تبليغاتX
شهید محمد رفعت آزاد
 
mohammad rafatazad
 

خلیج فارس: جمعی از ساکنان محله بنمانع شهر بوشهر با حضور در «خلیج فارس» خواستار اصلاح اقدام شهرداری بوشهر در زمینه حذف نام شهدا از کوچه های این محله شدند.

به گفته آنها،  از سال 1362 به بعد تعدادی از خیابان ها و کوچه های بنمانع با تصویب شورای نام گذاری به نام شهدای بنمانع نظیر شهید فرهاد حیدری, شهید اسماعیل شبل الحکما, شهید غلامعلی طوافی آزاد, شهید محمد جواد شاهمیری, شهید نصرالله باقری و شهید محمد رفعت آزاد نام گذاری و تابلو آن سر خیابان ها و کوچه ها نصب گردیده بود.

به گفته آنها شهرداری بوشهر که از مدتها پیش تغییر نام کوچه های شهر از شهیدان به گلها را آغاز کرده بود، هفته گذشته با سرعت بیشتری اقدام به حذف نام این شهدا که از ساکنین بنمانع و اعضای بسیج محله بوده اند نمود، بطوری که خیابان شهدای بنمانع به خیابان بهارستان و کوچه شهیدان طوافی آزاد، باقری، حیدری، شبل الحکما، شاهمیری به خبیر و خیابان شهید رفعت آزاد نیز به شهدای خیبر تغیر نام داده اند.

آنها خواستار آن شدند تا با توجه به حساسیت های موجود، شهرداری بوشهر در این زمینه رضایت ساکنان و خانواده شهدا را نیز در نظر بگیرد تا تغییر نام با همراهی عمومی بوده  و واکنشی اجتماعی در پی نداشته باشد.

  نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:52  توسط r  | 

       

   نام : محمد

 

   نام خانوادگي : رفعت ازاد

 

   نام پدر : نامدار

 

تاريخ تولد : 1348.2.31

 

تاريخ صدور شناسنامه : 1348.4.31

 

محل تولد : بوشهر

 

ميزان تحصيلات : دانش اموز كلاس دوم راهنما ئي

 

تاريخ عضويت بسيج : 1358

 

تاريخ  اولين اعزام به جبهه : 1361.4.27

 

نام تيپ  :  المهدي (عج)

 

نام گردان : 953

 

تاريخ دومين اعزام به جبهه : 1361.9.3

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : 998

 

اخرين اعزام به ميدان نبرد : تير ماه 1362

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : قدس

 

شماره پلاك :  677-739

 

نام عمليات : والفجر 2

 

محل عمليات : غرب كشور

 

تاريخ شهادت : 1362.4.31

 

علت شهادت : اصابت تركش به پهلو

 

محل شهادت : حاج عمران عراق

 

انتقال دهنده پيكر شهيد : قرارگاه حمزه سيد الشهدا

 

تاريخ تشيع جنازه :62.5.12

 

محل دفن : گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط r  | 

بيا با هم كنيم از عاشقي ياد

محمد آن عزيز ، از رفعت آزاد

كه درس وبحث را ناديده انگاشت

قدم محكم به سوي جبهه بر داشت

وجودش مملو از عشق و صفا بود

جواني پر زغيرت با خدا بود

چوشد تحميل جنگي نا برابر

به پا خواست آن مرد دلاور

به حاج عمران عازم گشت آن يار

به والفجر دو پس رفتي به پيكار

زبعد از جنگ و درگيري ، به سختي

فتاداز پا ،زتير تيره بختي

به سي يك تیر شصت و دو بود

كه جا در جنت الماوي بنمود

نهادي جان به راه عشق و ايمان

چراغ عمر وي آمد به پايان

شهادت شد نصيب از حضرت حق

شدي دعوت زسوي حي مطلق

نمودي از جهان ميل جدائي

تقرب جست با ذات خدائي

چنان رفعت ، رفعت ساز گرديد

كه اين سان با خدا ، دمساز گرديد

به جانان ، جان شيرين شاد بسپرد

زياران گوي سبقت اين چنين برد

عزيز عرصه هاي يكه تازي

رسيدن اين سان به اوج سرفرازي

كه جاويدان نامش تا ابد شد

خريدارش خداوند صمد شد

 

شعر از اقای صلصال

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 7:16  توسط r  | 

 

بعداز ظهرروزچهارم ربيع الاول‌،ربيعي كه با روز سي ويكم ارديبهشت تقارن داشت از سال هجرت قمري1389سال و از هجرت شمسي1348سال مي گذشت .بهاردر بهار،در آن بهار(ربيع الاول) نوگل باغ پيامبران محمد مصطفي (ص) شگفت و در اين بهارغنچه اي پيراهن چكاند.وگل شد درخانه اي گلي و اتاقي كوچك اما وسيع به وسعت دل صاحبانش به واسطه نورخدا كه درآن تابيده بود. پهناي عشق اهل بيت عليهم السلام.در همين سال فرزندي چشم به جهان گشود اولين كودك خانواده نوپابود.مادر لبخندي برلب داشت وپدرشاكر درگاه خداوند بود. به شكرانه اين هديه الهي  اذان درگوششي خواندند وبرنام محمد تاملي نمودند. پس كودك محمد نام گرفت.

اولين قدمها را در كوچه هاي خاكي جفره عليباش نهاد ولي خاك مهم نبود . مهم محمد بود كه با هوش خود همه را به تحسين وادار مي نمود . ما دراز او مي گويد كه زودتر از همسن و سالهاي خود راه رفت وحرف زد . محمد نان حلالي مي خورد كه پدربا زحمت كارگري برسرسفره مي نهاد كه خود اين روزي حلال،هديه حضرت حق بود.

 محمد هنوز درابتداي راه بود بيشتراز چهار سال نداشت كه دفتر زندگيش ورق تازه ايي خورد از اين رو پاهايش با سنگ وخارهاي جفره عليباش خداحافظي كرد وقدم دريك جاي تازه نهاد . زيرا درآن زمان به خاطر احداث پايگاه هوايي بايستي دل از خانه وكاشانه قديمي وباصفا بكندوعازم ديار نو شود به همين خاطر با پدرومادر برادران وخواهر  به يكي ازمحله هاي بوشهر هجرت كردند ودرجنوب محله بنمانع كنار مغدر سكني گزيدند در اينجاهم  خبري از خانه مجلل نبود دو اتاق ساده  گلي در حياطي كوچك.  محمد بود وآن دو اتاق ساده ولي دريك جاي نو وآغاز سر فصل جديد زندگي . سال 1354محمد شش ساله راهي دبستان شد. مي رفت كه بادستان كوچكش قلم به دست بگيرد وكسب معرفت كند. مي رفت كه بادر دست گرفتن قلم، همان قلمي كه خداوند به آن سوگند ياد كرده با خداوند بيعت نمايد . جايگاه بيعت او باخدا مدرسه بود . مدرسه كهريزي واقع در محله بنمانع كه بعد از پيروزي انقلاب  به نام شهيد بزرگوارابوتراب عاشوري تغير نام داده شد كه. ابوتراب عاشوري  يكي ازروحانيون مبارز بود  كه دراغاز مبارزه مردم   عليه رژيم ستمشاهي قيام كردودرمحرم سال1357 درحين وضو گرفتن توسط عوامل سازمان ساواك در منزل مسكونيش واقع در خيابان امام خميني (ره) به شهادت رسيدند .

چهارمين سال از تحصيل محمد درحال شروع شدن بود كه قيام مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) عليه رژيم پهلوي به اوج خود رسيد .

 محمد با وجود سن كمي كه داشت در تظاهرات ومبارزه همپاي مردم شركت مي كردتااينكه انقلاب در 22 بهمن ماه 1357  به پيروزي رسيد .

محمد درس خود را تامقطع پنجم دبستان درهمان مدرسه ادامه داد وباخاطراتي خوش از مدرسه شهيدعاشوري خداحافظي كرد.

سال 1358 بود كه به حزب جمهوري پيوست كه دران زمان توسط  شهيد مظلوم آيت ا... بهشتي و يارانش  تأسيس شده بود و خود آيت ا... بهشتي رهبري آن را به عهده داشت .

 در همان سال بود كه خداوند توفيق خادمي مسجد صاحب الزمان (عج) كوي بنمانع  به او عطا كرد. عشق به  اهلبيت در وجود محمد هويدا بود .از اينرو هميشه  ادارات خاصي به اهلبيت داشت و در مراسمات مذهبي حضوري  فعال داشت و از افتخارات خود را خادمي  به اهلبيت مي‌دانست .

در اوايل سال 1359(ه ش) به عضويت ارتش بيست ميليوني در آمد و به نداي ولي امر خود حضرت امام جهت تشكيل ارتش بيست ميليوني. بسيج مستضعفان  لبيك گفت و در پايگاه امام جعفر صادق (ع)بوشهر  فعاليت خود را شروع كرد و به حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب اسلامي مشغول گشت و خود را وقف انقلاب و نظام اسلامي نمود .

در31شهريورماه سال1359 با شليك اولين گلوله توپ  توسط رئيس حكومت بعثي عراق صدام حسين تجاوز عراق به ميهن اسلامي شروع شد و دولت عراق جنگ را با پيشروي  به سرزمين  ايران را آغاز نمود.

با اعزام نيروهاي مردمي به جبهه هاي نبرد . محمد با وجود علاقه زيادي كه براي رفتن  به جبهه داشت  اما به دليل كمي سن  از او ثبت نام نمي كردند تااينكه بالاخره درسال 1361 بادستكاري كردن شناسنامه  تاريخ تولد خود از سال  1348 به 1345 تغير داد و توانست بعد از كسب اجازه از پدر و مادر لباس مقدس رزم را بپوشد و راهي سرزمين نبردحق عليه باطل  شود .

 سفر اول او مصادف شد با ماه مبارك رمضان وي در يادداشتهاي خود مي‌نويسد پس از چند روز اقامت در اميديه كه يكي از شهرهاي استان خوزستان مي‌باشد به خط مقدم اعزام شديم كه در نزديكي‌هاي پايگاه زيد عراق مستقر شديم  و در آنجا من به عنوان تك تيرانداز در گردان 953 تيپ المهدي مشغول به خدمت شدم .

دوستان و همسنگران ايشان در مورد خاطرات آن روزها مي‌گويند كه در يك شب قرار بود تعدادي از نيروها به گشت شناسايي بروند و نام محمد نيز جزء آنان بود ولي به عللي اين مأموريت لغو شد در چهره محمد آثار غم و اندوه پيدا بود.  ناراحتي محمد از آن بود كه نتوانسته آن شب ماموريتي كه به انان محول شده بود انجام دهند .

مهر ماه سال 1361 محمد جهت ادامه تحصيل در دوره راهنمائي در مدرسه شهيد زاهدي ثبت نام كرد.  شهيدعبدالرسول زاهدي  يكي از مبارزين  قبل از انقلاب  بود كه جان خود را نثار پيروزي انقلاب  نمود . كه به پاسداشت  ياداو  مدرسه راهنمائي بنمانع را به نام او نمگذاري كردند .

محمد در حين درس خواندن از جبهه غافل نماند و در پاييز همان سال در سوم آذر ماه سال 1361 به همراه تعدادي از دوستان راهي ميدان نبرد حق و باطل شد و در گردان 998 تيپ المهدي (عج) به عنوان نيروي رزمي مشغول دفاع از ايران اسلامي شد .

 محمد در مورد اين مقطع زماني نيز مي‌گويد قريب به 25 روز در پادگان دوكوهه در شهر انديمشك بوديم و پس از آن به خط موسيان اعزام شديم و 12 روز در خط مقدم مانديم و سپس جهت مهيا شدن براي عمليات به دهلران عزيمت نموديم .

 وي پس از اتمام مأموريت به بوشهر بازگشت و كلاس اول را به پايان رسانيد .

 درتيرماه سال 1362 پس از اينكه گردان كربلا به جبهه اعزام شد و نتوانست با آن گردان به ميدان جنگ برود   به شدت ناراحت بود و پس از چند روز با گردان قدس كه از شهر بوشهر اعزام شدند روانه جبهه غرب كشور  شدو پس از چند روز  در عمليات والفجر 2 كه دراواخر تير ماه همان سال كه با رمز در منطقه حاج عمران عراق  شروع شد به عنوان نيروي رزمي در عمليات شركت كرد و در آخرين روز از اولين ماه دومين فصل سال يعني 31 نير در سن 14 سالگي با اصابت گلوله به پهلوي راستش جان شيرين خود را در طبق اخلاص نهاد و به پيشگاه حضرت دوست عرضه نمود و با پهلوي خونين خود شروع به نجواي عاشقانه با حضرت اباعبدا... نمود و همچون خادمي به ارباب خويش عرضه داشت كه اي كاش دهها پهلو داشتم كه نثار مادر پهلو شكسته‌ات مي‌نمودم و آنگاه با دلي ارام به لقاء ا... پيوست و او هم  نمونه بارز يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية المرضيه شد .

 جسم پاكش چندين ساعت در ارتفاعات كردستان به روي زمين مانده بود. زيرا در آن زمان  به علت حجم شديد آتش  توپخانه دشمن  امكان انتقال جسدش به پشت خط امكان پذير نبود و بعد از مدت زماني با تلاش همرزمان به پشت خط انتقال داده شد .

 و يك روز قبل از تشيع پيكر پاكش خانواده و دوستان وي براي آخرين بار با جسدمحمد كه به دليل ماندن در سرما و نور آفتاب كبود شده در سردخانه بيمارستان نيروگاه اتمي با او ديدار ووداع  نمودند .

 و مراسم تشيع جنازه اودر بعد از ظهر روز 12 مرداد ماه سال 1362 در گرماي طاقت فرساي تابستان به همراه شهيد ايرج كشفي كه از شهداي شهر بوشهر بود از مقابل بسيج مركزي بوشهر درخيابان امام خميني (ره) تا گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر  اين دو كبوتر سبكبال را بدرقه كردند و آنان نيز سبكبال و آرام در ميعادگاه عاشقان اباعبدالله ودر كنار دوستان و همرزمانش به خاك سپرده شد .

 مراسم ختم محمد در همان مسجدي كه سالها به عنوان خادم و خدمتگزار آنجا بود برگزار شد .  و اين بود گوشه‌ايي از زندگي يكي از بندگان شايسته و از ياران خميني (ره)و به گفته خودش سرباز كوچك امام زمان (عج) و چه زيبا در وصيت نامه‌اش نوشته بود. كه شما مردم همانند مردم كوفه كه در حق حضرت اباعبدا... الحسين (ع) ظلم نمودند و او را با اهل بيت و اندك ياران تنها گذاشتند نباشيد مبادا امام را تنها بگذاريد .

از ويژگي خاص اين شهيد تقوي اطاعت از ولي امر خود و مسئوليت پذيري و نظم در امور بود .

 

 روحش شاد و يادش گرامي باد .

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:32  توسط r  | 

             شهادت

 

         هيچگاه چهره ی معصومت را فراموش نخواهم کرد . تو آنچنان آرام ومظلوم چشم های خسته ات را بسته بودی که حتی پرندگان هم شرم داشتند از پريدن ، مبادا که صدا بالهايشان ، سکوت ترا بشکنند .

      برادر بسيجی ، مهدی باژوند ، همرزم شهيد از شهادت می گويد :

عمليات در تاريخ 29 تير ماه سال 62  آغاز شد ودر آن موفق شديم قسمت اعظم خطوط دشمن را فتح کنيم اما از گروهان ما ، من وتعداد ديگری از همرزمانم ، در بالای تپه ای ، به مدت سه روز در محاصره دشمن ، زمين گير شديم . روز چهارم ، درست روبروی ما ، در 

تپه ی مقابل ، جنگ سختی در گرفت . تا جايی که ، عراقی ها که تا آنروز ما را به زير آتش گرفته بودند ، ديگر به سوی ما شليک نمی کردند و تپه ی مقابل را هدف گلوله قرار داده بودند .

       بعد از يک ساعت ، تعدادی از عراقی ها را ديديم که در حال فرار از مقابل ما بودند . ما هم از فرصت استفاده کرديم ؛ از تپه پايين آمديم و به سمت تپه ی مقابل حرکت کرديم . وقتی که به آن تپه رسيديم ، رزمندگان زيادی را شهيد ومجروح به روی زمين ديديم که همگی در شياری که روی تپه قرار داشت افتاده بودند . صحنه ی تاثر برانگيزی بود که هرگز آنرا فراموش نمی کنم .

      در ابتدا ، تصور می کرديم که اين شهيدان ، ارتشی هستند . به همين دليل دنبال شخص خاصی نمی گشتيم . در حال پاک سازی بوديم که به سنگری رسيديم . داخل سنگر ، يک چهره ی آشنا ، مظلوم وبي جان آرام گرفته بود . در آن زمان اصلا فکر نمی کردم که اين شهدا از گردان تازه وارد بسيج هستند که به خط زده اند و اين شهيد هم محمد رفعت آزاد است . يکی از دوستانم ، او را وارسی کرد وگفت :

 چهره اش خيلی آشناست . ولی از آنجايي که هيچ علامت شناسايي نداشت واز طرف ديگر ما در حال حرکت بوديم ، نفهميديم که او کيست و به پيش روی ادامه داديم تا به پادگان حاج عمران عراق رسيديم .

        در آنجا ، خط پدافندی تشکيل داديم . بعد از يک روز ، ما را برای استراحت ، عقب آوردند .

به جای ما نيروهای تازه نفس خدمت کردند وما به پادگان جلديان رفتيم . در آنجا متوجه شديم که آن شهيد معصوم محمد بوده است .

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 16:34  توسط r  | 

                    شب آخر

 

     ماه می درخشد ،آسمان آرام است و محمد هم آرامتر از هميشه ، گوشه ی سنگر آرميده است . زمين به سان صحرای کربلا ، پر از مجروح و شهيد است . خون زيادی از محمد رفته و همين موضوع محمد را تشنه کرده است . او آب طلب می کند و دوست وهمسنگرش ، لبان تشنه محمد را مرطوب می کند .

          برادر بسيجی بهمن حق شناس از سکوت شب وشهادت محمد می گويد:

شب عمليات برای شام گوشت دادند . همه ، شام خورديم ولی محمد لب به شام نزد . خلاصه اينکه ، خود را آماده ی عمليات کرديم . نيمه های شب ، ما را به خط مقدم بردند . ما به عنوان نيروهای پشتيبانی ، وارد منطقه ای شديم که قبل از ورود ما ، عمليات اصلی در آن انجام شده بود .

       آتش سنگينی از طرف نيروهای عراقی بر ما می باريد . من آر پی چی زن بودم و محمد و ايرج زارعی کمکی من بودند . وقتی ديدم آر پی چی فايده ای ندارد، به دنبال سلاح سبک تری گشتم . وقتی بازگشتم ، متوجه شدم محمد ترکش خورده است . او گوشه ی  سنگر به ديوار تکيه داده وخون زيادی از او رفته بود . نمی دانستم چگونه او را به عقب ببرم ؛ هيچ وسيله و امدادگری در آن نزديکی ها نبود . در همين حين ، دستور عقب نشينی دادند .

        ايرج گفت : من کنار محمد می مانم تو برو عقب وکمک بياور !

ولی چون من ، هم سن وسال بيشتری داشتم و هم از ميزان علاقه ی ايرج به محمد با خبر بودم ، قبول نکردم وبا اصرار ، ايرج را راضی کردم که برود ومن کنار محمد بمانم .

    نيروها به طرف پايين عقب نشينی کردند و منطقه آرام وخلوت شد . ديگر صدای گلوله ای

نمی آمد . من در کنار محمد ، مدت کوتاهی به خواب رفتم . وقتی با صدای هليکوپتر از خواب بيدار شدم ، محمد هنوز زنده بود ولی خيلی بيحال نفس می کشيد . چند بار خواستم او را بلند کنم اما هر بار آنقدر درد مي کشيد که مانع می شد . تصميم گرفتم زخمش را ببندم ، شلوارش را تا بيخ ران پاره کردم اما اثری از جراحت نديدم . بعد متوجه شدم که ترکش به پهلوی او اثابت کرده و از طرف ديگر خارج شده است .

      سر گردان بودم که چه کنم ؛ از يک طرف نگران محمد بودم واز طرف ديگر نگران رسيدن نيروهای عراقي ، ناخود آگاه گريه ام گرفت و به محمد گفتم :

تو اينجا شهيد می شوی و من نمی توانم کاری بکنم .او بدون هيچ افسوس و ناراحتی ، با قاطعيت جواب داد :بله مي دانم . يک مقدار آب بده بنوشم . من که می دانستم آب برای او ضرر دارد فقط لبهايش را تر کردم و يک جرعه به او دادم . محمد نفس آخر را می کشيد و خبری از کمک نبود . تصميم گرفتم خودم از قله پايين بروم وکمک بياورم .با محمد خداحافظي کردم و رفتم . با مشقت فراوان خود را به نيروهای خودی رساندم . به هر زحمتی بود يک برانکارد تهيه کردم وچند نفر از بچه های بوشهر و ايرج را پيدا کردم و همراه آنها مجددا به قله بازگشتم . هر چند که در دل می دانستم که محمد شهيد شده اما با خود گفتم حتي الامکان زخمی های ديگر را پايين بياورم . بچه های که همراه من بودند ، هر کدام دو مجروح بدوش کشيدند . من بر بالين محمد رفتم ؛ او نفس نمی کشيد . فهميدم که شهيد شده است .

         نمی خواستم اين موضوع را ايرج ، دوست صميمی اش ، متوجه شود . به او گفتم :

شما برويد و مجروحين را پايين ببريد ! من محمد را می آورم .  ولي او ، اصرار داشت که در پايين آوردن محمد ، به من کمک کند . به زحمت ايرج را قانع کردم و او با مجروحين ديگر ، پايين رفت . در اين حال متوجه شدم يک نفر در سنگری نشسته است . او ، عباس متقی بود . در حالی که مجروح ، در گوشه ای نشسته بود ، کلاش در دست ، آماده ی شليک بود .

          وقتی او را ديدم ، گفتم :  نزن عباس ! منم بهمن . او کلاش را زمين گذاشت عباس را روی برانکارد گذاشتم وبا کمک يکی از بچه ها ، به عقب بردم . بعد از چند روز ، امدادگران ، پيکر همه ی رزمندگان را پايين آوردند .

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:53  توسط r  | 

    علاقمند به جبهه

 

اگر چه محمد ، بدن نحيف ولاغری داشت اما با قامتی استوار ، اسلحه بدوش می کشيد و مردانه می جنگيد او به همه ثابت کرد که آن قدر بزرگ شده ام که از مردم کشورم دفاع کنم و بخاطر آنان بجنگم و حتی کشته شوم .

همرزم محمد ،برادر بسيجی بهمن حق شناس از زيرکی و تيز هوشی محمد می گوييد:

در آخرين مرحله ی اعزام محمد ، من ويکی دو نفر از بچه های محل ،همراهش بوديم .ما را شيرازاعزام کردن ودر آنجا دسته بندی وسازماندهی شديم . آن زمان ، برای شرکت در جنگ ، افراد کم سن و سال وضعيف را از صف جدا وبقيه را به جبهه اعزام می کردند. بار آخر ،محمد را نيز از صف جدا کردند اما محمد با زيرکی در ميان صفوف رزمندگان نفوذ کرد وتوانست به جبهه اعزام شود

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:52  توسط r  | 

     شوق برای حضور در جبهه

 

        محمد آن چنان به جبهه علاقمند بود که دور از ديد دوستان، عازم جبهه می شد .

مهدی باژوند همرزم محمد از آن زمان می گويد:در سال 61 ، همزمان با تشييع پيکر پاک شهيدان ،ريشهری وشبل الحکما من ومحمد تصميم گرفتيم به جبهه برويم . پس ، مخفيانه ودور از ديد دوستان به شيرازرفتيم که البته من به دليل بيماری مادرم به بوشهر بازگشتم ولی محمد به همراه ديگر رزمندگان به جبهه اعزام شد .

       در هفتم تير ماه 62 ، سالگرد شهادت شهيد بهشتی  به جبهه اعزام شدم. گردان ما،کربلا نام داشت و در پادگان جلديان  در استان آذربايجان غربی ( پادگانی که متعلق به نيروی زمينی ارتش است) در حال آموزش بوديم که متوجه شديم که يک گردان ديگر به نام گردان قدس از بوشهر اعزام شده است .

يک روز بعد ، فهميديم تعدادی از بچه های محل ، از جمله محمد رفعت آزاددر آن گردان هستند .او با آن سن کم سعی می کرد در خدمت به اسلام ، از ديگران عقب نماند .

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:50  توسط r  | 

      کوه و زخمی شدن محمد

      

وقتی گام های استوارت را بر قامت کوه نهادی ، کوه ، اين مظهر استواری ، تکبير گفت وتحسين کرد اين مرد کوچک سالهای جنگ را !

           برادر بسيجی نصرالله سليمی فرد از خاطرات آن روزها ، می گويد :

در يک روز گرم تابستانی ، از طرف بسيج ، به کوه های اطراف شهرستان خورموج رفته بوديم . محمد هم با ما بود . در آن جا ، برنامه کوهنوردی داشتيم ؛ قرار بود تا رسيدن به قله ، کسی آب ننوشد . وقتی به قله رسيديم ، پس از رفع تشنگی ، مجدداُ تا رسيدن به پايين قله ، کسی لب به آب نزند . پس ، از تنها کلمن آبی که داشتيم مثل چشمانمان مراقبت می کرديم و تا قله ی کوه ، نوبتي آن را حمل می نموديم . نزديک قله نوبت به محمد رسيد .

          از آنجايي که محمد، بدن نحيفی داشت ، به محض گرفتن کلمن آب ، تعادلش به هم خورد وآب به روی زمين ريخت. خود محمد هم چند متری به طرف پايين ، سر خورد واز ناحيه سر ، به شدت مجروح شد. همه ما ،محمد را مثل برادرمان دوست داشتيم واز اين بابت خيلی ناراحت شديم. تشنگی را فراموش کرديم ومحمد را بر دوش کشيديم وتا پايين کوه اورديم .

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:49  توسط r  | 

        چاپ عکس

 

مرگ در راه هدف ، برای او، آنچنان شيرين بود که قبل از اعزام ، حتی به فکر مراسم عزاداری خود بود . عجبا ! از اين انديشه رفيع انسانی ! به خدا که انسان در شگفت و حيرت می ماند . چگونه می شود که نوجوانی 13 ساله ، اين چنين رفيع بينديشد ؟

 

برادر شهيد ، از آن زمان می گويد:روزی که قرار بود به جبهه اعزام شود، به عکاسی رفت واز خود عکس بزرگی (40*30) تهيه کرد . در حالی که قبل از اين به داشتن عکس بزرگ ، آن هم به آن سبک وسياق ، علاقه ای نداشت . اين قاب عکس ، هنوز در منزل نگهداری می شود وچهره ی معصوم او را تداعی می کند .

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:48  توسط r  | 

وصيت نامه شهيد محمد رفعت آزاد

 

( ان الله اشتري المؤمنين انفسهم و اموالهم به ان لهم الجنه )

 

 

درود خداوند و سلام بركات نامحدود خدا بر فرمانده كل خميني كبير ، رهبر مستضعفان جهان و شهيدان از جان گذشته و ايثارگر و رهروان حق كه اسلام را بار ديگر در تاريخ زنده نگه داشتند و درود بر روحانيت مبارز و امت شهيد پرور ايران كه با راهپيماي هاي خود مشت محكمي بر دهان ابرقدرتهاي شرق و غرب و منافقين داخلي و خارجي ميزنند درود بر لشكر اسلام و برادران رزمنده كه با هجومهاي پياپي خود بر مزدوران عراقي آنان را به زانو در آورده اند اگر چه با رفتن من اثر ناراحتي در شما پيدا مي‌شود ولي اين را بدانيد كه من به همان آرزوي خود كه همان شهادت مي‌باشد رسيده‌ام و اين راه را هم خودم با اختيارر انتخاب كرده‌ام و اين راه هم راهي مي‌باشد كه ائمه اطهار و امامان پاك و معصوم ما رفته‌اند و اميدوارم كه در اين راه به هدف خودم كه همان شهادت مي‌باشد برسم .

اي توپها و اي مسلسلها اگر با كشته شدن و ريختن خون ما اسلام به پيروزي مي‌رسد پس اي توپها و اي مسلسلها بتازيد و اين بدن ناقابل را در درگاه الهي تكه و سوراخ سوراخ كنيد.

 اي برادر اميدوارم كه بعد از شهادت من مگذاريد اسلحه‌ام به زمين بيفتد راه رو تمامي شهيدان ايثارگر باشيد كه با جان نثاري خود در جبهه‌هاي حق عليه باطل دشمن ذبون را به وحشت در آورده‌اند و آنان را مجبور به فرار مي‌كنند از امت شهيد پرور ايران مي‌خواهم كه به فتواي امام خميني گوش دهند و مگذارند اين منافقين كور دل و اين تروريستهاي از خدا بيخبر روحانيت و شخصيتهاي مبارز اين كشور را ترور كنند كه اين ششخصيتها هستند كه با ياري و كمك مردم هميشه در صحنه و شهيد پرور اسلام را نگه داشته‌اند .

از پدر و مادرم مي‌خواهم كه بعد از شهادت من برايم گريه نكنند و اگر گريه كرديد براي مظلومي امام حسين باشد .

 

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

سرباز كوچك امام زمان محمد رفعت آزاد 30/9/61

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 10:19  توسط r  | 

 

 

و لا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون

 

آنان كه در راه خدا كشته مي شوند مرده نپنداريد كه زنده و نزد خداي روزي دارند .

 

به نام خدا و ياد شهيداني كه به نداي حق لبيك گفتند و چون نداي حق شنيدند عاشقانه بسوي او شتافتند . شايد اين آخرين سلام و صحبتم با شما برادران شهيد پرور ايران باشد و حال با ياد خدا به جبهه مي روم نه براي انتقام بلكه براي احياء دينم و تداوم بخشيدن به انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني ، و هر تيري كه به قلب دشمن رها سازم بخاطر خداست نه از روي خشم و اين راه را من با آگاهي برگزيده ام و اميدوارم كه اين آخرين سفرم باشد كه به جبهه مي روم و اميدوارم كه اين مأموريت را خوب انجام دهم . در زندگي آرزوئي جز شهادت و حاكميت مستضعفين را ندارم .

 و از خداوند بزرگ مي خواهم كه مرا بپذيرد و از مردم مسلمان ايران مي خواهم كه فريب اين منافقان را نخورند و مثل مردم كوفه نباشند كه امام حسين (ع) را ياري نكردند و به امام هم ستم كردند .

 من ميروم تا از درياي بيكران شهادت بهره اي گيرم . سخني دارم با ملت شهيد پرور ايران كه امام را تنها نگذاريد و اسلحه ام را بر زمين مگذاريد . پدر و مادر گرامي از شما خواهشمندم كه مرا حلال كنيد و اگر براي شما ناراحتيهاي بوجود آورده ام مرا ببخشيد . الان كه در جبهه و پشت سنگر مي باشم قدر زحمتهاي شما را مي دانم كه شب و روز براي من بيخوابي كشيديد و مرا بزرگ كرديد .

 

والسلام و عليكم و رحمه ا... و بركاته

                            سرباز كوچك امام زمان (عج)

                                       محمد رفعت آزاد

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 13:5  توسط r  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM