدهد اما از شدت شکست بکاهد چون می‌دانست که مدت کوتاه تدارک عملیات، مانع از حضور قدرتمند ما در کارزار نبرد نشده است.

عملیات به پیروزی می‌رسد و طبق پیش بینی فرماندهان، خرمشهر با قدرت فتح می‌شود تا جایی که تلفات سنگین و آمار بالای اسیران دشمن می‌تواند بهترین موید این فتح بزرگ باشد.

اینجاست که ریسک بزرگ عبور ۷۰ درصد توان رزمی از کارون چنان بلایی بر سر دشمن می‌آورد که توامان به سقوط حیثیت تبلیغاتی دشمن هم منجر می‌شود تا معادلات به نفع کشورمان تغییر کند.

شاید اکنون وقت آن رسیده که از امیر شمخانی بپرسیم چرا این فتح بزرگ به ختم جنگ منجر نشد که پاسخ بدهد: این سوال می‌تواند پاسخ‌های بسیاری داشته باشد اما چند جواب ساده کفایت می‌کند؛ چه تضمینی وجود داشت که دشمنی که یکبار بی‌محابا علیه کشورمان وارد جنگ شده بود، بار دیگر دست به چنین اقدامی نزند؟

پیشنهادی برای پایان جنگ مطرح نبود و در ثانی، دشمن نه محکوم شده بود و نه متنبه. مگر می‌شود ما بگوییم جنگ تمام شد و دشمنی را که آماده فرصت یافتن برای تهاجم بعدی است به حال خود‌‌ رها کنیم؟

می‌بینید که با فتح خرمشهر، اسرائیل به جنوب لبنان حمله می‌کند و این تاثیر پیروزی ما در عملیات بیت المقدس است، یعنی جنگ تحمیلی علیه ایران تا این اندازه در منطقه تاثیر گذار تلقی می‌شد؛ همه به دنبال منافع خود از این جنگ بودند و نمی‌گذاشتند دشمن ما تنها بماند. اینها عواملی بودند که در منطقه حضور داشتند و می‌بایست دفاعمان را ادامه می‌دادیم تا شرایط تغییر کند و قدرت بازدارندگی امروزمان حاصل شود.

گو اینکه پس از پایان این عملیات، هنوز برخی از نقاط کشورمان در اشغال دشمن بود، نقاطی مانند طلائیه، شملچه در خوزستان و امثال نفت شهر در کرمانشاه و... که لازمه باز‌پس‌گیری آن‌ها عملیات‌های بعدی بود وگرنه دشمن همین حد از اشغال را هم پیروزی می‌دانست و زمینه تجاوز در آینده را باز می‌دید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 9:7  توسط r  | 

ورود پيكرهاي پاك 96 شهيد به كشور

عصر امروز پيكرهاي پاك 96 شهيد دوران دفاع مقدس از مرز شلمچه وارد خاك ميهن اسلامي‌مان شدند.

صادق اسدي مسئول روابط عمومي بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس با اعلام اين خبر به ايسنا افزود: در مراسم انتقال اين شهيدان به خاك كشورمان سردار سرتيپ پاسدار سيدمحمد باقرزاده رئيس كميته جستجوي مفقودين ستاد كل نيروهاي مسلح، سرهنگ عشقي فرمانده قرارگاه حفظ ابنيه و آثار سرزميني دفاع مقدس استان خوزستان و تعدادي از مقامات كشوري و لشكري اين استان حضور داشتند.

وي ادامه داد:پيكرهاي پاك اين شهيدان كه به تازگي در مناطق عملياتي «فاو و مجنون» تفحص شده‌اند، فردا و همزمان با سالروز آزادسازي خرمشهر به اين شهر وارد و با حضور مردم شهرهاي آبادان،خرمشهر،شادگان،اروندكنار،مينوشهر و چويبه از «ميدان مقاومت» تا مسجد جامع خرمشهر تشييع خواهند شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 9:1  توسط r  | 

روايتي از پاتك 31 فروردين عراق در فاو

31 فروردين 1365، بندر فاو. ‌عراق آخرين تلاش‌هاي خود را براي بازپس‌گيري اين بندر از نيروهاي ايراني انجام مي‌دهد. شب هنگام 15000 نفر نيروي پياده‌ عراقي از كنار جاده‌ فاو – ام‌القصر به مواضع نيروهاي ايراني نزديك و موفق مي‌شوند دسته‌هاي اول و دوم گروهان يكم گردان حمزه سيدالشهداي لشكر 27 را كه در كانال خط مقدم مستقر بودند و گروهان سوم گردان حمزه كه در پيشاني بودند از كنار خورعبدالله دور بزنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:0  توسط r  | 

مملکتی را که شهدا پاک کرده اند ، آلوده نکنیم

مرگ عبارت از این نیست که انسان نابود شود. مرگ نیست که انسان را می میراند بلکه انسان مرگ را می میراند؛ این مطلب اول برای همه است. ما هرگز نمی میریم؛ ما مرگ را می میرانیم. انسان در برخورد با مرگ تسلیم نمی شود بلکه مرگ را تسلیم می کند. آن ها که مادّی فکر می کنند، خیال می کنند مرگ پایان راه است و انسان که می میرد می پوسد و دیگر هیچ. اما در فرهنگ دین، انسان است که مرگ را در آن مصاف، مچاله می کند و از بین می برد؛ ولی خود می ماند. این حرف، حرف انبیا است. احدی این قدرت را ندارد که چنین حرف بلندی بزند. شما در سخنان جناب مولوی آن شعرهای معروف را در دیوان شمس می بینید؛ یکی از اشعار وی همان است که خیلی رواج پیدا کرده است که «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی»؛ درست است که مولوی آدم بزرگی است اما این حرف خیلی بزرگ تر از او است. این حرف، حرف مولوی و امثال مولوی نیست؛ این حرف وحی است که انسان مرگ را می میراند نه مرگ انسان را.

مرگ یعنی تحول، یعنی دگرگونی، یعنی زوال؛ اما تعبیر قرآن کریم این نیست که «کلّ نفس یذوقه الموت» هر کسی را مرگ می چشد؛ بلکه تعبیر قرآن کریم این است «کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»، یعنی هر کسی مرگ را می چشد. هر ذائقی، مذوق را هضم می کند و در خود هضم می کند و جا می دهد؛ نه به عکس. اگر کسی شربتی را نوشید، چنین نیست که آن شربت یا آن آب او را از پای در آورد و هضم کند بلکه این انسان است که آن شربت را در خود هضم و جذب می کند. بر همین اساس قرآن فرموده است: «کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» و آن بزرگوار گفت: «من از او عمری ستانم جاودان ٭٭٭ او زن من دلقی بگیرد رنگ رنگ.» پس هر کسی با مرگ درگیر می شود و مرگ را می میراند و زنده و باقی می ماند.


مطلب بعدی آن است که در این انتقال و در این دالان ورودی، بسیاری از افراد ناآگاهانه وارد صحنه می شوند و درگیر مرگ می شوند. این صحنۀ درگیری و مصاف آن قدر پیچیده و دشوار است که بسیاری از افراد، الفبای زندگی فراموششان می شود. بعداً به اصل سوم می رسیم و روشن می شود که شهید چه پایگاه و جایگاهی دارد که همۀ این امور تحت اشراف او است. جریان مرگ، جریان بیماری های سل و سرطان و این ها نیست؛ برای این که این ها همه قابل دفاع است و بدن دفاع می کند و می ماند، اما در جریان مرگ این طور نیست که بدن بتواند دفاع کند، بدن تسلیم می شود و روح می ماند؛ چون حادثۀ مرگ، حادثۀ توانفرسایی است. بسیاری از افراد وقتی می میرند اسم خانوادگی و اسم قبیلۀ خود را از یادمی برند؛ لذا در تلقین میت، بسیاری از مرده ها از جواب دادن عاجزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:49  توسط r  | 

‌به خاطر این چشم‌ها یك روز «شهید» می‌شوی!

حاج ابراهیم همت از آن دست شهداست كه هر چه درباره‌اش گفته و نوشته شود، باز هم سخنان تازه و نكاتی می‌توان از آنها به دست آورد؛ «تابناک»، در روزهای پایانی سال که اتفاقا همزمان با سالگرد شهادت سردار سرافراز سپاه اسلام است، گزارشی از زندگی حاج ابراهیم همت را برای مخاطبان ارائه می‌کند.


شهید «‌محمد ابراهیم همت» در دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در «شهرضا»، یکی از شهرهای استان «‌اصفهان» در خانواده‌ای مستضعف و متدین به دنیا آمد. در سال 1352 وارد دانشسرای اصفهان شد و پس از دریافت مدرک تحصیلی فوق دیپلم، به سربازی رفت. در حین سربازی و پس از آن، روی به مبارزه با رژیم طاغوت آورد و با گروه‌های مبارز مسلمان مرتبط شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همت فعالیت‌های خود را گسترش داد؛ «کمیته انقلاب اسلامی» را در «شهرضا» راه‌اندازی كرد و با كمك دوستانش، هسته اولیه «سپاه» شهر را شكل داد. در اواخر سال ۱۳۵8، بر حسب ضرورت، به «خرمشهر» و سپس به «بندر چابهار» و «کنارك» و استان «سیستان و بلوچستان» رفت و به فعالیت‌های گسترده فرهنگی پرداخت.

در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه «کردستان» فرستاده شد و بنا بر آماری که از یادداشت‌های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۱۳۵۹ تا دی ماه ۱۳۶۰ (با فرماندهی مدبرانه او)، ۲۵ عملیات موفق در خصوص پاک‌سازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ضد انقلاب داشته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:45  توسط r  | 

می‌گفت: هیچ‌گاه در جبهه از مرگ نترسیدم

نام احمد سوداگر با ایمان و ولایت‌پذیری درآمیخته است؛ او که از دوران جوانی خود را وقف انقلاب کرد و با آغاز جنگ تحمیلی به دفاع از ایران اسلامی برخاست و به همراه نیروهای ارتش برای مقابله با تجاوز دشمن به منطقه دشت آزادگان عزیمت کرد. سپس در منطقه کرخه حضور یافت و با تفنگ 106 به همراه دیگر همرزمانش، مانع عبور لشکر دشمن از پل کرخه برای تصرف دزفول شد که در این مأموریت، شمار چشمگیری از تانک‌های متجاوزین را شخصا به آتش کشید.


به گزارش «تابناک»، برادر احمد سوداگر از همان آغاز در جنگ، کار اطلاعاتی را انتخاب کرد تا اینکه در سال 1359 در منطقه کرخه زخمی و قسمتی از پای چپ وی قطع شد. پس از دوران نقاهت در عملیات فتح‌المبین حضور یافت و به عنوان مسئول اطلاعات لشکر قدس مشغول به خدمت شد.

او در ادامه عملیات‌های پیروزمند بیت‌المقدس و رمضان نقش مؤثری در مأموریت‌های تیپ 7 ولیعصر (عج) داشت تا اینکه به مسئولیت اطلاعات قرارگاه لشکری قدس منصوب شد. در سال 1362 دوره فرماندهی و ستاد را در ارتش گذراند. هوش و ذکاوت برجسته و قدرت تحلیل فوق‌العاده و منطقی او نسبت به مسائل نظامی باعث شد، به معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب گرددو در عملیات ظفرمند والفجر 8 مسئولیت خطیر اطلاعات این عملیات را در منطقه خرمشهر به عهده داشت.

رشادت‌های بی‌نظیر وی در عملیات فتح فاو سبب شد تا در آغاز سال 1365 در تشکیل قرارگاه عملیاتی قدس مشارکت داشته و مسئول اطلاعات این قرارگاه شد. حضور سردار سوداگر در جبهه‌ها همراه با پدر و برادرانش بود تا در عملیات کربلای 5 یکی از برادرانش به درجه رفیع شهادت رسید.

مرحوم احمد سوداگر تا پایان دوران دفاع مقدس در این مسئولیت خطیر و حساس در جبهه‌ها فعال بود و تا یک سال پس از جنگ نیز برای تثبیت موقعیت پدافندی جبهه‌ها و دفاع در مقابل تجاوزات احتمالی دشمن در مسئولیت جانشین فرماندهی قرارگاه عملیاتی قدس در جبهه حضور داشت.

پس از دوران دفاع مقدس این دلاور خطه‌های نبرد در مسئولیت‌های جانشینی فرماندهی لشکر 7 ولیعصر (عج) و نیز فرماندهی لشکرهای 8 نجف اشرف، 25 کربلا و 27 محمد رسول‌الله (ص) و معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه اشتغال داشت.

وی برای آشنایی نسل‌های جدید و آینده با علوم و معارف دفاع مقدس در سال 1385 اقدام به تأسیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس نمود و با پیگیری‌های مجدانه خود موفق شد افزون بر نهادینه کردن مسائل دفاع مقدس به عنوان یک مبحث علمی و پژوهشی در دانشگاه‌های کشور، دو واحد درس آشنایی با دفاع مقدس را برای دوره‌های کارشناسی دانشگاه‌های دولتی و آزاد اسلامی را به تصویب برساند که در سه سال اخیر بیش از دویست هزار نفر از دانشجویان این دروس را گذرانده‌اند.

وی به گواهی فرماندهان و همرزمانش نابغه اطلاعاتی و نظامی دفاع مقدس و کشور بود. بسیار در آرزوی شهادت به سر می‌برد تا اینکه پس از سال‌ها مجاهدت بر اثر تألمات ناشی از جراحات متعدد در دفاع مقدس با 55 درصد جانبازی در 21 بهمن 1390 و در آستانه بیست و ششمین سالگرد عملیات والفجر 8 دار فانی را وداع گفت و به خیل یاران شهیدش در ملکوت اعلا پیوست.

در اربعین پرواز این بزرگمرد عرصه دفاع مقدس دیدگاه‌های یاران و همرزمانش را مرور می‌کنیم تا بهتر او را بشناسیم.

او از ذخایر جنگ تحمیلی بود

سردار احمد سوداگر از ذخایر شایسته و ممتاز و از جانبازان سرافراز هشت سال جنگ تحمیلی بودند که در سال‌های پس از نبرد نیز به عنوان رئیس پژوهشگاه دفاع مقدس تلاش و مجاهدت وافری برای حفظ، ماندگاری و نشر حماسه‌ها و ازش‌های سال‌های دفاع مقدس داشتند.

دکترعلی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی

او منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

نام سوداگر در اذهان فرماندهان دفاع مقدس‌، همواره با سخت کوشی، صداقت، اخلاص و فداکاری همراه بوده و جای جای جبهه‌های جنوب و غرب کشور ایثار و پایمردی این سردار بزرگ و جانباز افتخار آفرین را شاهد بوده است‌.

او در دوران سخت دفاع مقدس و پس از آن تا به امروز، در همه مسئولیت‌هایی که به عهده گرفت، منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

دکتر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام

جسم احمد از روحش خسته شده بود

حاج احمد جوانی هفده ساله بودکه به نهضت امام (ره) پیوست و در همان سالها تفنگ به دست گرفت و با منافقین و اشرار مقابله می‌کرد و چون شیری با بعثی‌ها می‌جنگید.
این بزرگوار همان آغاز جنگ پای خود را از دست داد و از روز اول جنگ تا پایان یک روز از جنگ را هم از دست نداد. تن حاج احمد سوداگر بارها و بارها مجروح شد و این جسم از روح احمد خسته شده بود.

حاج احمد سوداگر همواره آماده رفتن بود و در هر صحنه خطرناکی که مرگ و شهادت بود، حاضر می‌شد و حضور پیدا می‌کرد و از طرفی هم به گونه‌ای برنامه ریزی می‌کرد که گویی می‌خواهد صد سال دیگر زندگی کند.

سردار حاج احمد سوداگر در دفاع مقدس کار حسینی و پس از جنگ کاری زینبی کرد. ما همه شهادت می‌دهیم که احمد سوداگر همیشه مدافع انقلاب بود.
سردار سرلشکر غلامعلی رشید، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح

او مظهر تیزهوشی و اخلاص بود

سردار سوداگر بار سنگین مسئولیت‌های خطیر را یکی پس از دیگری بر دوش کشید و در کنار شهیدان عالی مقام جبهه‌های جنگ و فرماندهان بزرگ دفاع مقدس با صبوری و تحرک و اخلاص و تیزهوشی فوق العاده همه سال‌های دفاع مقدس را در میان خاکریزهای خودی و دشمن به گردآوری و تحلیل اطلاعات از دشمن و ارایه ایده در حوزه اطلاعات نظامی صحنه نبرد پرداخت.

او یادآور شهیدان باقری، نیاکی، همت، اقارب پرست، باکری،کاظمی، صیاد و صدها فرمانده شجاع و رزمنده و جانباز با نام و گمنام است که مخلصانه و مدبرانه و عاشقانه ندای اسلام و قرآن و ولایت را از انفاس قدسی خمینی بزرگوار و خامنه ای عزیز با جان و دل شنید و پرچم مقدس و پر صلابت نهضت علوی (ع) و حسین (ع) را تا سپردن به اصحاب آن حضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنا فداه) به دوش کشید.

سردار سوداگر با وارد کردن مسأله دفاع مقدس در نظام آموزش عالی کشور، میدان دیگری از خدمت به نظام و دفاع مقدس و فرهنگ و تفکر بسیجی، به روی علاقه‌مندان به تداوم و ارتقای آرمان‌های انقلاب و دفاع مقدس گشود.

سرلشکر دکتر فیروزآبادی،  رییس ستاد کل نیروهای مسلح

او از زمره مجاهدان گمنام بود

بی گمان، برادر عزیزمان، سردار سرتیپ پاسدار حاج احمد سوداگر از زمره مجاهدان گمنامی بود که سال‌های جوانی خویش را به مجاهدت خالصانه در کربلاهای هشت سال دفاع مقدس و صحنه‌های پرخطر پاسداری و دفاع از انقلاب اسلامی ایران گذراند.
آری آن سردار سرافراز پس از دفاع مقدس نیز در عرصه‌های علمی و دفاعی کشور حضوری فعال و مستمر داشت و همواره در پی ترویج علوم و معارف دفاع مقدس بود که برای دوستان انقلاب امید آفرین و تبرای دشمنان بیم و و حشت را به همراه داشت و مصداق بارز «ترهبون به عدوالله وعدوکم» بود.

سردار سرلشکر محمدعلی جعفری، فرمانده کل سپاه

او می‌گفت: هیچ گاه در جبهه از مرگ ترسیده باشم

او دوازده بار تا شهادت رفت و با تنی که ستاره باران زخم‌ها بود، بار‌ها از جبهه بازگشت و دیگر بار عاشقانه‌تر و شورانگیز‌تر، جان مجروح خویش را به صحنه کشاند. او پیش از خویش، پایش را به بهشت فرستاده بود. خاکریزهای جنوب و کوهساران غرب، بوسه بر قدم‌های نستوه و بشکوهش زده بودند. او با خدا سوداکرده و دیرگاهی بود ضربان قلبش را با آهنگ ملکوت هماهنگ ساخته بود.

او می‌گفت: به یاد ندارم یک بار در جبهه از مرگ ترسیده باشم.

پژوهشگاه دفاع مقدس گوشه ای از کوشش او بود و کاروان‌های زیارتی جبهه‌ها یکی از طرح‌های خلاقانه و ارزشمندش.
حاج احمد را لشکر ولیعصر ( عج ) می‌شناخت. لشکر 25 کربلا که مدت‌ها هدایت و فرماندهی‌اش را به عهده داشت، درک کرده بود و لشکر محمد رسول الله(ص) سجایا و سیرت و سلوک عارفانه و مجدانه‌اش را چشیده بود.
حاج احمد از شهیدانی است که اندک اندک شهید شد و به دوستان شهید و آسمانی اش پیوست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:42  توسط r  | 

كاروان‌هاي راهيان نور و تجديد ميثاق با ارزش‌هاي دفاع مقدس

بازديد از مناطق عملياتي جنوب و غرب كشور، سال‌هاست كه رايج شده است؛ سنتي كه در همان سال‌هاي جنگ تحميلي نيز جاري بود. در آن زمان و به ویژه پس از عمليات‌هاي بزرگ گروه‌هايي از مردم مسلمان، از جمله خانواده‌هاي رزمندگان و نيز شهداي گرامي با هماهنگي مسئولين برای عرض تبريك به رزمندگان اسلام و نيز اعلام تشكر و سپاس از آن عزيزان به جبهه‌ها مي‌رفتند و در سنگرهاي آنان و يا قرارگاه با آنها ديدار و ابراز ارادت مي‌كردند.

در آن ديدارها كه با هدايايي بسيار از سوي مردم براي جان بركفان سپاه اسلام همراه بود، بازديدكنندگان از نزديك پيروزي‌هاي به دست آمده رزمندگان و ذلت و زبوني دشمن متجاوز را به نظاره مي‌نشستند. در آن زمان، رفتن گروه‌هاي ويژه مانند هنرمندان، خبرنگاران داخلي و خارجي و اصحاب رسانه‌ها و مطبوعات برای ثبت و بازتاب روحيات مدافعان ايران اسلامي و فتح و پيروزي‌ها مهمتر و تحسين برانگيزتر بود.

پس از پايان جنگ، اين سنت حسنه همچنان انجام شد. استقبال اقشار گوناگون، به ويژه دانش‌آموزان و دانشجويان، مسئولين را بر آن داشت كاروانهاي بازديدكننده موسوم به راهيان نور را نظم بخشند و آن را نهادينه كنند؛ از جمله ستادي متشكل از نمايندگان سپاه و ارتش از ابتداي سال 1378 جلساتي با حضور شهيد سپهبد صياد شيرازي، ‌سردار سرلشكر غلامعلي رشيد و امير سليمانجاه تشكيل شد و به سازماندهي اعزام، اسكان، مشخص نمودن نقاط بازديد، ايستگاه‌هاي صلواتي و آموزش راويان فتح پرداخته شد.

اين مقدمات امكان اعزام بيش از دو ميليون و دويست هزار نفر در بیستم اسفند 78 تا 13 فروردين 79 را فراهم كرد كه بيش از 70 درصد اين جمعيت جوانان دانشجو و دانش آموز بودند.

چند سالي كه اين بازديدها در ايام تعطيلات نوروزي به اوج خود مي‌رسد. اين كاروان‌ها به مكان‌هايي مي‌روند كه روزي فرزندان فداكار و وفادار ايران اسلامي در دفاع از انقلاب و ميهن خويش حماسه‌ها آفريدند و دشمن متجاوز را سركوب و به عقب راندند.

كاروانهاي راهيان نور متشكل از اقشار گوناگون اعم از دانشجو، دانش آموز، كارگر، كارمند، بازاري و... در طي چند روزي كه در اين مناطق هستند، از نزديك با اين مناطق آشنا كه در كنار آن با توضيحات گروه‌هايي با عنوان راويان در جريان تاريخ و رخدادهای اين سرزمين‌ها بيشتر آشنا مي‌شوند.


در سال‌هاي اخير و با ساماندهي بهتر كاروان‌هاي راهيان نور، مسئولين بخش‌هاي گوناگون استان‌هاي ميزبان با بهره‌گيري از نيروهاي مجرب و كاردان كه معمولا از خود رزمندگان و ايثارگران دوران دفاع مقدس هستند، برنامه‌هاي مختلف فرهنگي. هنري از جمله مسابقات بزرگ با موضوع دفاع مقدس و يا برپايي نمايشگاهاي بزرگ كتاب، عكس و محصولات فرهنگي و پخش فيلم‌هاي مرتبط با حماسه دفاع مقدس و اجراي نمايش‌هايي بر غناي اين بازديدها افزوده‌اند.

بي گمان، آنچه در اين چند روز بازديد هر گروه اتفاق مي‌افتد، مي‌تواند ملاك و معيار خوبي براي سنجش ارادت و احترام مردم بخصوص جوانان به حماسه سازان و ايثارگران دفاع مقدس باشد. سخنان و نوشته‌هايي كه پس از اين بازديدها اظهار مي‌شود، همگي حكايت از تأثير اين گونه اقدامات دارد. بازديدكنندگان با برخورداري از فضاي حاكم بر مناطق عملياتي در جريان ايثار و فداكاري‌هاي نسل دفاع مقدس قرار مي‌گيرند و درمي‌يابند كه آرامش، سرافرازي و عزتي كه امروز ايران در سراسر جهان دارد، محصول رشادت، ايمان و فداكاري مخلصانه نسلي است كه عاشقانه و صادقانه به دفاع از مرزهاي خويش برخاستند.

در پايان نمونه‌هايي از نوشته‌هاي برخي از زايران و راهيان نور را به عنوان حسن ختام اين نوشتار مرور مي‌كنيم:

به اينجا كه مي‌آيم، حس مي‌كنم در كربلا قدم مي‌زنم. روي خاك عطرآگين علقمه در طلاييه؛ همان كربلاي ايران، همان خاكي كه بوي عباس ـ عليه السلام ـ مي‌دهد.
اين خاك، قدمگاه مستان از خود بي خودي است كه از فريبستان دنيا جز لباس خاكي و خون آلود براي خود برنگزيدند. (فاطمه محمديان)

شلمچه! به خدا سوگند در كنار تو خود را در كربلا ديدم. در كنار شهيدان به خاك خفته شلمچه خود را در ميان 72 شهيد نينوا حس كردم.


 

من هزاران نكته را با چشم دل از خون به خون افتادگان شنيدم و من فريادشان را با گوش خود شنيدم كه مي‌گفتند: ما رفتيم كاري حسيني كرديم، شما مانديد چه كرديد؟ (فرشاد)


ما رهگذران خسته، راهي كوچه‌هاي نيار مي‌شويم و سايه خنك عشق را در پناه برگ و بار معنويت اين قطعه بهشتي تجربه مي‌كنيم. (ميثم ياحقي)

گويي، شهيدان اين سرزمين معنوي سر از خاك برداشته به حالت احترام از ما استقبال مي‌كردند. در نگاهشان هزاران نكته بود. احساس شرمندگي كردم. خودم را در برابر آنان هيچ مي‌دانستم.


مي‌خواست از نگاه تيزشان فرار كنم؛ اما مگر مي‌شد؟! من دست قطع شده‌اي را ديدم كه با اشاره به من مي‌گفت: بنويس. پيكر پاره پاره‌اي را ديدم كه با حسرت مي‌گفت: چه كرديد؟ سر جدا شده‌اي را ديدم كه مي‌گفت: اين راه ما بود راه شما چيست؟

به سفري رفتم كه روح خفته ام را بيدار كرد. (راضيه ترفيمي)

اينجا همان سرزميني است كه در آن هويت گمشده‌ام را پيدا خواهم كرد. (سمانه كلانتريان )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:41  توسط r  | 

مهدی باکری برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد

25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.


مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دست‌های سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

 در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی كرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.
چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.


در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.


تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنارش بود بازداشت؛ برادری كه واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.
 
نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند: به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌كند.

سرانجام... پرواز...

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می‌كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل شد.


هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌... ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط r  | 

عمليات والفجر 2 و نقش تيپ سيدالشهداء در عمليات

پس از عمليات والفجر  مقدماتي، بار ديگر شرايط جنگ به نحوي مطرح شد كه به نظر مي‌رسيد با افزايش توانايي‌هاي نظامي دشمن، بدون تغييرات اساسي در شيوه نبرد، ادامه جنگ مشكل خواهد بود. از اين رو، تا رسيدن به آن نقطه لازم بود روند عمليات‌ها ادامه يافته تا از ركود جبهه به مدت زياد جلوگيري شود.

بدين ترتيب، پس از بحث و بررسي مناطق مختلف مقرر شد، عمليات‌هاي والفجر 2، 3 و 4 انجام شود. مهم‌ترين مسئله‌اي كه در اين عمليات‌ها موردنظر بود، به كارگيري نيروي اندك، دادن تلفات كم و جلوگيري از وارد شدن ضربه اساسي به توان يگان‌ها و تضمين موفقيت عمليات بود.
اهداف عمليات:

عمليات والفجر2 در منطقه غرب پيرانشهر ، در حد فاصل بين ارتفاعات قمطره و تمرچين ، با اهداف زير تدارك ديده شد :

            1 ـ انهدام نيروي دشمن و گرفتن اسير

            2 ـ تجزيه نيروي دشمن

            3 ـ تصرف ارتفاعات سركوب منطقه

            4 ـ تصرف پادگان حاج‌عمران و تسلط بر شهر چومان مصطفي

موقعيت طبيعي و اهميت منطقه:

پادگان حاج‌ عمران در موقعيتي سوق‌الجيشي واقع شده است ‌؛ بدين ترتيب كه از شمال به ارتفاعات چنارستان و كلاشين ، از جنوب به ارتفاعات بسيار مرتفع سكران و كدو و از شرق به ارتفاعات تمرچين و شهر مرزي پيرانشهر ، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفي عراق ، محدود مي‌شود .

آنچه بر اهميت منطقه و ضرورت تصرف آن مي‌افزود ، اساساً تبعات بعدي آن بود كه قسمتي از آن چنين است :

            1 ـ تسلط بر تردد ضدانقلاب و كنترل آن

            2 ـ ايجاد تسهيلات و پشتيباني لازم از اكراد مسلمانان و مبارز عراقي

            3 ـ فراهم‌سازي امكان گسترش عمليات نامنظم در خاك عراق

            4 ـ حفظ پيرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نيروهاي عراقي

            5 ـ زمينه ‌سازي نزديكي بيشتر به شهر و تأسيسات نفتي كركوك

موقعيت دشمن در منطقه

دشمن در سراسر منطقه ، سه رده خط پدافندي داشت كه هر ردة آن پوشيده از موانع و استحكامات بود و همچنين استعداد دشمن در حدود 2 تيپ پياده و يك گردان زرهي ، به عنوان نيروي درگير و يك تيپ پياده و آتشبار مختلف و مجموعاً 30 يگان در منطقه بود.

مأموريت و طرح مانور

مبناي طرح مانور ، عمليات تك دوراني ( دور زدن دشمن ) بود تا بدين وسيله هرگونه فرصت عكس‌ العمل از دشمن گرفته شود ، بدين ترتيب كه 4 گردان سمت راست و 3 گردان سمت چپ وارد عمل مي‌شدند و پس از دور زدن ارتفاعات ، در تنگه دربند الحاق مي‌نمودند و نهايتاً پاكسازي بطور كامل انجام مي‌پذيرفت .

سازمان رزم و نحوه ادغام نيروهاي سپاه و ارتش بدين شكل بود كه مجموعاً 16 گردان از سپاه و 6 گردان پياده و يك گردان مكانيزه از نيروي زميني ارتش در عمليات شركت داشتند .

همچنين پشتيباني عمليات از سوي هوانيروز ، با توجه به موقعيت منطقه و صعب ‌العبور بودن ارتفاعات پيش‌ بيني شد .

شرح عمليات

در ساعت 1 بامداد روز 29/4/62 ، عمليات والفجر2 با رمز « يا الله » آغاز شد . قسمتي از نيروهاي خودي 24 ساعت قبل از آغاز تك ، به منظور دور زدن دشمن ، از خط عزيمت خود حركت نمودند و پس از 2 ساعت راهپيمايي موفق شدند خود را به مناطق تعيين شده رسانده ، براي شروع عمليات اعلام آمادگي كنند .

عليرغم اينكه نيروها پس از 2 ساعت تأخير در تمامي محورها ، با دشمن درگير شدند ، ليكن پيشروي قابل توجهي صورت گرفت . اما از آنجا كه دشمن بر ارتفاعات سركوب منطقه تسلط داشت . آتش شديد توپخانه‌اش عملاً مانع از تكميل و دستيابي به تمامي اهداف عمليات شد ،
بطوريكه همچنان ارتفاعات « كينگ » ، 2519 ، « بردسر » و « دربند » را در اختيار داشت .

در ادامه عمليات در صبح روز 3/5/62 ، روستاي رايات به دست نيروهاي خودي تصرف شد و ضمن محاصره چند روستاي ديگر ، گمرك جاده پيرانشهر ـ حاج‌عمران آزاد گرديد . همچنين پس از آنكه نيروهاي خودي بر قسمتي از ارتفاعات 2519 تسلط يافتند ، دشمن طي دو نوبت به ارتفاعات ياد شده پاتك نمود كه در نوبت اول مجبور به عقب‌نشيني شد و در نوبت دوم توانست بر قسمتي از آن تسلط يابد . اما پس از آنكه هوانيروز امكان يافت كه نيروهاي خودي را تدارك كند ، مابقي نيروهاي دشمن پاكسازي شدند و بدين ترتيب ارتفاعات 2519 بطور كامل به تصرف نيروي خودي درآمد .

همچنين دشمن در تاريخ 5/5/62 ، با 16 فروند هليكوپتر و با استفاده از هلي‌برد به يال ارتفاعات كلو حمله كرد كه در پي آن 6 فروند هلي‌كوپتر خود را از دست داد . يكي از اين هليكوپترها مملو از نيرو بود .

نيروي دشمن كه در پاتكها شركت داشتند ، مجموعاً تيپ 66 نيروي مخصوص ، تيپ 5 ، و تيپ 91 پياده و نيز تيپ 113 و 433 پياده كوهستاني را شامل مي‌شد .

قابل ذكر است كه به لحاظ اهميت منطقه ، صدام در شهر ديانا حضور پيدا كرد و از آنجا به تشويق و ارعاب و تهديد نيروهاي شكست خورده عراقي پرداخت . همچنين بنا به اظهارات اسرا ، فرمانده تيپ 91 پياده ، از اهالي كردستان عراق ، به دستور صدام در شهر ديانا اعدام شد .

دستاورد و نتايج عمليات

عمليات حاج‌ عمران ، با آزادسازي 200 كيلومترمربع از خاك دشمن و تسلط بر قسمتي از ارتفاعات سركوب منطقه ، به پايان رسيد . طي اين عمليات ، مناطق زير به تصرف نيروهاي خودي درآمد : پاسگاه مرزي تمرچين عراق ، پادگان حاج ‌عمران ، گمرك مرزي ، سلسله ارتفاعات « كلو » و قله استراتژيك ( 3000 متري ) آن ، ارتفاعات 2519( گردمند ) ، « سرسول » ، « آزادي » 3700 « سلمان » ، 2400 « شيوه كارتا » ، « بردزرد » ،همچنين آزادسازي روستاهاي زينو « ممي‌خلان » ، « رايات » ، « شيوش » ، « خوارو » ، « ميوتان بالا » و ميوتان پائين ، از نتايج اين عمليات بود . تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفي و حومه آن نيز قسمت ديگري از دستاوردهاي اين عمليات محسوب مي‌شد.

تلفات دشمن و غنائم:

مجموع كشته‌ها و زخميهاي دشمن به بيش از 4 هزار نفر رسيد ، 200 نفر به اسارت گرفته شدند و نزديك به 50 پايگاه دشمن نيز منهدم و يا تصرف گرديد . همچنين از مقر تيپ 91 كه مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارك و اسناد بيشماري بدست آمد كه حاكي از روابط عميق گروهكهاي كومله و دمكرات با حكومت عراق بود .

در ميان غنائم ، چندين قبضه توپ 122 م . م . ، بيش ار 20 دستگاه تانك ، دهها دستگاه تفنگ 106 با ماشين ، انواع مختلف ادوات و نيز مقدار معتنابهي سلاح و مهمات ، كه از انبار پادگان حاج ‌عمران بدست آمده بود ، بچشم مي‌خورد .

همچنين يك انبار بزرگ مهمات در روستاي ممي خلان وجود داشت كه دشمن پس از عقب‌نشيني ، با بمباران ، تمامي آنرا منهدم كرد .

( منبع : روابط عمومي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ )

نقش تيپ ده نيرو مخصوص سيد الشهداء نيروي زميني سپاه در اين عمليات

بعد از عمليات والفجر 1 بدليل گرماي شديد هوا در منطقه جنوب و عدم امكان آموزش نيروها تيپ سيدالشهداء در جاده ملاوي به اسلامشهر بعد از كوه دشت مكاني را نرسيده به روستاي امامزاده محمد ( قبل از رودخانه سيمره ) مهيا نمود و كليه نيروهاي خود را در اين منطقه مستقر كرد .

همزمان با فصل تابستان و ماه مبارك رمضان نيروهاي مستقر در اردوگاه كوه دشت در عين حال كه روزه بودند فعاليتهاي آموزش و سازماندهي خود را انجام مي دادند با شروع مرحله اول عمليات والفجر 2 تيپ در يك ستون كشي بسيار منظم از محل اردوگاه عازم پيرانشهر و با عبور از شهرهاي نا امن كردستان بدون حادثه در شهر نقده و نيز پادگان پسوه پيرانشهر مستقر شد .

تيپ سيدالشهداء با 5 گردان پياده ( گردان حضرت قمربني هاشم (ع) ، گردان حضرت قاسم (ع) ، گردان حضرت علي اكبر (ع) ، گردان حضرت علي اصغر (ع) ، گردان حجربن عدي ) و گردانهاي پشتيباني رزم ادوات ، توپخانه ، مهندسي و تخريب در مرحله دوم وارد عمليات شد و ارتفاعات 2519  ،كدو و تپه سرخه را فتح نمود . دشمن براي بازپس گيري منطقه و ارتفاعات مهم آن بويژه 2519 بسيار تلاش كرد و چندين مرحله پاتك نمود رزمندگان تيپ سيدالشهداء با دلاورمردي و تحمل شرايط بسيار سخت مقاومت نموده و دشمن را وادار به ترك منطقه نمودند . در اين عمليات كه 5 شبانه روز آفند و متعاقب آن 45 شبانه روز پدافند را بدنبال داشت تيپ سيدالشهداء شهيدان دلاوري را تقديم نظام مقدس جمهوري اسلامي كرد كه از شاخص ترين آنها مي توان به شهيد مرتضي زارع فرمانده كردان حضرت قاسم (ع) شهيد محمد قزاني فرمانمده گردان قمر بني هاشم (ع) شهيد بهمن محمدي نيا فرمانده گردان زهير (ع) و شهيد حاج علي موحد دانش اشاره كرد .

منبع : معاونت عمليات لشكر سيدالشهداء
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:46  توسط r  | 

عملیات والفجر 2

پس از عملیات والفجر مقدماتى، بار دیگر شرایط جنگ به نحوى مطرح شد که به نظر مى رسید با افزایش توانایى هاى نظامى دشمن، بدون تغییرات اساسى در شیوه نبرد، ادامه جنگ مشکل خواهد بود. از این رو، تا رسیدن به آن نقطه لازم بود روند عملیات ها ادامه یافته تا از رکود جبهه به مدت زیاد جلوگیرى شود.

بدین ترتیب، پس از بحث و بررسى مناطق مختلف مقرر شد، عملیات هاى والفجر ،۲ ۳ و ۴ انجام شود. مهم ترین مسأله اى که در این عملیات ها مورد نظر بود، به کارگیرى نیروى اندک، دادن تلفات کم و جلوگیرى از وارد شدن ضربه اساسى به توان یگان ها و تضمین موفقیت عملیات بود.


اهداف عملیات

عملیات والفجر ۲ در منطقه پیرانشهر، در حد فاصل بین ارتفاعات قمطره و تمرچین، با اهداف زیر تدارک دیده شد: ۱- انهدام نیروى دشمن و گرفتن اسیر.۲- تجزیه نیروى دشمن.۳- تصرف ارتفاعات سرکوب منطقه.۴- تصرف پادگان حاج عمران و تسط بر شهر چومان مصطفى


موقعیت طبیعى و اهمیت منطقه

پادگان حاج عمران در موقعیتى سوق الجیشى واقع شده است؛ بدین ترتیب که از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین، از جنوب به ارتفاعات بسیار مرتفع سکران و کدو و از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزى پیرانشهر، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفى عراق، محدود مى شود.آنچه بر اهمیت منطقه و ضرورت تصرف آن مى افزود، اساساً تبعات بعدى آن بود که قسمتى از آن چنین است:

۱- تسلط بر تردد ضدانقلاب و کنترل آن.
۲- ایجاد تسهیلات و پشتیبانى از اکراد مسلمان و مبارز عراقى.
۳- فراهم سازى امکان گسترش عملیات نامنظم در خاک عراق
۴- حفظ پیرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نیروهاى عراقى.۵- زمینه سازى نزدیکى بیشتر به شهر و تأسیسات نفتى کرکوک


موقعیت دشمن در منطقه

دشمن در سراسر منطقه، سه رده خط پدافندى داشت که هر رده آن پوشیده از موانع و استحکامات بود و همچنین استعداد دشمن در حدود ۲ تیپ پیاده و یک گردان زرهى، به عنوان نیروى درگیر و یک تیپ پیاده و آتشبار مختلف و مجموعاً ۳۰ یگان در منطقه بود.


مأموریت و طرح مانور

مبناى طرح مانور، عملیات تک دورانى (دور زدن دشمن) بود تا بدین وسیله هرگونه فرصت عکس العمل از دشمن گرفته شود، بدین ترتیب که ۴ گردان سمت راست و ۳ گردان سمت چپ وارد عمل مى شدند و پس از دور زدن ارتفاعات، در تنگه دربند الحاق مى نمودند و نهایتاً پاکسازى به طور کامل انجام مى پذیرفت. سازمان رزم و نحوه ادغام نیروهاى سپاه و ارتش بدین شکل بود که مجموعاً ۱۶ گردان از سپاه و ۶ گردان پیاده و یک گردان
مکانیزه از نیروى زمینى ارتش در عملیات شرکت داشتند.همچنین پشتیبانى عملیات از سوى هوانیروز، با توجه به موقعیت منطقه و صعب العبور بودن ارتفاعات پیش بینى شد.


شرح عملیات

در ساعت ۱ بامداد روز ۲۹/۴/،۶۲ عملیات والفجر ۲ با رمز «یا الله» آغاز شد. قسمتى از نیروهاى خودى ۲۴ ساعت قبل از آغاز تک، به منظور دور زدن دشمن، از خط عزیمت خود حرکت نمودند و پس از ۲ ساعت راهپیمایى موفق شدند خود را به مناطق تعیین شده رسانده، براى شروع عملیات اعلام آمادگى کنند.

به رغم این که نیروها پس از ۲ ساعت تأخیر در تمامى محورها، با دشمن درگیر شدند، لیکن پیشروى قابل توجهى صورت گرفت. اما از آن جا که دشمن بر ارتفاعات سرکوب منطقه تسلط داشت، آتش شدید توپخانه اش عملاً مانع از تکمیل و دستیابى به تمامى اهداف عملیات شد، به طورى که همچنان ارتفاعات «کینگ»، ،۲۵۱۹ «بردسر» و «دربند» را در اختیار داشت.

در ادامه عملیات در صبح روز ۳/۵/،۶۲ روستاى رایات به دست نیروهاى خودى تصرف شد و ضمن محاصره چند روستاى دیگر، گمرک جاده پیرانشهر-حاج عمران آزاد گردید. همچنین پس از آن که نیروهاى خودى بر قسمتى از ارتفاعات ۲۵۱۹ تسلط یافتند، دشمن طى دو نوبت به ارتفاعات یاد شده پاتک نمود که در نوبت اول مجبور به عقب نشینى شد و در نوبت دوم توانست بر قسمتى از آن تسلط یابد. اما پس از آن که هوانیروز امکان یافت که نیروهاى خودى را تدارک کند، مابقى نیروهاى دشمن پاکسازى شدند و بدین ترتیب ارتفاعات ۲۵۱۹ به طور کامل به تصرف نیروى خودى درآمد.

همچنین دشمن در تاریخ ۵/۵/،۶۲ با ۱۶ فروند هلیکوپتر و با استفاده از هلى برد به یال ارتفاعات کلو حمله کرد که در پى آن ۶ فروند هلى کوپتر خود را از دست داد. یکى از این هلیکوپترها مملو از نیرو بود.
نیروى دشمن که در پاتک ها شرکت داشتند، مجموعاً تیپ ۶۶ نیروى مخصوص، تیپ ۵ و تیپ ۹۱ پیاده و نیز تیپ ۱۱۳ و ۴۳۳ پیاده کوهستانى را شامل مى شد.


دستاورد و نتایج عملیات

عملیات حاج عمران، با آزادسازى ۲۰۰ کیلومترمربع از خاک دشمن و تسلط بر قسمتى از ارتفاعات سرکوب منطقه، به پایان رسید. طى این عملیات، مناطق زیر به تصرف نیروهاى خودى درآمد: پاسگاه مرزى تمرچین عراق، پادگان حاج عمران، گمرک مرزى، سلسله ارتفاعات «کلو» و قله استراتژیک (۳۰۰۰ مترى) آن، ارتفاعات ۲۵۱۹ (گردمند)، «سرسول»، ««آزادى» ۳۷۰۰ «سلمان»، ۲۴۰۰ «شیوه کارتا»، «بردزرد»، همچنین آزادسازى روستاهاى زینو «ممى خلان»، «رایات»، «شیوش»، «خوارو»، «میوتان بالا» و میوتان پایین، از نتایج این عملیات بود. تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفى و حومه آن نیز قسمت دیگرى از دستاوردهاى این عملیات محسوب مى شد.


تلفات دشمن و غنائم

مجموع کشته ها و زخمى هاى دشمن به بیش از ۴ هزار نفر رسید، ۲۰۰ نفر به اسارت گرفته شدند و نزدیک به ۵۰ پایگاه دشمن منهدم و یا تصرف گردید.

همچنین از مقر تیپ ۹۱ که مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارک و اسناد بیشمارى به دست آمد که حاکى از روابط عمیق گروهک هاى کومله و دمکرات با حکومت عراق بود.در میان غنائم، چندین قبضه توپ ۱۲۲ م. م، بیش از ۲۰ دستگاه تانک، ده ها دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ماشین، انواع مختلف ادوات و نیز مقدار معتنابهى سلاح و مهمات، که از انبار پادگان حاج عمران به دست آمده بود، به چشم مى خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:41  توسط r  | 

به بهانه سالگرد شهادت شهید دوران : عاشقانه های یك خلبان با همسرش

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود.

اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.

كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.

سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.

سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.


روحمان با یادش شاد
آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است كه شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام
بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه كرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد.

نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست كه پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یك سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت كه سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

پروانه طفلك از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد كوچولو هم سرخك گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یك دل سیر گریه كرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فكر كنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه كرده و حسابی برات گریه كرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یكی لیلی من باشه؟

دلم اینجا گرفته عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی كه چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه باد آن روزی افتادم كه آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسكس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یكی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم . علی كه اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازكردند . اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان كپك زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است كوه های بلند اطرافش را احاطه كرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .

لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم حرفت به یك آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده .

سعی می كنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 15:1  توسط r  | 

مطالب قدیمی‌تر